شعرهایی از گونار اکه لف
ترجمه سهراب رحیمی و آزیتا قهرمان

نویسنده : سهراب رحیمی و آزیتا قهرمان
تاریخ ارسال : سوم مرداد ماه ١٣٩۶


گونار اکه لف شاعر بزرگ سوئد
ترجمه  سهراب رحیمی و  آزیتا قهرمان
Gunar Ekelöf


صد و پنج سال پيش، در استكهلم،كودكي زاده شد، كه امروز محبوبترين شاعر سوئد است. او كه متولد خانواده اي ثروتمند بود، بخش عمده ي سالهاي جواني را در پاريس و لندن سپري كرد. و تسلطي كامل به دوزبان فرانسوی و انگلیسی داشت. ترجمه ي آثار ت. اس. اليوت و اشعار رمبو از معروفترين ترجمه هاي اوست. او هزاران صفحه مقاله و نقد در باره ي شعر و در دفاع از عرفان و سورئاليسم ، نوشت.عضو آکادمی شد، مترجم و منتقد تمام وقت شعر شد. شاعر تمام وقت شد.اکه لوف روحي پرشور و جستجوگر داشت که هميشه بين عشق به ادبيات عرفاني و فلسفه ي شرق و نگاهی اگزیستانسیالیستی به هستی و حیات در پی یافتن معناو خقیقت بود از این رو در سوئد احساسي چون يك بيگانه داشت و در تضادي مدام با جامعه خویش زیست . منتقدين ادبي سوئد و از جمله سردبير اكسپرسن، معتقدند اكه لوف اولين و بزرگترين سوررئاليست سوئد و معروفترين و بهترین شاعر تاريخ سوئد است. او سه بار ازدواج كرد. از ازدواج سومش، فرزند دختري بنام سوسن از خود باقي گذاشت. در شصت سالگي در اثر مصرف بيش از حد مشروب و سيگار، و ابتلا به سرطان درگذشت ، بي آنكه بداند روزي مردم و منتقدين، از او به عنوان محبوبترين شاعر تاریخ سوئد ياد می‌ کنند.


قطعه ی شور


من از آنانم که زندگی را چنگ می زنند
از آنهایی که به رویاهاشان  زنده اند
ای کاش بر لبه ی صخره زیر آبشارتند
هردو  هم را ویران می کردیم

آه رهاکن رها کن رها کن مرا !
با همه ی تلاشت برای رهایی
همچنان چسبیده ای به من!

این گونه گریز ناپذیر
چون سقوط آبشاری میان  دریا
بگذار جهان به گردت  بچرخد
چون پره هایی به دور یک محور

آه! زنجیر کن زنجیر کن زنجیرکن مرا!
هرچه تلاش کردم برای رهاشدن
هم چنان چسبیده ام به تو  

دلبری


زیبا رویان  کنار همدیگر چه هستند ؟
یکی سیاه سرخ پوش ؛ آن دیگری سبز ملایم و روشن
یک خواستگار چگونه باید انتخاب کند ؟
اگر دو خواهر همزاد  کنار یکدیگر نمی نشستند
یکی تیرگی ملال آوری داشت
وآن دیگری تابشی تند و زننده
چون بهشت و جهنم
هریک به جای خود و بدون هم دیگر

سرزمین غربی     

ببین ! این سرزمین سرشار از دریاچه را
و دلتنگ دریا باش
ببین ! جزیره های بی شماردریا را  
و در انتظار خشکی باش

تا نجات دهی خود را از ساحلی به ساحل دیگر
بی هیچ انتظار
بدترین را پیدا کنی و بهترین را ببینی آن دور
آنجا در آن سوی دیگر

در آرزوی مکانی برای آرامش
در افق  
اما  نتوانی مدال شنا بگیری حتا  
در مسابقات محلی.

عابر شب

اینجا سیبری بزرگ است
و آنجا سیبری کوچک
اینجا خیابان ها  شماره  فرد دارد
و آنجا شماره ها  زوج اند
یک به علاوه دو مساوی یک خانه
سه ضرب در چهار همان یک خانه
حالا ؛ پنج به توان شش خانه
نتیجه باز همیشه همان خانه ِ یک شکل است
ای مسافرقدیمی ِ شبگرد
ای تویی که هرگز ندانستی
باید صاحب اسم  و شماره ای شد
تو اهل  کجای این جهان پهناوری ؟


اکتبر

میوه رسیده ای هستم
که از افتادن می ترسد
می ترسم از رسیدن
ای  شکوفه ها
قطره ها
خورشید
مرا بچینید
از خاک نجاتم دهید

پنجره زمستانی

می خواهم به سرزمین های دیگر
به آب و هوای دیگری بگریزم
همان قدر که دلم می خواهد زندگی کنم
دلم نمی خواهد ساکن این سرزمین باشم
اما بگذار ریشه این حس را پیدا کنم
تو متعلقی به این خاک با زبان ؛ خاطرات وعادت ها ...آری !

 

هم در وطنم این جا و هم  خارجی (اما هم  این و هم آن به نظر مشکوک است ، نه تماما این و نه کاملا  آن ) آن جا که فقط خارجی ام ؛ این طبیعی تر است


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :