داستانی از شهاب عموئیان
تاریخ ارسال : 4 آذر 04
بخش : داستان
لکه
نزدیک به او ایستادم که اصلن تصادفی نبود. بدم نمیآمد دستش را بگیرم. تمام حواسش را ظاهرن به حرفهای پرستار خوش بر و رو داده بود. با اکراه و بیمحلی به من روی تخت دراز کشید.
میدانستم سختش بود که روی آن ملاحفه سفید چرک مرد بخوابد.
به هوای کمک کردنش سعی کردم بازویش را بگیرم،اما بدون آنکه کسی متوجه بشود، دستم را پس زد.
چشمهایمان لحظهایی در هم گره خورد، کبودی بالای لبش زیر آنهمه آرایش، توجهم را جلب کرد.
مطمئن بودم چیزی که الهه را شکنجه میداد، نه دردش بود، نه حتی دراز کشیدنش روی آن تخت کثافت، فقط به فکر آبرویش بود که نتوانسته بود، با هزار کِرِم اثر آن کبودی را از بین ببرد.
با راهنمایی پرستار به اتاق پشت رفتم.
جایی که از پشت یک شیشه سراسری میتوانستم الهه را ببینم.
دکتر هم پشت مانیتورش نشسته بود.
خواستم ته آن اتاق بشینم که دکتر گفت:" آقا بفرمایید کنار من، پشت مانیتور که بهتون نشون بدم."
و دستیارش با یک لوندی که انگار میخواهد خبر مهمی را بدهد گفت:"
این شاید مهمترین لحظه زندگیتون باشه،بفرمایید جلو."
نفهمیدم منظورشان چیست. پاهایم را به دنبال خودم کشیدم و کنار دکتر ایستادم.
از پشت شیشه به الهه نگاه میکردم، به چشمهایش که خیس بودند و او تلاشی در جهت مخفی کردن اشکهایش نمیکرد.
انگار برخلاف همیشه، آن چشمها آن لحظه و آن روز؛ زوری برای مخفی کاری نداشتند.
ناخودآگاه دستم به صورتم خورد و جای زخم و خراشی که از پنجه کشیدن الهه زیر چشمم افتاده بود سوخت.
دردم گرفت. به رویم نیاوردم.
پرستاری که کنار تختش بود چیزی ژل مانند را به شکم الهه میمالید و الهه که سرش را به سمت شیشه کج کرده بود، ملاحفه سفیدِ چرک را در دهانش فرو داده بود.
مطمئن بودم به من خیره بود. نمیدانم که مرا میدید یا نه، اما سنگینی نگاهش را حس میکردم.
از پشت شیشه راحت میتوانستم نگاهش کنم. کاری که در چند هفته اخیر سختترین کار دنیا بود برایم.
در حال خودم بودم که صدایی مرا به خود آورد.
" بیاین اینجا را نگاه کنین! این لکه رو، قشنگ معلومه!"
نگاهش کردم.
پرستار کناری با بامزگی گفت:" آقا این لحظه شیرینی دارهها"
نگاهش کردم.
دکترگفت:" ببینین این دستاشه، این پاهاشه،میبینین حرکتشو.. الان کوچیکه ولی اندامهاش معلومه"
باز هم فقط نگاهش کردم.
" مبارکه آقا! شیرینی یادتون نره، خانومتون دفعه قبل گفته بود به همسرم نمیگم تا خودش ببینه؛ عجب دلی داره خانومتون که نگفته!"
زمین برای یک لحظه زیر پایم لرزید. دیوارهای اتاق و شیشه بزرگ روبهرویم احساس کردم به سمتم حرکت میکنند.
دیگر حرفهای دکتر و پرستار را نمیشنیدم. پاهایم شروع به ضرب گرفتن روی زمین کردند.
من قرار بود پدر شوم.
آن لکه بچه من بود.
میخواستم سرم را از مانیتور بلند کنم و الهه را ببینم، اما حتی از پشت آن دیوار شیشهایی هم نمیتوانستم.
دلم میخواست فکر کنم، این یک بازی است. دوست داشتم احساس کنم همه چیز به عقب برمیگردد و انگار که نه انگار.
هر حرکت کوچک آن لکه شوم در مانیتور مرا شکنجه میداد. انگار در شکم من زیست میکرد. در آن لحظه دلم فقط سیگار میخواست.
" پس متوجه شدین، دیگه سیگار کشیدن تو خونه تعطیل."
به زور زبانِ خشک شدهام را در دهان چرخاندم و گفتم:" این... چند وقته دیگه بچه میشه!؟"
دکتر با خنده گفت:" این از الان بچهاست،بچه شما،مبارکتون باشه ولی راجع به وقت زایمان و اینها با خانومتون صحبت میکنم."
"" بچه من!!!""
چرا هیچ احساسی من نداشتم؟
بعنی پدر شدن از همین لحظه برای همه آغاز میشود؟؟
چرا از این لکه متنفر بودم؟؟
دوست داشتم هر چه زودتر از این لکه خلاص شوم.
خیلی دزدانه به الهه نگاه کردم، ریز ریز اشک میریخت. در تمام این دوازده سال حتی در اوج قهر هایمان هم باز نمیتوانستم گریهاش را تحمل کنم.
اشکهایش حالم را خراب میکرد.
دکتر به بهانهایی با پرستارش به بیرون از اتاق رفت و من ماندم و آن شیشه و آن لکه....
هیچ چیزی وحشتناکتر از یک شکنجه نیمه رها شده نیست. کاش زودتر از این اتاق بیرون میرفتم.
دلم نشئهگی میخواست، از آنها که فاصلهایی تا خواب ندارند.
ایکاش همه چیز برایم خواب بود.
"الهه یه سوال بپرسم؟"
"بپرس"
"چقدر دوسم داری؟"
"ببین صدرا،اینقدر دوست دارم که میخوام ازت بچه داشته باشم، میفهمی اینو!؟"
"این یعنی منو خیلی دوست داری؟ پس ننهی آقاجونم که یازده شکم زایید، سینه چاک شوهرش بوده!"
"مسخره بازی در نیار صدرا، میفهمی چی میگم... خیلی شبها به آرزوی داشتن بچه از تو فکر میکنم."
من آرزویش را برآورده کرده بودم. ایکاش در همان ماه عسل دوازده سال پیش پدر شده بودم.
شاید اگر آنروز این لکه را میدیدم،از پدر شدنم خوشحال میشدم.
همینکه خواستم به دنبال دکتر از اتاق شیشهایی بیرون بروم، الهه و پرستار وارد اتاق شدند. چشمهایش قرمز بود.
نگاهم را ازش دزدیدم، همگی با هم به اتاق دکتر رفتیم. دکتر شروع به نوشتن نسخه شد و همزمان یکسری توصیههای مربوط به بارداری را تکرار میکرد.
وسط صحبتهایش گفتم:" با من اگه کار خاصی ندارید، من برم ماشینو بیارم نزدیک مطب!؟"
دکتر با یک بهت خاصی،چشمانش را از روی نسخه بلند کرد و خیره به من شد.
قبل از اینکه کسی حرفی بزند، الهه برای اولین بار در آنروز به چشمانم نگاه کرد و گفت:"آره، بهتره، تا من نسخه رو بگیرم و از داروخانه داروها رو خرید کنم، شما برو ماشینو بیار"
در ادامه حرفهایش، آن پرستارِ سمج گفت:" از این بابایِ بداخلاق چهجوری شیرینی بگیریم!؟"
تا خواستم جواب بدهم، الهه گفت:" من بهتون میدم خانوم، همسرم امروز خیلی خستهست بنده خدا، بداخلاق نیست."
خجالت کشیدم.
خواستم از در اتاق خارج شوم که دکتر گفت:"مهمترین چیزی که باید در مورد خانومتون حواستون باشه، فشار عصبی نباید داشته باشه، خیلی به این موضوع دقت کنید."
جوری این جمله را گفت که انگار در جریان تمام اتفاقات یک ماه اخیر زندگی ما بوده است.
سرم را تکان دادم و لبخندی زورکی تحویلش دادم و از مطب خارج شدم.
احساس پرندهایی داشتم که از قفس بیرون آمده است، ولو موقت.
از اینکه دیگر صحبتی از لکه و بارداری و تبریک و مراقبت نمیشنیدم،خوشحال بودم، ولو موقت.
از اینکه میتوانستم به همه خیره شوم و ترس از چشم در چشم شدن با الهه را نداشتم احساس رهایی میکردم، ولو موقت.
سوار آسانسور شدم،بعد از چند لحظه متوجه شدم که هیچ دکمهایی را فشار ندادهام. افکارم با وجود آن همه اتفاقات مهم،به مسائل مسخره سرک میکشید. به دعوای آن روز صبحم با لولهکش کارگاه که در لیست سفارشش اشتیاه کرده بود. به درخواست وامم که رئیس بانک موافقت کرده بود، به جلسه ظهرم در کانون مهنرسی، به تعویض صفحه کلاج ماشینم و هزار مسئله هر روزه.
به همه چیز فکر میکردم جز به تصمیم جدایی و یک ماه اخیر زندگیم و از همه مهمتر، به حضور آن لکه شهوت که از ارتباطی نه از روی عشق متولد شده بود.
از ساختمان پزشکان بیرون آمدم. یک نخ سیگار روشن کردم و به سمت ماشین که یک خیابان آن طرفتر بود، حرکت کردم. کنار ماشین ایستادم تا الهه هر موقع بیرون آمد، به سمتش بروم. احساس میکردم بیهیچ مقاومتی از مرد به پیرمرد تبدیل شدهام.
تمام زورم را جمع کردم تا برای یک لحظه به خودم،الهه و لکه فکر کنم.
نتیچه در پایان آن زور یک چیز بود،
<< لکه هیچ تاثیری در تصمیمم نگذاشته بود.>>>
آن لکه را نمیتوانستم دوست داشته باشم. حداقل آن لحظه دوستش نداشتم. بیشتر برایم حکم اشتباه را داشت.
الهه را از دور دیدم. سیگار را خاموش کردم و ماشین را از پارک در آوردم و به سمت او رفتم. نمیدانستم با چه واکنشی از او مواجه خواهم شد.
میترسیدم. حسی داشتم که قبلا تجربهاش کرده بودم.وقتی بعد از آنکه تلفنی ازش درخواست ازدواج کرده بودم و جوابش را موکول به اولین قرار حضوریمان کرده بود دقیقا حالم همین بود. سیزده سال میگذشت اما حسم همین بود.
سوارش کردم. بعد از چند لحظه با صدایی آرام گفت:" ببخشید صدرا، اگه حالم بد نشده بود خودم میومدم دکتر، نفهمیدم همکارم کی بهت زنگ زد وگرنه اسنپ میگرفتم."
همیشه همین بود. هر چقدر جلوی دیگران حفظ ظاهر میکرد اما در خلوتمان بسیار بدقهر بود و مشابه غریبهها رفتار میکرد. نگاهش کردم. خواستم حرفی بزنم، پشیمان شدم.
تلفنش زنگ خورد. شروع به حرف زدن کرد،مادرش بود،مثل همیشه جوری عادی صحبت میکرد که انگار همه چیز کاملا سرجایش است. مطمئن شدم که از بارداریش به مادرش چیزی نگفته بود. این مسئله کمی خوشحالم کرد. نگفتنش شاید نشان از این بود که اوهم هنوز لکه را به رسمیت نشناخته است.
در ماشین معذب بودم. از روی الهه خجالت میکشیدم. خیس عرق شده بودم. صورت عرق کردهام،سوزش زخم زیر چشمم را بیشتر کرده بود.
هر دو ساکت بودیم؛یاد آخرین باری افتادم که هر دو در ماشین ساکت نشسته بودیم. آن موقع هنوز به سکوت بینمان عادت نکرده بودیم. سر جفتمان پر بود از شلوغی و حرف. از مهمانی مادرش برمیگشتیم.
چند باری صدایم زده بود، خودم را به نشنیدن زده بودم که بلند گفت:
" صدرا میخوام باهات صحبت کنم."
" بگو، گوش میدم."
" چند وقتیه رفتارت عوض شده، اتفاقی افتاده!؟"
"چیه؟ الهه باز میخوای تذکر بدی گُل زیاد نکشم تو شرکت نمیدونی سر حرف چطور واکنی؟؟"
"نه صدرا، به نظرم یه چیو داری ازم مخفی میکنی، من کاری کردم!؟ ازم ناراحتی؟؟ میخوای یه مسافرت بریم!؟؟ کلاسهامو کنسل میکنم بریم؛ اصلن همین هفته بعد بریم که سالگرد ازدواجمونم هست!"
" نه کار دارم،خیلی سرم شلوغه، کارفرما واریزیاش نامنظم شده، من..."
" صدرا دروغ نگو! من دوازده،سیزده ساله میشناسمت تو...... میشه به حرفهام گوش بدی!؟ اینقدر این آهنگ کوفتی رو زیاد نکنی!؟؟"
"گوشم با توعه الهه،بگو"
" گوشت نمیخوام با من باشه، دلت با من باشه. صدرا، میخوام از دکتر یوسفی یه وقت مشاوره بگیرم، خیلی وقت هم هست پیشش نرفتیم، تو اوکی هستی دیگه!؟"
با خودم آنموقع کمی فکر کردم، به نظرم آمد مطب دکتر میتوانست جای خوبی باشد که این حرفهایی که چند ماه بود مثل خوره به جانم افتاده بود را به الهه بزنم.
در حضور دکتر احساس عذاب وجدان کمتری میکردم. او شاید حرفهایم را میفهمید.
" چی شد؟؟ موافقی وقت بگیرم؟"
" آره، پنجشنبه همین هفته بگیر که من باشم."
" پنجشنبه این هفته نمیشه،من کار دارم، وقت دکتر دارم."
"باشه، پنجشنبه هفته بعد بگیر."
و بدون آنکه ازش پرسیده باشم "چه دکتری" دوباره در سکوت خودم فرو رفتم و او چند ثانیه نگاه سنگینش را از رویم برنمیگرداند.
تازه متوجه شده بودم که دلیل آن نگاه و قهر آن شبش،نپرسیدن من از دکترش بود.
او میخواست از حاملهگیاش مطمئن شود و با شناختی که من از الهه داشتم، اگر همه چیز مثل قبل میبود، خبرش را در سالگرد ازدواجمان جلوی همه و در یک جشن به من اعلام میکرد.
به خانه رسیدیم. بدون آنکه حرفی از لکه بزنیم. هر کداممان به سنگرهای خودمان در این قهرهای یک ماهه رفتیم.
اتاق خواب مال من شده بود و کاناپه تو هال سنگرِ او.
به موبایلم مشغول بودم که صدای پایش آمد. ترسیدم نکند بخواهد حرفی بزند. بدون توجه به من، از کمدش لباس برداشت و به حمام رفت.
دیگر حتی از اینکه جلوی من لخت شود، خجالت میکشید، خیلی غریبه شده بودیم. بهخصوص از پریروزش که مطب دکتر یوسفی رفته بودیم و دیروزش که برای اولین بار دستمان روی هم بلند شده بود.
بعد از آنکه مطمئن شدم به حمام رفت، از تخت بلند شدم که به تراس بروم و آنجا سیگار بکشم. همین که پایم را روی زمین گذاشتم، زیر سیگاری پایین تخت که پر از کونههای سیگار بود،پرت شد به انتهای اتاق؛ اهمیتی ندادم.
از جلوی حمام رد شدم، چند وقتی بود که دیگر زیر دوش آواز نمیخواند. به تراس که رسیدم، هوا سرد بود برای همین فقط پنجره را باز کردم و یله شدم روی هره پنجره.
یک سیگار روشن کردم و به تاریکی شب و دود سیگارم خیره بودم.
" به چی خیره شدی؟؟ چرا حرف نمیزنی صدرا؟؟ به چی نگاه میکنی؟؟"
" هیچی، دارم به حرفهای تو و آقای دکتر یوسفی گوش میدم"
" میبینید دکتر!؟ یک ماهه همینه، ساکت،خیره و غریبه!"
" میدونید آقای دکتر، شما الان به الهه گفتید اگه یه تغییراتی بدیم همه چی بهتر میشه، اما من میخوام الان بگم که ..... که من اصلن در مقام تغییر نیستم."
سعی میکردم به الهه اصلا نگاه نکنم. پایم را روی آن پایم انداختم و خیره به دکتر یوسفی گفتم:
" من آقای دکتر، تو این زندگی دیگه خوشحال نیستم!"
نگاهم ناخودآگاه به الهه افتاد، با دیدن من چند بار محکم پلک زد و با پلکهایش انگار که چشمها را فشار میداد تا گریهاش نگیرد.
خیلی آرام زیر لبی گفتم:" این زندگی دیگه برام قشنگ نیست، شاد نیستم توش، میخوام که... که جدا شیم..!"
الهه با صدایی لرزان گفت:" یعنی چی جدا شیم؟؟ یعنی طلاق!؟؟؟"
دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
من که همچنان دکتر را مخاطب خودم قرار میدادم، گفتم:" ببین الهه،خودت میدونی که چقدر دوست دارم. اما دیگه نمیدونم چرا زندگیمو دوست ندارم، بهخدا مشکل تو نیستی، یا اینکه فک کنی پای کسی وسطه، به خدا نه، به جان خودت نه، من...."
" بسه صدرا،بسه! میخوای طلاق بگیریم؟؟"
"آره، فک کنم اینجوری بهتره، هم برای تو و هم واسه من"
الهه ساکت شده بود و اشک میریخت.
دکتر شروع کرد به حرف زدن و اینکه اگر یک عصای جادویی داشته باشد، کدامیک از خصوصیات الهه را با عصایش تغییر دهد، من در این زندگی خواهم ماند؟؟؟؟
به دکتر نگاه کردم و گفتم:" دکتر ،هیچ کدوم... الهه همه این خصوصیات رو داره، بهترینش هم داره، آرزوی هر مردیه که با الهه باشه،مشکل منم، دکتر مشکل از منه که دیگه نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم، نفسم تو این زندگی میگیره"
دکتر یوسفی از بحران چهل سالگی، از اینکه این شرایط برای همه زوجها پیش میآید و شاید بهتر باشد چند وقتی جدا زندگی کنیم، صحبت میکرد.
دکتر سعی داشت ما را متقاعد کند که چند جلسه دیگر مشاوره بیاییم.
به الهه نگاه کردم.
از حمام بیرون آمده بود و با پای خیس روی پارکت قدم برداشت و به سمت اتاق خواب رفت. حواسش به نگاهم نبود. تصور اینکه قرار است در این شرایط مادر بشود، حالم را خراب میکرد.
من اگر میخواستم هم نمیتوانستم در این زندگی بمانم، دلم میخواست زندگیم جور دیگری باشد، نمیدانم چه جوری! اما جور دیگری را میخواستم.
الهه را دوست داشتم اما نمیخواستم با او زندگی کنم. این احساسم را هیچکس نمیفهمید.
واقعا اگر کسی نخواهد به این زندگی، بی هیچ دلیلی،ادامه دهد باید بازخواستش کنند!؟
" اگر کسی تو زندگیش خوشحال نباشه، بهتر نیست از زندگی مشترک بیرون بیاد؟"
" نه بهتر نیست بیرون بیاد، آقای دکتر اجازه بدید جوابشو من بدم!"
"الهه یه دقیقه اجازه بده، وسط حرفم نپر،من نمیدونم بقیه آدمها وقتی این حالی میشن چیکار میکنن؟؟ اما من..."
والهه در حالی که عربده میکشید فریاد زد:" بقیه آدمها شعور دارن،تعهد دارن، غیرت دارن،اگرم خوشحال نباشن میگردن دلیلشو پیدا میکنن، میگردن..."
و گریه امانش نداد دیگر حرف بزند.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
خیلی آرامتر از قبل با صدایی که میلرزید گفتم:
" من خیلی وقته دارم به این ماجرا فکر میکنم،هر روز حالم داره بدتر میشه و میدونم که بهتر هم نخواهد شد."
الهه که انگار در کوره آتش افتاده بود، جیغ کشید.
" چند ماهه داری فک میکنی، الان چرا میگی پس!؟"
" خب، چه فرقی میکنه؟"
" فرق میکنه،فرق میکنه"
و در حالیکه گریهاش به هقهق رسیده بود، ادامه داد.
" فرق میکنه، نفهم، اگه چند ماهه داری فک میکنی غلط کردی کادوی تولد ازم گرفتی، بیخود کردی هفته پیش کادوی جشن ازدواج ازم قبول کردی الاغ؛ کادوی ازدواج میفهمی یعنی چی اصلن؟؟"
اولین بار بود میدیدم که الهه توهین میکرد. محال بود در حرفهایش فحش بدهد آن هم به من، آن هم جلوی کس دیگری....
دکتر یوسفی از جایش بلند شد و یک لیوان آب برای الهه برد. من با آنکه به شدت میخواستم مثل همیشه به کنارش بروم، جلوی خودم را گرفتم.
آب را که خورد،با صدایی هق هق گونه گفت:" کادوی ازدواج یعنی ما هنوز به هم عشق داریم، تو اینو میدونی صدرا"
راست میگفت. من اینرا میدانستم.
خواسته بودم چند بار بهش بگویم که امسال مراسم نگیریم و یا کادویش را قبول نکنم، اما نتوانسته بودم. رویم نشده بوداین حرفها را بزنم.
با صدایی که شرمندگی در ته آن دیده میشد زیر لب گفتم:
" فک کن اصن مُردم،فک کن تصادف کردم"
در حالیکه لیوان آبش را در دستش میچرخاند آرامتر از من جواب داد:
" اگه مرده بودی،چیزهای خوبت برام زنده میموند و همونها برای بقیه عمرم بس بود."
سیگارم را پایین پرت کردم و پنجره را بستم. به سمت اتاق خواب رفتم، همینکه وارد اتاق شدم الهه از کنارم رد شد. نگاهش کردم. تصور آنکه الهه قرار است مادر آن لکه شود به خندهام میانداخت.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
