یادداشتی بر هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج اثری از علیمراد فدایی نیا
امیرحسین بریمانی

نویسنده : امیرحسین بریمانی
تاریخ ارسال : ششم خرداد ماه ١٣٩۶


راه از سقوط آغاز می شود
یادداشتی بر هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج اثری از علیمراد فدایی نیا
امیرحسین بریمانی

 عدم پیوستگیِ مکان، راه را ناگزیر به بیراهه می برد. تداعی های آزاد، پتانسیل های محدودکننده وضعیت های ممکن را از تجربه روزمره سلب می کنند تا دیگر هر رفتنی سقوط باشد.
  درواقع همیشه در متن فدایی نیا سکوهای (فضاهای اولیه ی مکان مند) برای سقوط هست که محرک این پرش ها نیز اغلب فضاهای عاشقانه هستند. در کتاب هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج از فدایی نیا، بیراهه رفتن یا حرکت ارادی به سمت امر ناشناخته، به کمک از میان تداوم مکانی ممکن شده است. نویسندگان اغلب برای رسیدن به این امر، تداوم زمانی را از میان بر می دارند و اکثرن در نظام مند سازی نشانگان ناتوان اند. اما در این کتاب فدایی نیا گرچه انگار زبان دچار گسستی ناقص از عامل وحدت دهنده خود شده اما درنهایت خیلی کم پیش می آید که در بیراهه های آن گم شوید. سردرگیجی راوی در ساخت منطقی داستان نیز وارد شده ست: یکی از اشخاص این کتاب "فا" نام دارد و بیشتر در نقش محرم رازی پست مدرن عمل می کند. از سویی دیگر هم راوی فرق زیادی برایش نمی کند که برود تجریش، دروازه دولت یا راه آهن و در میان این مسیرها در تاکسی های مختلف زمان را می گذراند. به شکلی کلی می توان گفت سوبژکتیویته چاره یی ندارد مگرانکه جهان را بر بستری محدود کننده فهم کند. این کتاب تلاشی ست گراقندر در راستای فهم جهان مبتنی بر بستری ناشناخته و نامتعین.

بخشی از کتاب:
"از پله‌ها مي‌آمدم.
براي آمدن به اداره به سرعت مي‌آمدم. افتادم. يك‌باره بدن چپم افتاد. و افتادم. بدطوري.
همين‌كه گفتم. اول افتادم بعد ديدم، ديدم كه بدن چپم ديگر درد مي‌كند. وقت داشتم – بلند شوم؟ از اين افتادنم جلوگيري كنم؟ گفتم حتمن تقصير ديشب است. گفتم حتمن خرابكاري‌ي ديشب بدن چپم را از كار انداخته‌ است. به همسايه كه رسيده بود. فقط لبخند زدم گفتم چيزي نيست. گفتم مي‌توانم برخيزم. حواسم نبود سر خوردم. همسايه برگشت. رفت. گفتم اگر برخيزم به اين افتادن اعتراض كرده‌ام. گفتم اگر بنشينم، يعني بيافتم، همين‌طور كه افتاده‌ام، چه مي‌شود؟ همين‌جا تا مي‌توانم بيافتم، تا ببينم بدن چپم چه كار مي‌خواهد بكند. شلوارم زخم شده بود، روي زانو. من نگاه كردم ديدم اداره‌ام دارد دير مي‌شود – ديدم هيچ تعهدي ندارم تا به اداره بروم – به رييسم مي‌گويم من آمدم بيايم. خيلي سريع هم آمدم، اما بدن چپم ناگهاني‌ ايستاد، ناگهان نخواست كه ديگر برود"


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :