شعرهایی از فرهاد زارع کوهی

نویسنده : فرهاد زارع کوهی
تاریخ ارسال : ششم آذر ماه ١٣٩۵


1

عشق را در خودت بکش فرهاد!   سعی کن زندگی کنی من بعد  

شده حتی اگر بدون خودت 

سر به دیوارها نکوب، برو   بی خودی ضربه می زنی به خود و  

قامت سرد بیستون خودت  

 

 

قیف وارونه! قاف سرخورده!   بانگِ در غار سر فرو برده!  

هر که هستی و هر چه هستی باش

ولی از چشم گله ی خفاش-  

جز شبح هیچ نیستی، آن هم توی دنیای واژگون خودت!   

 

 

شبحی مثل سایه بر دیوار ، مثل قندیل های کهنه ی غار  

و صدایی که می شود تکرار  بین دیوارهای دیوانه  

تا تو نجوا شوی در این خانه  

مثل پژواکی از جنون خودت 

 

 

من صدای توام، مرا بشنو  

غارها هر کدام یک دهن اند  

چشمه ها کاسه های صبر من اند 

صخره ها سینه ی ستبر من اند  

گوش کن هق هق مرا و بخند  

با همین کودک درون خودت 

 

 

چند فریاد تا جنون مانده؟ 

 سر به دیوارها نکوب، بمان زیر این سقف بی ستون مانده

چشمه ی سرنگون سرگردان!  

آب ها را به خانه برگردان، خاک را تشنه کن به خون خودت.    

 

 

 

2

شش هام سفره های عزا بود  

حتی نفس دمی به سکونت   در من علاقه مند نمی شد 

از خود زدم کلافه به بیرون  

بیرون ولی کلافه تر از من  در سفره خانه بند نمی شد

 

 

از بس عبوس و دل زده بودم   تهران دیگری شده بودم   

رفتم به هر کجای حوالی   دودی شدم به چشم اهالی  

نه! هرگز آن هوای شمالی  این گونه دل پسند نمی شد 

 

 

سیل مسافران بهاری  

-خون سیاه و لخته ی تهران   در جویبار و جنگل ساری- ، 

دریا شروع کرد به زاری  

طوری که نعش آن همه ماهی  از ماسه ها سرند نمی شد!

 

 

سیلی که هر چه دور شد از خود   هرزاب و دورریز خودش شد،  

                                            جنگل که دورخیز مرا دید

                                            طوری عقب کشید که انگار-   

حتی درخت هم به اصولش   یک لحظه پایبند نمی شد

 

□ 

 

یک کوه کرم خورده و خالی  با چندصد قطار خیالی  

مأوای غارهای روانی...  

پیغمبرانی از پس مانی  

که سرنوشتشان به جز این که از کاه پر شوند، نمی شد

 

 

سیگار خالی از توتونم   پس بنگ را بچاق درونم،  

یک دودکش شبیه به سیگار  بر بام کلبه های جنونم،  

مجنون اگر نبود این جنگل  از ریشه ریشخند نمی شد

 

 

سیگار گوشه ی لب من بود   من گوشه ی اتاق و اتاقم

                                      یک گوشه از جهنم عالم

یک جمع گوشه گیر که در هم   می سوختیم نسل به نسل و

                                     دود از سری بلند نمی شد!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :