شعری از محمد رضا اميري

نویسنده : محمد رضا اميري
تاریخ ارسال : دوازدهم بهمن ماه ١٣٩۵


گرفته ابري از اندوه باران آسمانت را
و ميخواهد ببارد امتداد گيسوانت را
تو اما سخت دلگيري چرا در ساعت باران
كسي برهم زده آرامش در آشيانت را
ويا رقص غم انگيز دو دست موج در ساحل
كشيده سمت دريا كشتي بي بادبانت را
و غافل مانده اي من مثل گلداني ترك خورده
تماشا مي كنم دستان سبز باغبانت را
تو اي افسانه اي از پر كشيدنهاي سيمرغي
كه پشت كوه پنهان كرده اي نام و نشانت را
در اين منظومه بايد رهبر سياره ها باشي
كه تا پيدا كنند آنها مسير كهكشانت را
ببار اي عشق –بانو حضرت خورشيد مي خواهد
كه نقاشي كند در آسمان رنگين كمانت را
تو كه عطار ما بودي و ما سيمرغهاي تو
چه شد بستي بروي مشتريهايت ،دكانت را
جهان من كم است اندازه ي لبخند هاي تو
تو هم اندازه كن با دردهاي من، جهانت را
سياوش وار باك از شعله هاي هيچ عشقي نيست
در اين وادي اگر پس داده باشي امتحانت را
در اين جغرافيا انگار مرز عشق نا پيداست
و لو اينكه بريزي در كمان جسم ،جانت را
سر تعظيم الا بارگاه عشق لا،حتي
به خون آغشته باشي لقمه هاي خشك نانت را
در اين دشت مشوش زندگي تكرار خواهد شد
بگيري سمت گلها لحظه اي عطر دهانت را
مرا در حلقه ي دستان خود زنجير كن يعني
بپيچان در تن مردابيم نيلوفرانت را
در اول عشق از چشمان آدم مي شود داخل
وبعد آرام ميگيرد سراغ استخوانت را
خداوندا مگر رنج زمين كم بود افكندي؟!
به روي دوش انسان كوله بار آسمانت را
گذشته، پشت سر آينده شايد پيش رو باشد
نده از دست شاعر لحظه را، درياب آنت را
به عشق هر چه بادا باد ها بانوي باراني
بزن در استكانم درد تلخ استكانت را


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :