داستانی از پريسا صادقي

نویسنده : پريسا صادقي
تاریخ ارسال : سیزدهم بهمن ماه ١٣٩۴


فنجان چای

مثل همیشه بود، تلخ. یک جرعه چای نوشیدم. راه گلویم را بست. نه پایین می رفت و نه می توانستم بیرون بریزمش. چشمانم را بستم و به گلویم فشار آوردم و به سختی قورتش دادم. جایش در گلویم حس می شد و درد می کرد.از داغی چای چشمانم پر از اشک شد. سکوت عجیبی بود. خواستم مثل بچگی ام باشم .بشکنم، هم سکوت را هم دردی را که در قفسه سینه ام پرسه می زد. و خودش را به سینه ام می‌کوبید تا بیرون بریزد. می‌خواستم از فکر دردش فرار کنم تا حالم بهتر شود. روی صندلی پشت میز کارم چرخ خوردم. به نظرم جالب آمد. درست مثل کودکی که بازی جدیدی را کشف کرده است.دوباره چرخ خوردم. و چرخ های بعدی. هیجان بچه گانه ای قلبم را به تپش انداخت. از همان‌هایی که حسرت تجربه دوباره اش را می خورم. حالا دیگر همه چیز می چرخید، خودم، اتاقم، میز کارم،قفسه ها، پنجره... همه چیز در چرخش محو شد و صدایی شنیدم:

-«روشنک»

صندلی از چرخش ایستاد. خون در صورتم پیچید. صورتم گر گرفت. صدا آشنا بود و مرا صدا می‌زد. خواستم جواب بدهم ولی لبانم به هم چسبیده بود. نمی توانستم از هم جدایشان کنم. اشباح آشنایی جلوی پرده چشمانم به نمایش درآمده بودند. به من نزدیک شد:

-«ببخش که روشنک صدات کردم، ولی... ولی میخوام باهات رو راست باشم».

صدایم تا پشت دندانهایم رسیده بود. ولی این لب‌های لعنتی تکان نمی‌خورد و صدایم در حنجره خفه ماند:

-« روشنک... من... چطوری بگم» از کنارم دور شد . کنار پنجره ایستاد. به نقطه ای نا معلوم خیره شد. بی آنکه پلک بزند گفت:«روشنک... من... من به تو...» قلبم لرزید. سردی عجیبی تنم را در آغوش گرفت. از همان‌هایی که وقتی به سراغت می آید احساس می کنی خون در تمام تنت یخ زده است و دیگر نمی توانی تکان بخوری. حسی که نمی‌دانی دلیلش چیست و فقط دگرگونت می‌کند. به زحمت انگشتان مشت شده دستم را باز کردم. فنجان چای را برداشتم. هنوز داغ بود. یک جرعه ی دیگر نوشیدم. گلویم را سوزاند. به سرفه ام انداخت. ولی سرفه هایم از گرمای چای نبود.این بار نفسم بالا نمی آمد. راه نفسم را بست. سعی می‌کردم دستانش را از گلویم جدا کنم ولی قدرتش را نداشتم. به سختی دستم را به کیفم رساندم. اسپری را که استشمام کردم، فشار دستانش را کم کرد. حسی که همیشه گلویم را می‌فشرد.الان دیگر فقط جای انگشتانش بود که می سوخت. نفس عمیقی کشیدم. تنم کرخت بود. دهانم بد مزه شد. طعمی شبیه به طعم گس خرمالوی که وقتی بچه بودم از روی کنجکاوی مزه کرده بودم وبعد از آن دیگر لب به خرمالو نزدم. چشمانم را بستم. صدای خس خس نفس هایم عذابم می داد.

صدای پا آمد. شبیه به صدای پای عادیه دیگران نبود.کاملا برایم آشنا بود. زیر چشم نگاهش کردم. صدایش در سرم پیچید و با هر کلمه ضربه‌ی شدیدی به سرم وارد کرد:

-«گفتم که الان نه... چرا متوجه نیستی ؟»

صدای ضعیف دیگری شنیدم. اینقدر برایم آشنا بود که بغض کردم و صدا طوری که انگار هر لحظه می خواست زیر گریه بزند:

«عماد جان... منکه حرفی نزدم... من فقط می خوام زودتر...»

-«باشه،باشه،باشه. گفتم که به همین زودی، الانم که خیلی کار دارم باید برم، حالا بعدا با هم حرف می زنیم»

صدای تلفن در فضا پیچید.همه تصویرها محو شدند. جز سکوت محض و صدای تلفن چیزی نبود.

 دستم هنوز بی حس بود. به زحمت گوشی را برداشتم:

«بله... باشه... ساعت 9 صبح می یام»

سرم را روی میز گذاشتم.شاید خوابم برده بود اما نفهمیدم چه شد که مثل کابوس زده ها پریدم. شبیه به زمانی‌که صدای خراش ناخن به شیشه را شنیده باشم، مغز استخوانم تیر کشید. چشمانم سیاهی رفت. دیگر چیزی هم نمی شنیدم. صورتم می سوخت. ناخودآگاه دستم را روی گونه ام گذاشتم. داغ بود. صدا در سرم تکرار می شد:

-«تو بی خود کردی، تو  بیجا کردی، اصلا تو غلط کردی دنبال من راه افتادی، غلط کردی رفتی در خونه ی من با نرگس حرف زدی...بیا...بیا اینو بگیر...مبلغشو خودت بنویس و گمشو... همین امروز فردام میریم باطلش می کنیم، فهمیدی یا نه؟» گونه ام می سوخت. چشمانم می‌سوخت. گلویم می سوخت. فنجان چای هنوز روی میز بود. آن‌را برداشتم. فنجان در دستانم می‌رقصید.فقط یک جرعه باقی مانده بود. چشمانم را بستم و سر کشیدم. تلخ بود و سرد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :