| داستانی از خشایار قشقایی | |
| 2 شهریور 90 | داستان | خشایار قشقایی |
|
|
از تاکسی پیاده شد. کوچه تنگ بود و اینجا و آنجا چراغهایی جیغ ، صورتش را روشن می کردند. وقتی پای راستش را از کف تاکسی روی کف پیاده رو گذاشت ، کفشش دیگر کفش قبل نبود. حالا یک پایش به رنگ کفش بود و آن یکی به رنگ گِل. چند ثانیه ای به جای پایش توی آن توده ی قهوه ای رنگ خیره ماند و بعد بین نور نئون ها به راه افتاد. عینک شیشه گرد آبی اش هنوز روی چشمهایش بود و به نظر نمی رسید که مرد از این قضیه بی خبر باشد. هر از گاهی دو دستش ...
|
|
ادامه ... |
|
ویژه نامه ها
|
|
| 1400 |
|
|
| نوروز 1399 |
|
|
| نوروز 1398 |
|
|
| نوروز 1397 |
|
|
| داستان نوروز 1396 |
|
|
| نوروز 1393 |
|
|
| بهرام اردبیلی |
|
|
| ترجمه اولیس اثر جویس |
|
|
| ساده نویسی |
|
|
| علی مسعود هزارجریبی |
| داستانی از طلیعه نورانی | |
| 13 خرداد 90 | داستان | طلیعه نورانی |
|
|
آخر من از دوشیزگی ام بیزارم .از این بار سنگین ,فکر کن یک پرده کلفت,یک پرده اسکاتلندی .از همان سنگین ها خیلی سنگین .من خودم شنیدم یک بار یک خدمتکار خانه جانش را از دست داد,مسخره است سر یک پرده! ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از آهو مستان | |
| 13 خرداد 90 | داستان | آهو مستان |
|
|
آفتاب از کنار پرده با شیطنت داخل میامد و نوار باریکی درست وسط میز صبحانه درست میکرد. قهوه صبحانهاش را با کمی نان و کره خورد. روز زیبایی بود. حدس میزد. یادش آمد که قرار بوده امروز کاری انجام دهد. اما یادش نیامد چه کاری. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از اعظم سبحانیان | |
| 15 اسفند 89 | داستان | اعظم سبحانیان |
|
|
مرد شانه هایش را چند بار بالا و پایین انداخت و دگمه ی ضبط را فشار داد . طنین بلند آهنگ شاد توی خانه پیچید . زن سرش را در متکا فرو کرد . مرد توی اتاق خواب آمد ، با برسی کوچک به دقت موهایش را شانه زد و از توی آینه نگاهی به زن انداخت . زن متکا را روی گوش هایش فشار می داد . ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از رضا داورپناه | |
| 15 اسفند 89 | داستان | رضا داورپناه |
|
|
روی ساختمان با حروفی درشت حک شده بود "بلوک چهل وچهار".هر چند که بلوک های دیگری مثل بلوک چهل و سه یا بلوک چهل و پنج در آن اطراف دیده نمی شد.وارد ساختمان شدم.آقای نعمتی مثل دو روز قبل روی صندلی راحتی خود ،روبروی پیشخوان نشسته بود و احتمالا روزنامه ی صبح را ورق می زد. موهایش سفید بودند ، اما هنوز چهره ی جوانی داشت.
... |
|
ادامه ... |
|
| داستانی از بهزاد ناظمیان پور | |
| 12 بهمن 89 | داستان | بهزاد ناظمیان پور |
|
|
پس مثل هر روز، دسته موی سفیدت را روی پیشانی انداختی و باقی موهای سیاهت را محکم به عقب سر بستی و روسری سیاه را طوری جلو کشیدی که جز آن یک دسته سفید ، حتی یک تار مویت بیرون نباشد. حدود سه سال پیش همخانه ات گفته بود
... |
|
ادامه ... |
|
| داستانی از بهاره سلمانی | |
| 12 بهمن 89 | داستان | بهاره سلمانی |
|
|
ظرف هاي شام ديشب توي آشپزخانه تلنبار شده بود. يادش آمد كه هويج توي سوپ نريخته، دويد و رفت توي آشپزخانه. تابلوي آبرنگ، درست رو به روي در آشپزخانه بود. وقتي رفت تو، چشمش خورد به آبي ها و صورتي ها و لبخند زد. يك نفر، يك صدا از توي اتاق بچه ها داشت داد مي زد: " بوي گندم مال من، هرچي كه دارم مال تو...". چشمش را دوخت به تابلو ولي رنگ زردي توي آن نبود. هرچه بود، آبي و صورتي و بنفش بود و قرمز.
... |
|
ادامه ... |
|
| داستانی از محمدرضا رم یار | |
| 21 دی 89 | داستان | محمدرضا رم یار |
|
|
نگاهی دوباره به موبایلم انداختم. رفته بودم خرید کنم و در این فاصله¬ی نیم ساعته موبایلم را خانه گذاشته بودم. فکر نمی¬کردم بخواهد آنقدر طول بکشد که مجبور شوم با مغازه¬دار و راننده¬¬¬ی آژانس سر زودتر رسیدن به خانه درگیر شوم. وقتی موبایلم را باز کردم تنها اتفاق این بود که صفحه¬¬ی تاریکش روشن شد و ساعتش را دیدم و فهمیدم که چقدر گرسنه¬ام. تماس نگرفته بود. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از فاطمه زنده بودی | |
| 16 مهر 89 | داستان | فاطمه زنده بودی |
|
|
رسیده اند به پشت در اتاق. گرم شه. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت می زنی کنار من، پتو را محکم تر می پیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی می شود. می ترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق. پلکت را بسته ای و آرام نفس می کشی. خودم را به تو نزدیک می کنم، آنقدر که نفست بسرد روی صورتم. چشمم را به در می دوزم و نفست را فرو می دهم. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از فرزانه رحمانی | |
| 16 مهر 89 | داستان | فرزانه رحمانی |
|
|
شايد عادت كردهاي به این راه كه هر روز از خانهات شروع ميشود و ميرسد به ميدانگاهي وسط روستا. دلم ميخواهد روستا را در دامنهي يك كوه بكشم از آنها كه تا كمر در مه فرو رفتهاند. با اين چند خط تيره كه براي كوه ميكشم و سفيدي كاغذ بايد در بيايد. كلبهات را در كمركش كوه ميكشم جايي كه آمد و شد اهالياش را نبيني . از كشيدن ديوارهاي سنگي لذت ميبرم ، خصوصاً وقتي براي نشان دادن عمق سنگ چينها ضربههاي عميق و تيره ميزنم. بهتر است توي ديوارهي سنگي كلبهات دوتا ...
|
|
ادامه ... |
|
اینجا و آنجا
- نامزدهای «بوکر» 2026 معرفی شدند
- معرفی نامزدهای ایرانی جایزه «آسترید لیندگرن»
- برندگان جایزه جورج اورول معرفی شدند
- چهرهای که 40 سال پس از مرگش میدرخشد
- بازگشت خاکستر «میلان کوندرا» به وطن
- حسین منزوی ، مردی که بدون او چیزی کم بود
- نجف دریابندری ، مردی که زیر حکم درخشید
![]() |
| رمان پنج باب در رجعت سلیم و دوالپا نوشته ی احمد درخشان |
دیگران
آرشیو
عضویت در خبرنامه
لوگوی پیاده رو
|
| شرایط درج آگهی در پیاده رو |
|
| کانال تلگرام پیاده رو piaderonews@ |
