شعری از میثم ریاحی

نویسنده : میثم ریاحی
تاریخ ارسال : بیست و نهم آذر ماه ١٣٩۵


قفل است دهانِ آینه

و چشمِ باز

منی که در درخت

چنان       ایستاده ام

که برج ها به چشمانم

                 تکیه کرده اند

نه می روم در کوه

نه می آیم با بادی که مضمون یخ

یخی که مضمون مهتابی سوخته است

کجا بروم ای نور سرگردان

که این پاییز پنهان را

خالکوبی تنم کردند

تنی که با لهجه ای سیاه می وزد

و موسیقی خواب هاش

در هیچ صفحه ای

معنای ماه نمی دهد

کجا بروم در این چله ی پرت

که نور          دیگر به عطسه ام نمی اندازد و

هیچ وقت

قرار نیست کسی کُت اش را

در من بتکاند و

منظره ای از

یک گرامافونِ ژرف باشد

یک چراغ که با شرطِ آب بسوزد

من

با نمِ شب و       گرمای آتشی که به هوا می کشم

و سیگار

اَندوهِ فاخته ای که در تاریکیِ فنجان قهوه می خواند

و برگی که البته نیست

می کشم

آسمان را       به گلویم

و چشمِ باز

جایی که نتوانند

در گُل

راه بروند و

                  به زن        شلیک کنند

و راحت از پوستِ آهو بگذرند …


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :