شعری از حسین اشراق

نویسنده : حسین اشراق
تاریخ ارسال : بیست و نهم دی ماه ١٣٩۵


آی زندانبان
دست می کشی به میله ها
آنگاه می فهمی
که زمستان به سلول انفرادی راه پیدا خواهد کرد
به سردی لبخند می زنی
روی صندلی می نشینی
و با صدای بی صدای دیوار گریه می کنی
آی زندانبان
دکمه ی پیراهنت که می افتد
دکمه ای از اندوهم را برمی داری
می بری برای زنت
 تا برای گریبان غمگینت فکری بکند
سرفه های زندانیان را می‌شنوی
از پنبه هایی که توی گوشت فرو کرده ای
پروانه بیرون می زند
اسم دخترت را که مرد
پروانه نخواهی گذاشت
تا زندانیان توی خانه ات راه پیدا نکنند
از لنز چشم های ساکتت
هزار زندانی عبور کرده اند
و هر هزار،بر دیوار اتاق خوابت که هیچوقت خوابت نمی برد آزاد شده اند
با توام
که وقتی زنت را لیلا صدا می کنی
به لیلای من فکر کرده ای
که باید از طناب دار
برای خودش گلیم ببافد
روی آن دراز بکشد
و بعد برای فرار قهرمانش
به اتاقت چشم بدوزد
می دانم
بهتر از خودت حتی
که مهارت بستن بند کفش هایت را
از مامور اعدام یاد گرفته ای
به تاریکی زندان که می رسی
با آفتاب خدا حافظی کرده ای
جوری که بازگشتنت را به مخاطره می اندازد
وقت های بی وقتی که سرت را زیر میز می بری و بغضت را از چشم هایت بیرون می کنی
می خواهم برای آزادی ات کاری بکنم
تو با هر حکمی که یک زندانی به قبرستان اضافه می شود آزاد می شوی
با هر مرگ
یک عکس به عکس های اتاق خوابت اضافه می کنی
با زنت که مرده است
به زندانیان سلام می کنی
توی چایت موی من است
توی غذایت موی من است
دیوار ها بیشتر از خودشان تو را می شناسند
میله ها بیشتر از زمستان تو را
زنجیر ها بیشتر از ساق پا تو را
اشک ها بیشتر از گونه ها تورا
مرگ ها بیشتر از جنازه ها تو را
آی زندانبان
برای تنهایی ات
تنها گریه می کنم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :