شعرهایی از سید عماد موسوی

نویسنده : سید عماد موسوی
تاریخ ارسال : سوم تیر ماه ١٣٩۵


1
به چشم های سیاهت، به گونه های ترت
به شب نشینی کابوس های توی سرت
نگاه میکنم از پشت پنجره به تو و
به مبل لم داده پشت گردن و کمرت
که خسته زل زده ای به دهان تلویزیون
و غم نشسته در آن چشم های بی خبرت
چه دست ها که به سویت دراز کردند و
چه حرف ها که نگفتند بعد پشت سرت
فرار کردی ده سال پیش از خانه
فرار کردی از زیر تسمه ی پدرت
فرار کردی از دخمه ای به دخمه ای و
تمام شد روح تو در اولین سفرت
شبیه آهوی زخمی ماده ای بودی
میان حلقه ی کفتارهای دور و برت
که چشم بستی و تسلیم سرنوشت شدی
که چشم بستی و افتاد بر زمین سپرت
فروختی تن خود را و روی هر تختی
نشست کوه غمی لاعلاج بر کمرت
فروختی تن خود را و ناامید شدی
از آسمان و زمین، از دعای بی اثرت...
***
بلند می شوی از روی مبل آهسته
بلند می شوی و خسته است بال و پرت
به تیغ داخل حمام فکر می کنی و
به انتهای خوش روزهای دربدرت
و می روی که در آغوش مرگ حل بشوی
و آخرین همخواب تو می کشد به برت...

2
در باز شد به حرف، زبان بود زندگی
ماتیک می زد و نگران بود زندگی
حتی به چشم های خودش مطمئن نبود
دائم دچار حدس و گمان بود زندگی
با چند تا لباس زنانه، کمی کتاب
آماده داخل چمدان بود زندگی
هی می پرید و در همه ی خانه می دوید
یک عطر تند پر هیجان بود زندگی
مرگ آمد و یواش لب بالکن نشست
در راهرو کمی نگران بود زندگی
مثل زنی در آینه لرزید و محو شد
موبور و قد بلند و جوان بود زندگی...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :