شعرهایی از علی جهانگیری

نویسنده : علی جهانگیری
تاریخ ارسال : بیستم دی ماه ١٣٩۵



1

یورتمه می رود غروب در اسب
گیسویی به شکل تازیانه  بعد از فرود ، رها
کورس اول است و چهارده بار زائیدی
هفت در زیر و هفت در بالا
در خواب هم دویدنت ، می دود
از پایان عبور می کنی و باز هم
پایان روبرو ی توست
پایان ندارد شکل ریختن اسب در غبار
می نشیند و گیسویی
یورتمه می رود در غروب


2


شبیه اسبی
شبیه گلوله ای که شلیک
آیا تو نبودی ؟
پس این دشت
این قطار فشنگ آویخته بر دیوار
من نیستم ؟
جای خالی کسی نیست این چای ؟
این مهتابی و پیچک یاس
سخت نمی گیرم
من هم یکی از همین کلاغ ها در جیب باد
مسئله شیطان نیست یا خدا
که یکی اگر نباشد
دیگری عمری سرگردان بشود در خاورمیانه
این اسب با شیهه ای شبیه باد
این گلوله ای که شلیک
پس این دست
که آویخته کنار این تفنگ بر دیوار
این آستین که خالی . . .
اسب را می آویزم به دیوار
آیا این باد
این دشت ؟


3

سرباز ماشه را چکاند
صدای دهل تا هفت کوچه
ماشه چکید و سینی حنا چرخ زد
گلوله داغ داغ توی شقیقه
خاطره داغ داغ در چین های دامن گلدار
اسب می گردانند توی کوچه ها
چهره ی عروس در شقیقه

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :