داستانی از گودرز ایزدی
6 آبان 04 | داستان | گودرز ایزدی داستانی از گودرز ایزدی
زمین سخت و آسمان سیاه وسوزی که می زند براستخوان، برچُروک های درهم صورت با صدای زوزهِ زمهریر ،لَکه های ابری که در آسمان لُکه می روند ...

ادامه ...
داستانی از گودرز ایزدی
4 اردیبهشت 04 | داستان | گودرز ایزدی داستانی از گودرز ایزدی
دالان دراز بود و تاریک با دیوار و سقف تیروتخته‌ای دل دادۀ بی‌قواره که سیاه می‌زد. شبکورها برسقفش لانه کرده بودند. ازبس پیش‌ترها در آن آتش برای تنور وکُرسیِ زمستان و پختن غذا روشن کرده بودند ...

ادامه ...
داستانی از گودرز ایزدی
31 فروردین 00 | داستان | گودرز ایزدی داستانی از گودرز ایزدی
هُرم خشکی دارد هوا، چه داغی غلیظی بر این نیمکت‌های خاکستری نشسته است، ریل‌ها، آن‌سوتر، دور از هم و غریبانه می‌روند، تا کجا؟ نمی‌دانم. آن دورهای دور که پیدا نیست انگار به هم می‌رسند. اما نه، نمی‌رسند. من هم که بگویم می‌رسند، یقین می‌گوید: نه ...

ادامه ...