داستانی از حسین پوریوسف کلجاهی

نویسنده : حسین پوریوسف کلجاهی
تاریخ ارسال : پنجم بهمن ماه ١٣٩۵


«کلاف سردرگم»

حسین پور یوسف کلجاهی

 

جمشید باز دعوا راه انداخته بود. البته این¬بار کار به جای باریک نکشیده، ختم به خیر شده بود.
-    درست جلوی نانوایی، غریبه¬ای خواسته بود اتومبیلش را پارک کند، که شاگرد نانوا، پاپی¬اش شده بود. مرد غریبه از اون دهن دریده¬ها بود.  جلوی شاگرد نانوا کوتاه نیامده، دعوا و فحش کشی راه انداخته بود. اکرم خانوم می¬گفت: «جمشید گذری از اونجا رد می¬شده که رگ غیرتش بالا زده، به جون مرد غریبه افتاده بود». میگفت: «خواست خدا بوده که حاج رضا از راه رسیده بود و با سلام و صلوات جلوی دعوا و مرافه را گرفته بود».
اینها را مریم در حالیکه از جعبه¬ی کارتنی، لیموترش برمی¬داشت و با کارد پوستشان را می¬کَند، با آب و تاب تعریف می¬کرد.
 اسم حاج رضا را که شنیدم، معده¬ام سوخت، طوریکه مجبور شدم روی زیلویی که مریم وسط اتاق پهن کرده بود، به پهلو دراز بکشم.
 ...از همان کودکی جمشید بیشتر از من؛ از رضا حرف شنوی داشت. من و رضا سال¬ها پیش، هردویمان استخدام نظام شده بودیم. من به خاطر جنگ و ته¬اش ترس از مردن، قافیه را باخته و استعفا داده بودم امّا، رضا تا ته جنگ، مانده بود و قالب تهی نکرده بود. بعدِ جنگ به خاطر پستی که تو شهرداری گرفته بود، شده بود، یک آدم  حسابی و مورد احترام اهالی محله. من هم  با کلی سگ دوزدن و بعد هزار جور کار و بار عوض کردن، ، دست آخر با پارتی یکی از فامیل¬ها، مستخدم آموزش و پرورش شده بودم و سرانجام با شغل معلمی، بعد سال¬ها گچ ¬خوردن و با بچه¬های مردم سرو کله زدن،  با صد جور  درد و مرض ناجور، خانه¬نشین شده بودم. شروع سالمندی برای من حکم تراژدی را داشت. سال¬های زیادی از زندگی¬ام گذشته بود و احساس می-کردم تمام هدف¬ها و آرزو¬هایم، همه نقش برآب شده و تمام راه¬هایی را که آمده بودم، اشتباهی بوده؛. در این میان آنچه بیشتر از همه مرا عذاب می¬داد، گذشته¬ای بود که ناخواسته از اوّل تا آخرش را گند زده بودم و این گند جمع شدنی نبود.
دیروز از میوه فروشی سر محلّه لیمو¬ترش خریده بودیم و از  اول صبح مریم بساط پهن کرده، با پوست کندن آنها قصد داشت پوست هر دویمان را دوباره با یکی دیگر از هزاران کار مزخرفش قلفتی بکند. مریم میگفت:
-    از این هفت کیلو ، باید هفت بطری آب¬لیمو در بیاد.
برای من عدد هفت همیشه نحس بود. مطمئن بودم با این لیموهای خشکی که میوه فروش مثل همیشه انداخته بود، چهار بطری هم به زور پر می¬شد. جلوی مریم را نمی¬گرفتی، آبلیموی همه¬ی محله را درست می¬کرد و تا هفت محله راه می¬افتاد و خیرات می¬داد. ای تف به این عدد هفت...
دو تا هفت سال عین سگ، اهلی و رام کنار مریم زندگی کردن، هفت هفته بعد از آن بیماری لعنتی؛ عطیه را از دست دادن و هفت روز بعد از ازدواج من و مریم، که تور خاله اکرم بود و ننه مریم، رفتن جمشید و آغاز تنهایی¬های من.
...کاش راضی می¬شد و همه¬ی لیموها را می¬داد بیرون آبشان را می¬کشیدند. گور بابای پول؛ اَقَلکم از کار مزخرف مریم راحت می¬شدم و مجبور نبودم کنارش بنشینم و لاطائلات این کلاغ سیاه محتکر را بشنوم و تحمل کنم.
