شعری از ساجد فضل زاده

نویسنده : ساجد فضل زاده
تاریخ ارسال : بیست و هشتم فروردین ماه ١٣٩۶


به هیئت سلیمان
پشت پنجره ایستادن
و ﺷﻜﻞدادن به وداع
که شروع پیاﻣﺒﺮﻱست

عصا
ای درخت محقر
تو را هیچ موریاﻧﻪای ﻧﻤﻲجود
درک این مرگ
نگاه رهگذری مﻣﻲخواهد
تا بودنت را ببیند
رفتنت را
و رسیدن که خود مرگ است

_ ماﻧﺪﻩام چرا
رسیدن رودخانه  را دریا ﻣﻲنامند؟


باد
چه دلسوزانه دور پرچم ﻣﻲگشت
و ریای این مهربانی را
تنها مهربانان ﻣﻲفهمند

اگر سلام
ﺳﻨﮓرﻳﺰﻩای باشد که به شیشه ﻣﻲخورد
پس کوه
 شروع کدام حرف است؟
من زبان هر چه بود را فهمیدم
اما سکوت
پیامبر دیگری ﻣﻲخواهد


با ﺳﻼﻡهای بعد
 فرو بریز ﭘﻨﺠﺮﻩی اتاق
بگذار باد دور میز بگردد
کاﻏﺬها را به هم بریزد
تا ﻛﻠﻤﻪای در این میان...

من
به هیئت سلیمان
از  که بپرسم
که چه چیزی را
به چه رنگ
در مسیر کدام باد گم کرﺩﻩام

موریاﻧﻪها جواب دادند
جواب دادند
و تنها
قوسی از عصا ماند
که به این حرف ﻣﻲخندید.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :