شعری از محمد الماغوط
ترجمه ی أمل نبهانی

نویسنده : أمل نبهانی
تاریخ ارسال : بیست و چهارم تیر ماه ١٣٩۶


پاییز نقاب ها

ای رهگذران
خیابان ها را از باکره ها و زنان محجبه خالی کنید
که عریان از خانه بیرون خواهم آمد
و به جنگلِ خود باز خواهم گشت
محال است محال
که خود را جز جویی در بیابان
یا کشتی ای در دریا
یا میمونی در جنگل تصور کنم
که میوه های خندان را می چیند وُ بر سر عابران می ریزد
و از شاخه ای به شاخه ای،
خنده کنان و دست زنان بالا و پایین می پرد
نه شناسنامه ای در جیب دارم
نه قرار ملاقاتی در یاد
نه در قهوه خانه ای می نشینم
نه بر پیاده رویی قدم می زنم
یک کودکم
تنم را به سختی می کِشم تا
دندان های شیری ام را در درز دیوارها پنهان کنم
پیرمردم
پشتم خمیده شده و رهگذران دستم را می گیرند
شاهزاده ام
شمشیرم فرو می آید وُ اسبم بر تپه ها شیهه می کشد
درویشم
بر پیاده روها دندان قروچه می کنم وُ
از پی رهگذران می دوم
خیابان به خیابان
قهرمانم... کو ملتم؟
خائنم... کو چوبه ی دارم؟
کفشم... کو جاده ام؟

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :