داستانی از علیرضا دانش پژوه

نویسنده : علیرضا دانش پژوه
تاریخ ارسال : بیست و نهم مهر ماه ١٣٩۵


« اظهارنامه »

به همه می گفتم كه بلدی چطور از فكرت استفاده كنی.
پُز می دادم و فوت می کردم به چتر موهايی كه هوا می رفت وُ باز می ريخت رو پيشونيم، ... كه تب كرده بود.
يكي گفت: هفت آذر، شوهر شما رو ديدن که می خواسته از يه قاچاقچیِ اسلحه ... يه كُلتِ اِستيل بخره!
مكث كردم. ليوان روي ميزوُ، يه نفس بالا رفتم وُ پرت كردم پشت سرم.
بعد صدامو يه جوری كردم كه انگار، يكی هفتِ آذر، يه كلت استيل خريده وُ شب، در اتاقو رو خودش قفل كرده، ... تا سه روز بعد، كه يه داستان هفت صفحه ای رو بلند بلند بخونه وُ ... من كه پشت در، ... ريزريز گريه می كردم.
با يه همچين صدايی به همون مَرده گفتم:
ـ می خواست بهم تيراندازی ياد بده! بعد اون اسلحه رو با هم تو  باغچه خاك كرديم، تو حياط. روشم گل مريم كاشتيم كه جاش يادمون نره.
يكی شون زد زير خنده.
 بقيه بهش اخم كردن.
 گفتم:
ـ يه شب سردِ آخرِ پاييز، كه دلت كم كم  بَرا گربه ها می سوزه، ... يكی مريما رو كنده بود كه بِرِه تو اتاقی كه، يه نويسنده ، شبوُ با شخصيت هاش، تنها سر می كُنه ...
بعد ساكت شدم.
يكی سرشو از روی ميز كار وُ ... كُلی كاغذ مچاله بلند كرد وُ گفت:
ـ عزيزم! اون اسلحه، تو دستای شما چی كار می کُنه؟!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :