داستانی از قباد آذرآیین
29 اسفند 93 | داستان | قباد آذرآیین داستانی از قباد آذرآیین
از شبی که فلو خوابنما شد و شیرین را خواب دید و خوابش راست درآمد و خانواده شیرین این ها بعد از چند سال دخترشان را پیدا کردند، روزی نیست که چند نفر نیایند و دست به دامن مادر و خواهرهای فلو نشوند که به فلو بگویند خوابی هم برای آن ها ببیند . ...

ادامه ...
شعری از رزا جمالی
29 اسفند 93 | شعر امروز ایران | رزا جمالی شعری از رزا جمالی
دستِ خالی برگشته بودیم؛
من وُ عروسکِ اسفنجی ام !
در خیابان بغلی همهمه پر بود؛
من بودم وُ او - تک حمله هایی از آن سوی مرز
یک خرابکاریِ معین: ...

ادامه ...
شعرهایی از محمد سعید میرزایی
29 اسفند 93 | قوالب کلاسیک | محمد سعید میرزایی شعرهایی از محمد سعید میرزایی
تو بودی و به سرانگشتهای زیبایت
همیشه خانۀ ده کفش دوزِ عاشق بود
که هیچوقت نمی خواستند پر بزنند
ولی تو روی مچت ساعت شقایق بود ...

ادامه ...
سه شعر / لارنس دارِل
به ترجمه ی غلامرضا صراف
29 اسفند 93 | نگاه اول | غلامرضا صراف سه شعر / لارنس دارِل
به ترجمه ی غلامرضا صراف
و امروز مرگ به خانه می‌آید.
امروز بر آب‌ها،بادبان غروب،
مرگ می‌آید و چشم چلچله
زیر سقف عظیم‌تر و تاریک‌تر
از این بوی مرگ نیست. ...

ادامه ...
شعرهایی از محمود معتقدی
29 اسفند 93 | شعر امروز ایران | محمود معتقدی شعرهایی از محمود معتقدی
آسمان تنها می شود و
ابرها / به هزاره ای دیگر می روند
تو مثل کودکان بی لبخند
در انتظاری کوچک
به کشف باران / دل می سپاری ...

ادامه ...
شعری از فاضل نظری
29 اسفند 93 | قوالب کلاسیک | فاضل نظری شعری از فاضل نظری
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم ...

ادامه ...
شعری از پگاه احمدی
29 اسفند 93 | شعر امروز ایران | پگاه احمدی شعری از پگاه احمدی
هوای فیروزه ای بیاور صعود کنیم
در سینه های هم بشکافیم
در خانه ای که یک تکه جان نداشت برقصد
و لنگیده بود در قیر و شراب ...

ادامه ...
شعری از آزیتا قهرمان
29 اسفند 93 | شعر امروز ایران | آزیتا قهرمان شعری از آزیتا قهرمان
زیر بلوز و دامن حرف هایم برجسته
مثل پروانه ای در جلد تابستان
به شگردی ازلای انگشت ها
شاعرانه از درزهای مخفی بیرون پریدم ...

ادامه ...
داستانی از ابراهیم دمشناس
29 اسفند 93 | داستان | ابراهیم دمشناس داستانی از ابراهیم دمشناس
خودش و خواهرش صندلي جلو نشسته بودند، بغل دست راننده كه راه و چاهِ مرا توي آينه مي‌پاييد، جريك جريكو را مي‌گويم. داشتم طبق يك برنامه‌ي روزانه از معشور كهنه و خاكي به كُواتِر مي‌رفتم؛ ناحيه‌ي صنعتي را مي‌گويم، نو و پر زرق و برق زنده. ...

ادامه ...
شعرهایی از موسی بیدج
29 اسفند 93 | شعر امروز ایران | موسی بیدج شعرهایی از موسی بیدج
روزگار به همین سادگی ست
تا جامی چند نزدیک لب می بری
ماهت از پنجره پرت می شود و
مثل مسجدی بعد از نماز
خودت می مانی و
چند حاجت گنگ
که بر دیوار ماسیده است
...

ادامه ...