شعری از اﻣﻴﺮﺣﺴﻴﻦ ﺑﺮﻳﻤﺎﻧﻲ

نویسنده : اﻣﻴﺮﺣﺴﻴﻦ ﺑﺮﻳﻤﺎﻧﻲ
تاریخ ارسال : دهم دی ماه ١٣٩۵


یک شعر خیلی معمولی تا حدی ضعیف کمی رو به مزخرف

هرچیزی از ابتدای خودش آغاز می شود
روزها از ابتدای خودشان
که صبح است
و شب ها هم از امتداد روزها
که عصر است
اِه چطور شد؟!
حالا که فکر می کنم چیزها خیلی هم از ابتدای خودشان شروع نمی شوند
و اینطوری شد که به فکر ساعتِ صفر افتادم
به اینکه این سفر از کجا نشئت می گیرد
و خلاصه ازین مباحث.
سمت های ما از اغازهایی انباشته ست که امتداد نمی گیرند
پدرم می گفت: هیچ چیزو تا آخرش امتداد نمی دهی
و خیلی هم بیراه نمی گفت
جزاینکه قصد دارم این شعر را
لااقل تا انتها دنبال کنم
و مادرم می گفت: همه چیز به خدا بر می گردد
و من الان دارم به این نتیجه می رسم
که احتمالن این شعر هم منشایی خدایی دارد؛
که من هستم در خدمت شما
و مادرم سریعن با حرف خودش زاویه گرفت!
بگذارید از اول امتحان کنیم:
هرچیزی ادامه خود را از سر می گیرد
اما یادم می آید که کاترین که در جاده پیش می رفت
ادامه حرف های توهین وُ خشونت آمیز منو از سر گرفته بود
به عبارتی بهتر به او برخورده بود
و من با خودم برخورد کردم که چرا خودت را کنترل نمی کنی
و دیدم که راست می گوید دیگر
به هرحال قضیه این است که ما حتی خودمان را هم نمی توانیم دنبال کنیم
چون اعصاب من هم از جای دیگری خرد بود
و کاترین که در آن سفرِ به غروب،
کوچک می شد وُ دور وُ دورتر.
همه ش تقصیر صبح هایی ست که بیدار می شوی
وَ هوا به تندی، ابری ست
انصافن برای من قابل درک و تحمل نیست.
من در آسمان تامل کردم
تا رگه یی دست کم از آفتاب را بیابم
خورشید اما ادامه ش را انگار در جای دیگری از سر گرفته بود؛
تنها چیزی که آغاز و پایانش با خودش است،
همین خورشید است البته اگر ابرها بگذارند
عجب وضعیت بدی!
خداییش ما هیچ کدام دست خودمان نیستیم
حالا حتمن با من هم نظر هستید
که تداوم دادن این شعر برایم خیلی حیثیتی ست
اما چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد
آخر هرچیزی پایانی دارد دیگر
پس تا دیداری دیگر
بدرود.
-
توضیحات: همه تصمیمات مهم، در سی ثانیه (یا کمتر) گرفته می شوند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :