شعرهایی از اکتای رفعت / برگردان : صابر حسینی
6 بهمن 90 | ادبیات جهان | صابر حسینی شعرهایی از اکتای رفعت / برگردان : صابر حسینی
درختان چون اسب ها
ایستاده می خوابند
با کیسه هایی در سر هاشان
پریشان ، دست در دست هم
می گذشتیم ، خواب آلود
می گذشتیم
از درختان ، ابر ها ...
...

ادامه ...
نگاهی به کتاب "پروانه ای ازمتن خارج می شود" سروده علیرضا عباسی / حامد رحمتی
6 بهمن 90 | اندیشه و نقد | حامد رحمتی نگاهی به کتاب
شاعر در این مجموعه مسائل پیرامونش را از طریق تعمیم به گستره معنایی شعر به ساحت تازه ای می برد . علی رضا عباسی بی شک انتظار مخاطبان آگاه را با چنین ظرافت هایی بالا برده و باید چشم بدوزیم به فردا و روزهائی که شاعر کدام پنجره بسته را به روی ادبیات این سرزمین خواهد گشود. ...

ادامه ...
غزلی از مریم کرمی
6 بهمن 90 | قوالب کلاسیک | مریم کرمی غزلی از مریم کرمی
لبريزم از سكوت و
صدايت نمي زنم
اين حس دور رو
به نهايت نگاه كرد
شايد تمام وحشت من
آسمان نبود
تنها ستاره اي
كه خودش اشتباه كرد
...

ادامه ...
غزلی از محمد حیدری
6 بهمن 90 | قوالب کلاسیک | محمد حیدری غزلی از محمد حیدری
شب بود و
در بند سیاهی مانده بودیم
در برزخ گنگ دو راهی
مانده بودیم
چشمان ما را
قاب شب محدود میکرد
آواره در متن تباهی
مانده بودیم ... ...

ادامه ...
شعرهایی از نادر سهرابی
6 بهمن 90 | شعر امروز ایران | نادر سهرابی شعرهایی از نادر سهرابی
نه
نه
این لرزه ها
زمستان را
از تن کسی نمیتکاند
چشم به تاریکی
عادت میکند
تاریکی به چشم ها ... ...

ادامه ...
شعری از مهری پاکدل
6 بهمن 90 | شعر امروز ایران | مهری پاکدل شعری از مهری پاکدل
نه زمین را
آویزان کردند
از جرثقیل
تا عبرتی شود
برای میدان شهر
نه زمان را
به دادگاه
کشاندند ...

...

ادامه ...
داستاني از نعمت مرادي
29 دی 90 | داستان | نعمت مرادي داستاني از نعمت مرادي
به گردنه لواسان رسیدیم ،در تصمیمی که گرفتم نباید تردید کنم.باید همین غروب کار را تمام کنم.عوضی نکبت چرا خاموش شدی-استارت می زنم فایده ای ندارد.پیاده می شوم اخرین بلندای کوه، شلوغی این همه ماشین ،این گردنه لعنتی، عمق این دره ،ان قوطی حلبی، همه چیز واقعا خنده دار است گیج شدم، گیج گیج فقط باید سر این گردنه فریاد بزنم، با تی پا به جان ماشین می افتم.پیرمردی که لاغریش را داخل پا لتو ریخته، به طرف من امد. ...

ادامه ...
داستاني از ابوالفضل قاضي
29 دی 90 | داستان | ابوالفضل قاضي داستاني از ابوالفضل قاضي
با گام هاي بلند به سمت خانه مي رفت و حواسش به مورچه ها ي زير پايش بود كه آن ها را كامل له كند . مراقب بود كسي يتيم يا بيوه نشود ، كفش هايش قهوه اي بودند و از دور برق مي زدند و برقش چشمان همسايه را مي زد ، از پشت پرده هاي توري و از كنار پنجره به كنار مي رفتند تا شايد كور نشوند و انگار يكي از آن ها خيره ماند ، زن همسايه خانه چهارم آن طرف درختان كاج ، اما او فقط به كفشش فكر مي كرد. در كيفش چيز ارزشمندي بود ...

ادامه ...
غزلی از شهرام زارعی
14 دی 90 | قوالب کلاسیک | شهرام زارعی غزلی از شهرام زارعی
با پنجشنبه ها
به تفاهم رسيده اي
از روزهاي ديگر هفته
بريده اي
پيش از غروبت
از همه ي دره هاي سبز
يك آسمان ستاره و
گيلاس چيده اي
...

ادامه ...
غزلی از سید سرالله حسینی
14 دی 90 | قوالب کلاسیک | سید سرالله حسینی غزلی از سید سرالله حسینی
آب شدم
تا كه در آيينه شوم بيشتر
هر چه زدم
آيينه زد چند قدم بيشتر
اينهمه هم پاي زمين
فرصت پرواز را
دور زدم دور خود
از دور حرم بيشتر
...

ادامه ...