داستانی از رامش زرغانی
28 اسفند 03 | داستان | رامش زرغانی داستانی از رامش زرغانی
روی صندلی های ردیف اول نشسته بودیم . از توی آینه بزرگ جلوی اتوبوس به راننده نگاه کردم . صورتش گوشتالود بود و ...

ادامه ...
داستانی از مولود سوزنگران
2 فروردین 04 | داستان | مولود سوزنگران داستانی از مولود سوزنگران
دِه را که پیدا کردیم بَمی بود برای خودش. لَنگ رعشه ای، تا سقف و دیوارهایش یکی شوند. از اولین دکان که سر راهمان بود نشانی را پرسیدیم ...

ادامه ...
داستانی از شهاب عموئیان
28 اسفند 03 | داستان | شهاب عموئیان داستانی از شهاب عموئیان
مثل همیشه توی شلوغی بچه‌ها و کارمندان دانشگاه دنبال تو میگردم. کم‌کم از آمدنت دارم ناامید می‌شوم ...

ادامه ...
داستانی از منصور علیمرادی
28 اسفند 03 | داستان | منصور علیمرادی داستانی از منصور علیمرادی
سینه ی قایق که بر ساحل شنی نشست، رحمانِ ناخدا عبدالله کُلتش را از پر شال بیرون کشید: خلاص می کنم این ولدالزنا را ...

ادامه ...
داستانی از هستی قاسمی
29 اسفند 03 | داستان | هستی قاسمی داستانی از هستی قاسمی
گفت: می خواهم دنیا را نجات بدهم گفتم: شاعر که فقط شاعراست گفت: پس تو ندیدی شاعرانی که دنیا را نجات دادند و ...

ادامه ...
داستانی از فرهاد کشوری
29 اسفند 03 | داستان | فرهاد کشوری داستانی از فرهاد کشوری
اگر بلیط می‌خریدم، برای رفتن به سینما مشکلی نداشتم و هیچ مانعی سر راهم نبود. اما برای رفتن به باشگاه، به خصوص اگر به مناسبت جشنی، خواننده‌ای از تهران می‌آمد ...

ادامه ...
داستانی از نسترن مکارمی
30 اسفند 03 | داستان | نسترن مکارمی داستانی از نسترن مکارمی
داریم چمدان می‌بندیم. هر سال همین طور است. سنت دیرینه. سنت فصل است. بهار که می‌شود آدم در و دیوار خانه را تاب نمی‌آورد ...

ادامه ...
داستانی از مجتبی مقدم
29 اسفند 03 | داستان | مجتبی مقدم داستانی از مجتبی مقدم
باران تندتر شده بود و تکاپوی مردم هم. بیشتر آدم ها می رفتند توی مغازه ها و عده ای هم زیر سایبان ها ایستاده بودند ...

ادامه ...
داستانی از شیرین ورچه
29 اسفند 03 | داستان | شیرین ورچه داستانی از شیرین ورچه
غروبی روی مبل ولو شده بودم و مجله ورق می‌زدم که وزوز خرمگسی از پشت پنجره‌ی سالن، چپید توی گوشم. از بچگی خرمگس‌های زیادی کشته‌ام. یادم می‌آید بعد از له کردن‌ ...

ادامه ...
داستانی از هستی قاسمی
30 آذر 03 | داستان | هستی قاسمی داستانی از هستی قاسمی
در تمام این سالها یاد گرفته بودم هیچ وقت منتظر نباشم چون می دانستم آن آدم نمی آید وقتی هم که می آید یا دیر است و یا همه چیزعوض شده است ...

ادامه ...