شعری از ثنا نصاری

نویسنده : ثنا نصاری
تاریخ ارسال : دهم اردیبهشت ماه ١٣٩۵


" من از جنگ برنگشته ام "

 

به من بگو

به که فکر می کنی وقتی که نشسته ای

و پیشانی ات چین بر نمی دارد؟

تو مثل زن های دیگر سیاه نمی پوشی

تو پنج شنبه ها به قبرستان نمی روی

وقتی که قاشق با دستت می لغزد و در چای می رقصد

تو صدای انفجارهای توی استکان را که نمی شنوی

من اینهمه راه از جنگ برنگشته ام

که سربگردانی ام

مثل پیامبری که مردم در کوچه حتی به او سنگ نمی زنند،

به من بی اعتنا نباش.

اصلا بگو که از این راه برگردم

و در آینه دیگر هرگز تو را نگاه نکنم

 فقط خاموش نمان

و تکلیف این شمعدان را روشن کن.

من از جنگ برنگشته ام

که فقط زنده بمانم...

تو پنجشنبه ها به قبرستان نمی آیی

تو می دانی که من نمرده ام

و در بیمارستان کم خون صحرایی

که درد با من مادرزاد بود

جا نمانده ام.

خاموش نمان

و تکلیف این شمعدان را

روشن کن.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :