شعری از بنفشه فریس آبادی

نویسنده : بنفشه فریس آبادی
تاریخ ارسال : چهاردهم خرداد ماه ١٣٩۵


گوزن‌های منفرد انزوا

 

انگار که با گوزن گیج بزرگی شاخ به شاخ شده باشم

و درست در آخرین لحظه،بازوهای متقاطع‌ام توی صورتش پاشیده باشد از هم

و تکه‌تکه‌های شیشه‌ای‌اَم را کاشته باشم توی گوشت برآمده‌ی سینه‌اش .

 انگار که حریف مادّه‌ی این تصادم بی‌وقت،من بوده باشم

و قسمت نَرَش

با خیز حیوانیِ تندی

شاخش بگیرد به راهنمای جلو

ولو بخوابد روی کاپوتِ فرورفته از جای سرخِ بدنش .

 

جاده تاریک است

"چراغ‌های رابطه"* تاریک است

و نمای دور جنگلی که دو سوی راه،در نور سرخ آمبولانس می‌چرخد

تاریک است

گوزن هم که اصولن حیوانی تاریک است

خم شده روی فرمانِ در رفته از کتف

و با بیهوشی محض

به صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ی فردا فکر می‌کند

و تسلیت‌های احتمالیِ زیر چاپ.

 

حالا به تمام اجزای تنم دست بزن

نبضم درست روی استخوان سینه ایستاده است

و قلب شکافته‌ام از زیر چرخ‌های وارونه راه می‌افتد

و با چکه‌های مداوم بنزین

طرح چند رنگِ شاخ‌های تنیده رسم می‌کند.

 

" به مادرم بگویید"* این تازه اول کار است .

با هیبت چهل تکه‌ی گوزنی دوجنسی

که شق شاخ‌های نرینه زیر پوست‌اش بلند می‌شود

و خرده شیشه‌های نطفه کرده توی شکمش

حباب حبابِ خون و بنزین و درخت است،

 شده‌ام ماشین مچاله‌ی فروغ

که چند دقیقه پیش از مراسم تدفین اوراق شد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :