شعری از صحرا دانایی

نویسنده : صحرا دانایی
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶


پشت شب هیچ چی نبوده و نیست
بیخودی منتظر نمان دیگر..
معجزه اتفاق هر روز است
صبح حتما طلوع خواهد کرد..

مثل انبار و آتش و کبریت
شعله زد تا دوباره روشن شد
آسمان گُر گرفت و کشتی ِ روز
لنگر انداخت روی ساحلِ درد..

فکر کردم به این که دیشب با...
گوشی ات را رساندم و..چایت!..
فکر کردم به این که زندگیم...
گریه کردم ،چه برسرم آورد...

شرط کردم دوباره برگردی..
طبق عادت شمرده ام تا ده..
چشمهایم هنوز منتظر است..
چشمهایت کشیده جاده ی طرد..

مکث کردی کنار در ...رفتی..
باز هم چترو شال یادت رفت
از درون شکل آن زنی هستم
نیمه اش را دریده عشقی سرد..

نیم دیگر شبیه یک روح است
محو در خطّ متروی تجریش
نعش خود را کشیده بر دوشش
تک و تنها شبیه یک شبگرد..

روی دورِ سریعِ تکرار است
جمله های بُریده ی بابا...
یاد حرفی که مادرم می گفت:
..اصلا آدم نمی شود این مرد...

یک نفر از میان خاطره ها
داد میزد قرار اول را..
پشت میزی پر از سکوت و صدا
دسته ای گل پر از شکوفه ی زرد..

کاش میشد کمی عقب تر رفت...
کاش حدسم غلط شود اینبار..
معجزه اتفاق هر روز است
مرد باش و به خانه ات برگرد...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : مریم جاوید
آدرس اینترنتی : http://

زیبا بود و تاثیر گذار