مریم ول کن نبود. می¬دانستم که قضیه¬ی دعوای جمشید، زیاد برایش مهم نبوده و نیست. او بیشتر دلش گوش مفتی می-خواست که سال¬ها بود پیدا کرده بود. از آنجاییکه حساسیت من را راجع به جمشید می¬دانست؛ همه¬ی شرایط را بر وفق مراد دیده، گر گرفته بود و پشت سرهم فک میزد. مدا م از این شاخه به آن شاخه می¬پرید، با آن دهان گشادش، قارقار می¬کرد.
... من مثل همیشه بی¬توجه به حرف¬هایش، در خیالم، آرزو کردم کاش  آنجا بودم و به جای رضا چشم غرّه¬ای برای جمشید می¬رفتم. بعد او؛ مثل تمام سال¬های کودکی¬اش، چشم¬های مژه بلند و سیاه زیبایش را مثل مادرش - در آن تنهایی¬های عاشقانه- از شرم پایین می¬انداخت و هیچ نمی¬گفت. آه که چه روزهای قشنگی بود آن روزها ...
... من و جمشید و مادرش، داخل قایقی زیبا، سوار بر امواج شادمانگی غرق در عطوفت و امّید پیش می¬رفتیم که ناگهان با تکانی سخت در ساحلی ناآشنا به گل نشستیم. من هرچه کوشیدم تا قایق¬امان را از گل درآورم نشد که نشد. سرنوشت چنین رقم زده بود و من  جمشید و مادرش اسیر جزیره¬ی سرگردانی تقدیری شوم شده بودیم که بایستی می پذیرفتیم. من عطیه را از دست دادم و بعد جمشید را و حالا بعد سال ها  خودم را...
مریم دستش را دراز کرد، چاقو را از دستم کشید و مشتی لیموی پوست کنده را از داخل آبکش صورتی رنگ برداشت آن¬ها را یکی یکی از وسط برید و داخل ظرف دیگری انداخت. همیشه کارش این بود. هوار می¬شد سرم و دنیای رویاهایم را خراب می¬کرد. با اوقات تلخی سرش داد کشیدم:
-    دیگه چی کار میخوای بکنی؟ مگه تموم نشد؟ این از وسط بریدن لیموها چیه؟
مریم لبخندی مضحکی روی لبانش نشاند و درحالیکه قیافه¬ی شاگردان مدرسه را که با اضطراب جلوی تخته سیاه به سئوالات معلم با مِن¬و¬مِن پاسخ می¬دادند؛ به خود گرفت و گفت:
-    فائزه خانوم میگه اگه می¬خوای لیموهات اصلاً تلخ نشه، تخماشو دربیار.
کارد می¬زدی خونم در نمی¬آمد. هرچه دمنوش آرامبخش می¬خوردم تا با تومخی¬های مریم از کوره در نروم، نمی¬شد. همیشه بهانه¬ای جور می¬شد و من عین اسپند روی آتش گر می¬گرفتم و کنترلم را از دست می¬دادم.
 بیچاره مجید، در این منازعه¬، تنها قربانی رابطه¬ی نا¬متعادل من و مریم بود. او در چهاردهمین سال زندگی¬اش گیر دو بالغ نابالغ پا به سن گذاشته، افتاده بود و از یک طرف؛ قربانی تربیت وسواس¬گونه و دل¬نگرانی¬های بی¬مورد مریم شده بود و از طرفی گرفتار کم حوصله¬گی¬های من. مجید محصول نخواستن¬های من و خواست خدا و مریم بود.
...جمشید که رفت، حوصله¬ی هیچ بچّه¬ای را نداشتم. به اصرار مریم، میان یکی از همان خلوت هرزه¬گی، سرم کلاه رفت و مجید، ناخواسته وسط زندگی¬امان سبز شد. به عنوان یک معلم آن هم در مقطع ابتدایی، معتقد بودم مهربان بودن با بچه ها هیچ فایده¬ی ندارد. بچه¬ها موجودات تهوع آوری بودند که مثل حشرات، مدام مزاحم تنهایی آدم می¬شدند. روی اعصاب راه می-رفتند و کلافه ات میکردند. گاه نیز در خلوت بیمارگونه¬ای که اخیراً دچارش شده بودم، به این نتیجه رسیده بودم که «کودکان را برای استفاده از گوشتشان باید در معرض فروش گذاشت». این کار بنا به استدلال من چند فایده داشت. اوّل آنکه تعداد کودکان در این دایره¬ی زنگی پرهیاهو کم می¬شد، دوم اینکه، بسیاری از پدران و مادرانی که وجود کودکان آن¬ها را دچار مخاطرات روحی و روانی کرده بود، آزاد می¬شدند و دست آخر هم، به واسطه¬ی فروش گوشت و صادر کردن آن به کشورهای مختلف، شاهد رونق اقتصادی و تأثیر شگرف آن بر رشد بالای اقتصاد کشور می¬شدیم.
 ماجرای جمشید تمام شده بود و این¬بار مریم زوم کرده بود داخل مزیت بی¬تخمی لیموها. دانه¬دانه تخم لیموها را با نوک کارد بیرون می¬کشید و با شلختگی آن¬ها را روی ساپورت مشکی تنگی که گوشت¬های بدقواره¬ی چسبیده به رانش را برجسته میکرد، می¬ریخت. با عصبانیت در حالیکه باندی را که به انگشت سبابه¬ام بسته بودم، کندم و سرش هوار کشیدم:
-    شورش را درآوردی زن. بس نیس یه عمر، تخم ما رو کشیدی، حالا افتادی به جان لیموها؛ آخه مگه تو سال چقدر آبلیمو مصرف می¬کنیم که اینهمه لیمو خریدی و ریختی وسط اتاق که آبشو بگیری؟ زن بس کن اینهمه خرحمّالی و خدمات الکی دادن واسه ی در و همسایه و فامیل رو.
مریم گوشش به این حرف¬ها بدهکار نبود و کار خودش را می¬کرد. از جایم بلند شدم. پیش¬بندی را که دور کمرم بسته بودم با عصبانیت بازکردم و محکم کوبیدم روی آبکشی که پر بود از لیموهای پوست کنده. مریم از ترس، سرش را بلند نکرد. پاکت سیگار را از روی میز عسلی برداشتم و داخل بالکن رفتم. بهانه¬ای جور شده بود و من، دوباره داخل تنها جای دنج این چهاردیواری مشمئز کننده چپیده بودم. می¬دانستم تا یکی دو ساعت، کسی کاری به کارم نخواهد داشت و باز فرصتی برایم پیش خواهد آمد تا غرق رویاهایم شوم. جهان رویاهای من دنیایی بود تهی از فریب و ناامیدی. زندگی در این¬جا تبعیدگاه نبود و من در آن با شور و شعور زندگی می¬کردم. خارج از این جهان اما، گسستگی عمیقی میان داشته¬های دیروز و داشته¬های امروز من بود. من در این سن، از تمامی ریشه¬های عاطفی، مذهبی و معنوی خود بریده بودم و زندگی برایم بی¬مفهوم و بی هدف می¬نمود. خیالم را مثل همیشه به سمت خاطرات عشق آتشین جوانی¬ام کشاندم.
...یاد آن روز سرد پاییزی داخل تختخواب افتادم ؛ کنار من دختری پاک و معصوم آرام خوابیده بود و دلهره¬ای مبهم و فکری پریشان را در من ایجاد می¬کرد.زیبارویی شهلا چشم و قد بلند، با پوستی گندمگون و کفل¬های باریک که شکفتگی اندامش زیر پیراهن سفید حریری¬اش خودنمایی می¬کرد. در آن  لحظه¬ی ناب، من؛ لذّت عشّاقی را داشتم که شرم و حیا در تمایلاتشان راه نداشت. این لحظات من را به جاودانگی می¬رساند.
 آه لعنت به بیماری؛ لعنت به مرگ و لعنت به این زندگی؛ اگر آن بیماری سراغ عطیه نمی¬آمد، شاید امروز سرنوشت ما جور دیگری رقم می¬خورد. من دوباره آن هم با مریم ازدواج نمی¬کردم. جمشید ترک¬ام  نمی¬کرد. مریم بدبخت¬تر از این که بود، نمی¬شد و مجید این ثمره¬ی بدون عشق من و مریم؛ قربانی  رابطه¬ی نامتعادل ما نمی¬شد.
بالکن مشرف به پارک بزرگ شهر بود. از اینجا، به راحتی می¬توانستی بخش بزرگی از پارک را ببینی. خانواده¬هایی را که با یک منقل و چند سیخ کباب، دود راه انداخته، دلخوشی می¬کردند. جوان¬هایی که قلیان چاق کرده، درون هاله¬های آن، آرزوهایشان را می¬ساختند؛ وَ فنچ¬هایی که در گوشه و کنار پارک، پشت شمشادها، دور از چشم مأمورها، با اضطراب و هیجانی وصف ناپذیر همدیگر را در آغوش می¬کشیدند و عشق بازی می¬کردند. واقعاً « وقتی عشق می¬ورزی، کار خدا را روی زمین انجام می¬دهی». من عاشق دیدن این صحنه¬ها بودم. دید زدن دخترهایی که در آغوش هوس بی¬پروای دوست پسرهاشان گربه-وار کمرهایشان را قوس می¬دادند و طغیان عشق را در سکوتی پر از فریاد می¬کُشتند تا آبروهایشان حفظ شود. همان کاری را که سال ها پیش من و عطیه داخل همین پارک، پشت شمشادها ، دور از چشم آدمها، دیوانه وار میکردیم و لذت می بردیم...
نزدیک غروب بود. صدای اعتراض درختان پارک به خفقان پاییزی، گوش آسمان را کر کرده بود. رعد و برق به حکم ابر، رگبار مسلسل قطرات باران را به روی هر آنکه بی اندیشه و بی فکر صبح خانه را بدون چتر ترک کرده بود، گشوده بود. در این هیاهو صدایی مبهم و گنگ از لابه لای شاخه های درختان رنگ پریده آرام و مدام به گوشم می¬رسید. در حالیکه به شدت سرم درد می¬کرد، اطراف را دید می¬زدم تا شاید این توهم پریشان و این ترس لعنتی از ذهنم پاک شود. جلوی دکه¬ی آب میوه فروشی پارک، غلغلعه¬ای بپا شده بود. دو جوان به پر و بال هم پیچیده بودند و عربده می¬کشیدند. دورتر دو مأمور متوجه بگو مگوی آن¬ها شده ، به سمت آن¬ها راه افتاده بودند. در این میان ناگهان جمشید را دیدم. سیگار به دست بی¬خیال دعوا و مرافه از کنار جوان ها گذشته به سمت حوض بزرگ پارک می¬رفت. مدتها بود که منتظرش بودم. کلاه مشکی پشمی مادرش سرش بود و بارانی سرمه¬ای درازی که تا زیر زانوانش کشیده شده بود روی تنش زار می¬زد. لاغرتر از آخرین باری که دیده بودمش به نظر می¬رسید. شانه¬هایش تاب می¬خورد و قوز کرده بود. به نظرم آمد جنازه¬ای است که از گور بیرون آمده و چون روح¬های سرگردان فیلم¬های ترسناکی که مجید می¬دید، تلوتلو می¬خورد و در حالیکه همه را می¬ترساند، پیش می¬رود. معطل نکردم. دیر می جنبیدم همه چیز از دست رفته بود. بی¬آنکه بفهمم چطور؛ از راهرو و پله¬های ساختمان و کوچه پشتی پارک گذشتم و درست نرسیده به درخت بزرگ نارون وسط پارک، به جمشید رسیدم. خیس عرق شده بودم و قلبم داشت از جا کنده می¬شد. نفس چاق کردم و با تمام توانم، بلند صدایش کردم. جمشید برگشت. مرا که دید، یکّه خورد. مثل ماهی قرمزی که از آب بیرون افتاده باشد، شروع به دست وپا زدن کرد. خواست سیگارش را ناشیانه قایم کند که دستش را سوزاند و مجبور شد آن را زمین بیاندازد. خودم را به او نزدیک کردم. بوی زمخت دود سیگار که روی لباس¬هایش نشسته بود دماغم را آزرد. دستهایم را روی شانه¬هایش گذاشتم و بی آنکه کلامی به زبان بیاورم؛ با چشم¬های خسته¬ام التماس کردم، بماند و نرود.
 باد تندتر از قبل شده بود و باران شدیدتر می¬بارید. جمعیت بی¬خیال من و جمشید؛ غرق در افکار مشوش خود با سرهایی فرو افتاده، تند¬تند از کنارمان رد میشدند؛ هیچکس نبود تا این گسستگی نفرت¬انگیز چند ساله را به هم پیوند دهد و خلاص-امان کند. با آن نگاه اول و گره چشمانمان در همدیگر، فهمیده بودم که جمشید هم به این پیوند دوباره می¬اندیشد، اما سال¬ها مسیر غلط سرنوشت این بی¬اشتراکی را دامن زده بود و زمان زیادی لازم بود تا دوباره این همسرایی پیشین میان ما اتفاق بیفتد.
جمشید نگاهم کرد. بی¬آنکه حرفی بزند دستهایش را از جیب درآورد. آرام دستهایش را بلند کرد و دستهایم را گرفت.گرمی دستانش درست مثل گرمی دستهای مادرش بود که در آغوشم حلقه می¬شد و مرا می¬سوزاند. آرام دستهایم را از روی شانه¬اش کَند و پایین انداخت. بی¬آنکه حرفی بزند برگشت و به راه خود ادامه داد. زانوهایم سست شد. اشک روی چشم¬هایم حلقه بست. ناامید روی زمین نشستم و آرزو کردم تا باران تمام تنم را شسته، با خود ببرد...
***
به مریم گفتم:
-    باید از هم جدا شویم.
در خیال بیمارگونه¬ام بعد از آن روز بارانی، بارها به آن نگاه مصمم جمشید برای پیوند دوباره، اندیشیده بودم و آن نگاه همسرایی او، مرا مصمم کرده بود تا از این به بعد روحم را به او بسپارم و در این خودنمایی ویرانگر، آخرین بار شانس¬ام را امتحان کنم. می¬خواستم تا بقیه¬ی عمرم را برای این موجود شکننده¬ی که یادگار عشق ناکام من و عطیه بود صرف کنم. مریم با دلهره در حالیکه پاکت نامه¬ای دستش بود وارد اتاق شده بود و می¬خواست چیزی بگوید که من، پیش¬دستی کرده، قضیه¬ی جدایی را با او در میان گذاشتم. مریم خوب می¬دانست آنچه را که می¬گویم کاملاً جدی است. رنگ پریده پرسید:
-    برای چی؟
نمی¬توانستم به ماهیت تصمیمی که گرفته بودم، اعتراف کنم. به هرکسی با هر لحنی ماجرا را می¬گفتم، محکومم می¬کرد. این¬بار- اما متفاوت از سال¬ها تکرار مکرّر این حرکت مبتذل- صمیمانه، دستهایم را روی گونه¬هایش گذاشتم. صورتم را به صورتش نزدیک کردم و خاضعانه از او خواستم به این موضوع فکر کرده، تصمیم درست را بگیرد.
-     ما دیگر نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم.
 این جمله¬ی کاملاً بی¬ربط و بی¬رحم من بود برای مریم. من نه تنها برای خودم ، حتی برای او هم تعیین تکلیف کرده بودم. بهت زده مرا نگاه کرد. مرا که تمام آن سال¬ها او را تحمل کرده، صدایم در نیامده بود. تازه معنی این¬همه غر زدن و کم محلی-های من را فهمیده بود. در این نزدیکی، به وضوح می¬توانستی شکستگی وجودش را در تک¬تک سلول¬هایش ببینی. بی¬آنکه شانه¬هایش تکان بخورد، بغض¬اش شکست، حلقه¬های اشک در چشمانش تبدیل به گردآبی شد که همه¬ی خاطرات شیرین و تلخ گذشته را در خود بلعید. پاکت نامه از دستش افتاد. دستهایش را بلند کرد؛ دستهایم را از روی گونه¬هایش آرام پایین کشید، برگشت و رفت. خواستم به او بگویم؛ اگرچه من نتوانستم به کنار او بودن عادت کنم اما، او کامل¬ترین بانوی خانه بوده و هست. اما او رفته بود و تنها چیزی که در این چهاردیواری پر از رنگ و ننگ برایم مانده بود، بوی مشمئز کننده¬ی خیانتی بود که سال¬ها مرتکب آن شده بودم  و آن  پاکت وسط اتاق خم شده پاکت را برداشتم.  کاغذ را از داخلش درآوردم و به سمت بالکن راه افتادم
« برگ احضاریه/ نام و نام خانوادگی : مجید شراهی نام پدر رسول محل اقامت...،محل حضور... ، وقت حضور...
 اگر احضار شونده بدون عذر در وقت مقررحاضر نشود حکم جلب فرستاده خواهد شد».
پاهایم سست شد روی صندلی نشستم و چشم¬هایم را بستم تا آن ترس لعنتی که سالها همراهم بوده، دوباره از میان مردمک چشم¬های خسته¬ام ریشه ندوانده و جان نگیرد. آرزو کردم می¬توانستم قلبم را بشکافم و از درونش تمام سلول¬های ریز و درشت دلواپسی¬ها را بیرون کشیده، سلاخی¬اشان کنم. باران تمام شده بود. حالا دیگر مطمئن نبودم اینجا خواهم ماند یا نه ...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : مهدی . رستمی
آدرس اینترنتی : http://

عالی بود ..... ضمن آرزوی سلامتی برای ایشون امیدوارم کارهای جدید و بهتری از نویسنده خوب کشورمون جناب پوریوسف عزیز ببینیم .