شعری از آتفه چهارمحالیان

نویسنده : آتفه چهارمحالیان
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵


با تردید از من حرف بزن

چشیدنت را محال ﻛﺮﺩﻩام در این قحطی

و سوگندها را به دریا رﻳﺨﺘﻪام

شبیه  یک جنایت ﺷﺪﻩام

پوستم را که برداری

خون ردم را نشان ﻣﻲدهد

رویت را برگردان و در پایان من نایست

بادباﺩﻙها در ﻧﻘﻂﻪی امن رهایند

و خونت

بیرون از نشانه ﻣﻲماند

با ﻗﻂﺮﻩای از آن پیشانیم را ببوس

و لرزشی دائم باش

در ﮔﺎﻡهایی

 که مثل دردی ﺑﻲراه از ساﻳﻪات جدایشان ﻣﻲکنم.

اﺗﻔﺎﻕهای خوب

ﺧﺴﺘﻪترم ﻣﻲکنند

سخت نیست

قاصدک را به ﻏﻤﮕﻴﻦترین شکل فوت کنم برایت

و زانویم را درحاصلخیزترین تکه فرو کنم

ﺁﻥﺟﺎ که دهان ببر

 آﺳﺎﻥتر ﻣﻲپوسد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : سید حمید شریف نیا
آدرس اینترنتی : http://

با سلام. شعر آتفه چهار محالیان، از همان ابتدا، شعر قلدری بود. گردن کلفت. در شعر کمتر شاعر زن هم نسل با آتفه چنین ویژگی را می شناسم. در همان برخورد اول با حالت امری وارد میدون می شه. این ورود ناگهانی و امری شجاعت می خواد. چون ادامه دادنش باید به همین شکل قلدری باشه که هست:
و لرزشی دائمی باش...
شبیه سربازی دلیری که هم دست ستیز دارد و هم دل صلح:
قاصدک را به ﻏﻤﮕﻴﻦترین شکل فوت کنم برایت

و زانویم را درحاصلخیزترین تکه فرو کنم

ﺁﻥﺟﺎ که دهان ببر

آﺳﺎﻥتر ﻣﻲپوسد.



آفرین به آتفه چهار محالیان. حظ کردم. به به به