داستانی از سروش مظفر مقدم
28 اسفند 03 | داستان | سروش مظفر مقدم داستانی از سروش مظفر مقدم
در آلبوم قدیمی ام، عکس پسر بچه ای را می بینم که با لباس فورم تیره رنگ روی نیمکت چوبی زوار در رفته ای نشسته و چشم های نگرانی دارد ...

ادامه ...
داستانی از صمد طاهری
28 اسفند 03 | داستان | صمد طاهری داستانی از صمد طاهری
در ظلمات شب همان‌طور كه روي زيلوي شندره نشسته و پتوي چارخانه را به خودش پيچيده بود، به ديوارِ آجري حياط تكيه داد ...

ادامه ...
داستانی از عباس باباعلی
28 اسفند 03 | داستان | عباس باباعلی داستانی از عباس باباعلی
نمی‌دانم چکار کنم؟ چه بگویم؟… یک دلاری را که گرفته سمتم بگیرم، یا... از خودم بدم می‌آید که بِهِش رو انداخته‌ام؛ به چنگیز، که همه‌ی صنف می‌گویند... ...

ادامه ...
داستانی از حبیب پیریاری
28 اسفند 03 | داستان | حبیب پیریاری داستانی از حبیب پیریاری
ماما هیچ مثل طوبی نیست. برای آدم آبرو نمی‌گذارد. یعنی جوری مهربانی می‌کند که تو نتوانی بزرگ بشوی. حالا هی برو و جلویش موزِر بکش به صورتت که بفهمد ...

ادامه ...
داستانی از علی جانوند
29 اسفند 03 | داستان | علی جانوند داستانی از علی جانوند
از پله و آخرین پاگرد پایین آمد. از در خارج شد. کیف ساز را روی کولش جابجا کرد و به دور و بر نگاهی انداخت. روزمره‌ای که پس از جنگ هر روز تکرار می‌شد ...

ادامه ...
داستانی از فاطمه حیدری مراغه
28 اسفند 03 | داستان | فاطمه حیدری مراغه داستانی از فاطمه حیدری مراغه
سيني استكان ها دستش بود، به طرف بالكن دويد و براي پيدا كردن ماه چند بار دور خودش چرخيد. چشمهايش سياهي رفت؛ با دست راست ديوار سرد سيماني بالكن را گرفت ...

ادامه ...
داستانی از شراره خانمرادی
28 اسفند 03 | داستان | شراره خانمرادی داستانی از شراره خانمرادی
مثل همیشه، ساعت ۱۱ صبح، با شکمی که حالا کاملاً جلو آمده و دست و پایی ورم‌کرده از طبقه سوم وارد آسانسور می‌شوم تا به طبقۀ اول بروم ...

ادامه ...
داستانی از احمد درخشان
28 اسفند 03 | داستان | احمد درخشان داستانی از احمد درخشان
اتاقي كه در آن روي تخت نشسته بودم و به صداها گوش مي‌كردم، گرم و خفه بود. اتاق پنجره نداشت و روزنه‌ي كوچكي كه نزديك سقف رو به سالن بود نه روشنايي مي‌آورد نه هوا ...

ادامه ...
داستانی از نگار داوودی
28 اسفند 03 | داستان | نگار داوودی داستانی از نگار داوودی
پدر مرده بود. دیشب خوابش را دیدم. توی خواب به من می گفت: دیشب خوابت را دیدم بالرین شده بودی،
بالرین شده بودم ...

ادامه ...
داستانی از آرش رمضانی
28 اسفند 03 | داستان | آرش رمضانی داستانی از آرش رمضانی
بخارِ نفسش بر جداره‌ی داخلیِ سرپوشِ کفنش می‌نشست و شبنم می‌زایید. نور رقیق که از سرپوش می‌گذشت، قطرات ریز شبنمِ نفسش را به چراغ‌های کوچکی تبدیل می‌کرد ...

ادامه ...