| داستانی از سيروس نفيسي | |
| 28 اسفند 93 | داستان | سيروس نفيسي |
|
|
پشت پنجره ايستاده بود، بی حرکت. آن پایین، خيابان طویلی بود که تک و توک ماشینی ازش می گذشت. نور چراغ ماشین ها هر دفعه پر نورتر می شد، شاید هم خزش نرم و بی صدای شب و تاریکی نشسته روی سر و صورت خیابان بود که آن طور نشان می داد. ...
|
|
ادامه ... |
|
ویژه نامه ها
|
|
| 1400 |
|
|
| نوروز 1399 |
|
|
| نوروز 1398 |
|
|
| نوروز 1397 |
|
|
| داستان نوروز 1396 |
|
|
| نوروز 1393 |
|
|
| بهرام اردبیلی |
|
|
| ترجمه اولیس اثر جویس |
|
|
| ساده نویسی |
|
|
| علی مسعود هزارجریبی |
| داستانی از رسول آبادیان | |
| 28 اسفند 93 | داستان | رسول آبادیان |
|
|
تمام راه در حال خواندن آوازی گنگ بود و گاهی هم با سوت جواب آواز خودش را می داد. گاهی بر می گشت و نگاهی به من می انداخت وچیزی می پرسید که حال و روزم را بهترارزیابی کند.
حالا بیست متری ازمن جلو افتاده بود. برگشت ونگاهی کرد وپرسید: از ده چی خریدی مهندس؟ گفتم: نون. ... |
|
ادامه ... |
|
| داستانی از علیرضا فراهانی | |
| 28 اسفند 93 | داستان | علیرضا فراهانی |
|
|
نشسته بودم تو ساحل ... رو شِنایی که داغ نبودن ... باد خنکی از سمت دریا میومد ... بدن آدم مورمور میشد ... چشام دریا رو نگاه میکرد ... بیهدف ... اصلا نمیدونستم چرا اونجام؟ خوشحال بودم از اینکه قطرههای آب به تنم میخورد، یه دفعه یه موج سنگین به سمتم اومد، موج سنگینی که تکونم داد، تا بیام خودمو جموجور کنم دیدم یه ماهی قرمز کوچولو افتاده بین پاهام و داره وول میخوره. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از م.ح.عباسپور | |
| 28 اسفند 93 | داستان | م.ح.عباسپور |
|
|
... مثل هر بچه اي كه به دنيا مي آيد يا هر برگي كه فرو مي افتد. اما من اينجا زير تابلو ايستادن ممنوع، درست زير تابلو، در يك روز آخر پاييز، شايد آخرين روز؛ چه مي كنم. منتظر كسي هستم؟ كي؟ ساعت اينجا هم مثل ساعت هاي بيشتر ميدان هاي همه شهر ها خوابيده است. باران مي بارد و من بي چتر زير باران مي روم تا خيس آب شوم مثل موش يا مثل انسان ها زماني كه هنوز هيچ چتري ساخته نشده بود. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از علیاکبرجانوند | |
| 28 اسفند 93 | داستان | علیاکبرجانوند |
|
|
به چراغ و بوقهای مکرر خودروهای تک سرنشین توجه نمیکرد. خیلیها برای سوار کردنش سمج میشدند. تکبوق، چراغ، تکبوق، چراغ! بیشتر از نیم ساعت کنار بزرگراه ایستاده بود. تا اولین ایستگاه راه زیادی در پیش داشت و ناچار بود همانجا منتظر بماند تا بلکه خودرو عمومی برسد. باد آلوده به دود به سر و صورتش میزد. پرِ رو سریاش را جلو بینی و دهانش گرفته تا دود کمتر استنشاق کند. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از احمد درخشان | |
| 28 اسفند 93 | داستان | احمد درخشان |
|
|
نور كدر لامپ، اتاقو روشن ميكنه. زن لباس خواب زرشكيرنگي به تن داره. سراسيمه بلند ميشه و موهاي پريشونشو پشت سرش صاف ميكنه. مرد هيكل درشتشو از پنجره آورده بيرون و يهريز فحش نثارم ميكنه. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از مائده مرتضوي | |
| 28 اسفند 93 | داستان | مائده مرتضوي |
|
|
دستم را که توی هوا مانده بود بردم توی جیبم. دستم مثل همیشه اول پرزهای مخملی داخل کتم را لمس کرد بعد زیپ جیبم را باز کرد تا جایش بیشتر شود و بتواند کش و قوسی بیاید . مامور سردخانه رویش را دوباره پوشاند و برگرداندش داخل کشوی سرد. ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از احسان زارع | |
| 28 اسفند 93 | داستان | احسان زارع |
|
|
شاید ساعتی از نیمه شب گذشته باشد، که سرما آزارش میدهد تا اینکه بالاخره بی تاب می شود و از درتیره کهنه زنگ زده پشتی کارگاه بیرون می رود و زیر تیربرق لامپ روشن چوبی قدیمی می ایستد.
هنوز حرفای رضا تو گوشش وزوز می کند که گفته است : امشب منتظرم باش که سراغت ميام. ... |
|
ادامه ... |
|
| داستانی از م.ح.عباسپور | |
| 22 بهمن 93 | داستان | م.ح.عباسپور |
|
|
چند بار زیر لب تکرار می کنم. بلند تر می گویم. می شنوم که دارم می گویم بازکیاگوراب. چیزی به ذهنم نمی رسد. دوباره و باز بلندتر. بازکیاگوراب. اسم چیزی، شاید یک روستا. بعد فکر می کنم شاید اسم کتابی باشد که مدت ها قبل خوانده ام. یا یک فیلم سینمایی یا یک وسیله ی عجیب مثل بومرنگ، یا هر چیز دیگری. کتاب، روستا، روستا ...
|
|
ادامه ... |
|
| داستانی از حسین خسروی | |
| 22 بهمن 93 | داستان | حسین خسروی |
|
|
شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال میدیدم. پشت به دیوار روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجرهی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم میانداختم و گاهی از پنجره بیرون را میدیدم، درختها و گلهای جلوی اتاق را. محوطهی جلوی ویلا چمنکاری شده بود و جایجایش بوتههای گل و گیاه کاشته بودند ...
|
|
ادامه ... |
|
اینجا و آنجا
- چرا مزار شمس تبریزی جابهجا شد؟
- چرا «آن کارسون» برنده نوبل ادبیات شد؟
- از چای و بیسکویت تا نوبل ادبیات روز عادی نویسندهای که غافلگیر شد
- امید غضنفر، شاعر، نویسنده و روزنامهنگار در 61 سالگی درگذشت.
- نامزدهای «بوکر» 2026 معرفی شدند
- معرفی نامزدهای ایرانی جایزه «آسترید لیندگرن»
- برندگان جایزه جورج اورول معرفی شدند
![]() |
| رمان پنج باب در رجعت سلیم و دوالپا نوشته ی احمد درخشان |
دیگران
آرشیو
عضویت در خبرنامه
لوگوی پیاده رو
|
| شرایط درج آگهی در پیاده رو |
|
| کانال تلگرام پیاده رو piaderonews@ |
