نگاهی به کتاب "کاشیِ جهیدن به آبی"؛ محمد قائمی
سید حمید شریف نیا

نویسنده : سید حمید شریف نیا
تاریخ ارسال : بیستم خرداد ماه ١٣٩۴


برشی بر آبیِ جهیده از کاشی

نگاهی به کتاب "کاشیِ جهیدن به آبی"؛ محمد قائمی،

انتشارات بوتیمار، تهران 1393

سید حمید شریف نیا

آشنایی من به شعر محمد قائمی پیش تر از "کاشیِ جهیدن به آبی" بر می گردد. به سالهای دور و دیر. تولد کتاب حاضر تداعی همه سال هایی است که پیش زمینه ذهنی مرا با نوشتار او آشنا می کرد و در این محاق شکل کتابت به خود گرفت.قائمی تمایل خود را به بدعت در تجسم ذهنو ریخت نگاری تخیل، بازسازی می کند و ریخت قواعد زبانی را تابع ذهن خود می کند. ترکیب "کاشیِ جهیدن به آبی" از منظر عوامل زیباشناسی خیره شدن به عمق حوض کاشی است. حوضی که کتابت شده. شعر محمد قائمی در این حوض از مصدر "جهیدن" دل به دریا زدن است.

گاهی شاعر توان تصرف استعاره را در معانی مجرد خلق می کند و طبیعت را به بستری از تجربه ی زیستی لغات در روزمره ی خود می ریزد.اگرچه این ویژگی شعری محمد قائمی او را به رابطه دهنده ی خلاقی بدل می سازد که توان خصوصی سازی پدیده ها را دارد اما شعرش را در گرانیگاه لغزش به آشنازدایی صرفی بدل می کند که برای ادای مفهوم از طبیعت شاعرانه اش دور می شود، از شعر دست می کشد و آن را عقیم باقی می گذارد. در شعر های کوتاه، پاشنه ی آشیل از همین گرانیگاه مشخص می شود. به طور مثال در شعر صفحه 48: نه اینطور نیست/ زخمی تا ابد/ بر گردن پلنگان لانه کند،/ ما/ در لالایی مه می خوابیم.

سه سطر ابتدایی بارقه ای از خلاقیت و حس "طبیعت بی جان" که بر گردن پلنگ لانه می کند را برای مخاطب به ارمغان می آورد؛ ناگهان رها می شود و شعر عقیم می ماند. اما در شعر صفحه 30:

دستی که کنارم زد/ درست کنارم بود/ کنار سلول های بی رنگی/ که قبل از ریختن به گَنگ/ خاکستری بودند

شعر یکدستی است که شاعر جانی به شعرش داده و رمز و رازی را از قابلیت کلمات می گیرد تا بستر سازی برای ریخت نگاری ذهنی اش داشته باشد؛ "خاکستری بود"، رنگی که تداعی یاس و ناامیدی است. اندوهی که از "سلول های بی رنگی" تراویده است و سرنوشتش در شعر به سرانجام می رسد و در "گَنگ"ریخته می شود. در واقع شاعر لذت نوشتارش را برای مخاطب محیا می کند. شاید این حرکت در بطن شعر قائمی خردورزانه باشد که تن به"ساده نویسی" و شعر گفتار نمی دهد. هیجان در زبان شعری اش راه را برای ارائه ی خویشتن شعری اش مساعد می کند. البته باید اذعان کنم هیجان شعری محمد قائمی در قطعه رخ می دهد و شاید این ویژگی را بتوان یکی از شاخص های بارز شعری اش بدانم. در این حوزه دریافت درونی شاعر به عرضه ی دیدار مخاطب می رسد و خواننده را به دیدار تازه جهان از زاویه دید خودش دعوت می کند. فراز و فرودهایی از مفهوم استعاری مرگ و زندگی، بیداری و خواب، سردی و گرمی، و چه و چه دیگرها که در این مقاله نمی گنجد همگی تلاشی است تا آنچه را "تجربه فردی" شاعر می دانم، به کار بندد تا چشم انداز بینایی اش را از واقعیت عرضه کند.

به دنبال عکست بر آب/ این همه ماهِ بی بدیل اما/ چهره ی تو/ بر رودِ من جاری ست (صفحه 25)

در برخی از شعرهای بلند تنوعی از محورهای جانشینی این وظیفه را به عهده دارند و و همنشینی های کلمات به دنبال تبیین مفاهیمی هستند که در مخیله شاعر بستری از تصاویر بکر و بی بدیل را آفریده است. برخی شعرهای بلندتر بازتابی از احساس و عاطفه را در جریان زیباشناسی بستر سازی می کنند که دریافتی تازه در بافت کلام خلق می شود. از ذهن به نگاه و از نگاه به بیان می رسد. از این منظر شاعر تکیه به ادراک فردی خود می کند و نشانه های هستی شناسی خود را در مکانی دیگر بالغ می کند. پیش تر در مقاله ای مجزا به این نکته اشاره کرده بودم که شاعر "باسخرهگرفتنروزمرگی،ارتباطعاطفیباجهانپیرامونبرقرارمیکند"و شعرازانفجارخودششکلمیگیردو بازنویسیمیگردد. ازعناصردمدستیوملموستاسطرهایپارادوکسیکالپیشمیرودکهاینتناقضهابابکارگیریطنزدرمتنحلمیشود. تناقضیکهزادهزبانوحاصلتجاوززبانیجدیداستکهدرنهایتگشتهاومحوشدگیهانهفتهنیستبلکهدرتصمیمبهکلیتشعریبهساختمانهاواحضارآنهاونیمنگاهیبهحضوردرمعناییمیرسد.

باید لخت بیابان را/ به هم اغوشی گیاه بریزم/ ماهی از آب را/ کلمه را/ و شتاب کنم      شتاب!/ به قلب روز/ تونل های تازه ی امروز./       به درخت بریزم باید/ به بر کلاه من کلاغ/ جایی نداشت(صفحه 36)

اما محمد قائمی در در استفاده از عناصر بیرونی و دیداری به نظر موفق بوده و کارکردی باطنی از بطن آنها استخراج کرده است به شکلی که در نگاه اول پیشتر از یک اتفاق ساده نیست اما آنگاه که ناگهان در میابی فراتر از یک عینیت پیش رفته و شی کارکردی فراتر از کارکرد معمول اش یافته است. به طور مثال در شعر صفحه ی 15:

انگار از زاویه      کسی/ بوی آمبولانس گرفته/ که مرگ/ اورژانسی است/ بوی خشت و ناله،/ به سرانجام است و سنگ/ بازیِ آخرِ سر

شعر در شروع با تردیدی که سراسر بوی یاس می دهد شروع می شود. مثل دری که در سرما گشوده شود و ناگهانی برودتی را با خود به همراه آورد که در همان ابتدای شعر این سردی حس می شود. در واقع این قدرت کارکردی در شعر قائمی است که می تواند سردی و خاکستری بودن را نشان دهد. به آمبولانس شخصیت می دهد و بوی آمبولانس تداعی مرگ و کافور است وقتی از زاویه در حال تماشای مرگ کسی هستی که آژیر کشان به سوی مرگ می رود یا از مرگ بر می گردد در حالی که بوی خشت، خشت خشت روی هم انباشت می شود تا سرانجام سنگ نهایی بازی را تمام کند...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :