شعری از آدونیس (علی احمد سعید)
ترجمه ی حمزه کوتی

نویسنده : حمزه کوتی
تاریخ ارسال : نهم مرداد ماه ١٣٩۶


اَرواد ای شاهدُختِ وهم

۱ــ

شعر، برگ‌های قدیمی‌اش را آتش می‌زند؛ و قصیده‌ی آمده سرزمینِ تن‌زدن است. آه ای کلماتِ مردگان، آه ای بکارتِ کلمه. قصیده مژه‌های کودکی می‌پوشد و در برابر سیاره‌ی پستان کرنش می‌کند.

۲ــ

آتش برای چه حواشی زیربغل را فرامی‌گیرد. جنازه برای چه دلتنگی و دوات می‌بارد. زن برای چه با زخم کلمه جاری می‌شود.
برای ساعاتِ گریزان چون مخملِ برف، برای عمر که بال‌هایی از کاه دارد، زهدان پاره و به حروفی بیگانه و زنی دیگر تبدیل می‌شود.
اینک این یار که پل برهنگی را طی می‌کند، و در خلیجِ پستان‌ها غرق می‌شود. این اوست که زن را می‌شناسد و جزیره‌ای را که زن نام دارد؛ و بر سواحلِ گیاهِ بیست‌ساله، خیزاب و کف را شعله‌ور می‌کند و نخِ سپیده‌دم را می‌بُرد. این اوست که شناور است زیر شکم‌بند، چسبیده به ژرفاها، در مغاره‌ای از پرنیان و تب. پس خاموش شود این گدازه، تا او شعله‌ور گردد، و ستوده شود این اعضای مصلوبِ به عشق، که زیر خورشیدش تاکستان‌های عمر رشد می‌کند. تنِ معشوقه برگ است، تنِ معشوقه انجیلی از دوات است؛ و پل برهنگی را طی می‌کند یار و در بسترِ ساعاتِ خفته بیدار می‌شود از گیجه‌ی سرخوشی؛ نقش‌شده با عرق، آذین‌یافته به جسمِ زن.

۳ــ

و می‌آیی ای کودکی، ای مُهره‌ی عمر؛ و صلیب ما را نقش می‌زند مرگ و اعضای رؤیابینِ ما را می‌جَوَد؛ و برای ارواد چیزی جز شعر و جز سایه‌هایی از دریا و کلیسا نداریم. ای حضورِ ما! تو به‌جا می‌گذاری ما را برای روزهای مرده‌مان، برای حفره‌های کوچک چون جسم‌های ما که سقفی از نماز و ماسه دارند. مرا پُر کن ای وهمِ کودکی! آنجا که عمر دشنه‌ی مرگ است. در برابر تو خم می‌شوم و کمانی از شعر می‌گردم، و انحنایم را تمام می‌کنم.

۴ــ

تاریخ در روزنامه‌ای پیش می‌آید، در پیچه‌ای از توتون؛ و من حافظه‌ام را با حصاری از سوزن محاصره می‌کنم، و به کودکی گوش می‌دهم. درختی زیر پایم تهی می‌شود؛ درختی که نامش را نمی‌دانم. در درخت صدا و دریاچه است، و مژه‌های من پرچینی که دنبال آن می‌گریزد. این درخت تصویر زنی است، و پاره‌ابری که تخت‌خوابم را در آغوش می‌گیرد. به چهره‌ام مجالی دهید تا با ناامیدی بستیزد. شکاف‌هایی در پنجره‌های ما، که نور را شکنجه می‌دهند؛ و شادی بیماری‌ست که بی‌بالش می‌آساید. مجالی دهید، که روز نقشه‌ی شهر را با انگشتانم می‌کِشد، و من او را زن و عشق می‌نامم؛ و به‌نام او پرچمِ کودکی را بلند می‌کنم. تصویر یک شهر است این درخت، و در دنباله‌ی شاخه‌هایش مرگ خفه می‌شود؛ و تو ای مژه‌های من، با سیاره‌ای که زیر پایم نمایان می‌شود، بچرخ و نور آن را به جنینِ روزهای آمده منتقل کن. در پلک‌هایم روستایی‌ از گنجشکان ا‌ست که می‌گذرند و اوج می‌گیرند. می‌خوابم و بر تخت‌خوابم سیاره‌ی شب‌بیداری می‌نشیند.

۵ــ

شما ای سیل‌های ماسه، ای تاریخ تاج‌گذاری شده با گِل‌! به ناله‌ای که به‌نام کودکی بلند می‌شود، گوش دهید: "آن عباهایی که با اعضای خدایی مرده نِی‌زار می‌شود، یعنی چه؟ کلمات ماسه‌اند و در چین‌و‌شکنِ خاک کودکی‌یی نیست." و به‌نام کودکی، به این نیایش گوش دهید:"ای دریا ما را به خیزابت گره بزن. هزار قرنِ ارغوانی در خون ما جریان می‌یابد و لنگر می‌اندازد؛ و قِدموس سرگردان، بی‌دکل و بی‌سخن است."

۶ــ

آسمان، امشب، زنی‌ست که تخت‌خوابم را آماده می‌کند. آسمان پروانه‌ای که در کتابخانه ساکن است؛ و کلماتم بی‌اثر است. قلبم را با پَر تاج‌گذاری و با باد ازدواج می‌کنم؛ و در راه من چیزی جز نقشه‌های ‌جغرافیای پاره و جز تندر نیست. مرا نه روز می‌شناسد و نه خانه؛ و بر خاکی به‌رنگ فراموشی، می‌گذارم تا گام‌هایم رشد کند.

۷ــ

ارواد ای شاهدُختِ وهم، ارواد ای شاهدُختِ حضور، ای سایه‌ی آمده از ریشه‌های ما! مادرِ تو و من بادهایی مهاجریم و تو زمین هستی؛ و هیچ راهی به تو نمی‌رسد. چهره‌ات فضاست و چشم‌هایت دنیا را می‌شکافد؛ و اکنون تو شعرهای گیاه را به ما یاد می‌دهی، آنجا که در شهری از گرسنگی و کشتار زندگی می‌کنیم؛ آنجا که حکمت را بر طَرْف نخی از سُرب می‌آموزیم.

٨ــ

این ساعتِ سکوت است. ساعتی که درخت و چشمه می‌شوم. این ساعتِ سرخوشی‌ست. ساعتی که عاشق و قصیده می‌شوم. برای ارواد هاویه می‌کارم و شاد می‌شوم؛ و در سرزمین خویش، زندگی‌ام را چون دهکده‌ای سیاره‌گون و تپه‌هایی از گندم و شقایق پراکنده‌ می‌کنم. این ساعت زادن است. یاری‌ام کن ای سُلاله‌‌ی کلمات! و برای شعرم ابعادی دگر از راز و اشارت خلق کن. ای کودکی! ای شعر پنهانی که پیش می‌‌آید! چهره‌ام را روشن کن و پناهِ فاجعه باش. به‌نامِ تو زیر یخ زمزمه می‌کنیم، و روز، روز را می‌کُشد. فریاد می‌زنیم:"مرگ نزدیک می‌شود و گورستان‌های عاشق، هر روز جامه تازه می‌کند" و تکرار می‌کنی ای کودکی:"من خلایق بیرون‌آمده ضد مرگم." و لبان ما را ترانه‌هایی از ناامیدی زخم می‌زند:"زمین معبدی که سُست می‌شود و اشک‌ها در اعماق ما می‌گندد."اما ترانه‌هایت سمت ما می‌آید:"من عشق و شعر بیرون‌آمده ضد مرگم." و تو ای عشق، ای شعر! برای شما جسدهای خود را بلند می‌کنیم. برای شما میراث خود را از مرگ و کودکی ابداع می‌کنیم.


شعر: آدونیس(علی احمد سعید) شاعر سوری‌ـ‌ـ‌متولد ۱۹۳۰ــ‌مقیم پاریس
ترجمه: حمزه کوتی

ـــــــ
ارواد: نام دختر شاعر
قدموس: از شخصیت‌های اساطیر فینیقی‌


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :