شعری از ابوالفضل نیکو بیان کاردان
6 مهر 04 | قوالب کلاسیک | ابوالفضل نیکو بیان کاردان شعری از ابوالفضل نیکو بیان کاردان
نگاهِ پنجره از شهرِ در غبار گذشت
کلاغِ بی‌خبر از ماهِ روی دار گذشت!
نهال‌ها همه مرده، زمین هلاکِ سراب
چگونه باید از این خاکِ بی‌بخار گذشت!؟
...

ادامه ...
شعری از داریوش جلینی
6 مهر 04 | قوالب کلاسیک | داریوش جلینی شعری از داریوش جلینی
به دیوونگی‌های من تن بده
بذار با تو دنیامو باور کنم
تو یه ماه نابی و من عطرتو
می‌خوام توی برکه شناور کنم ...

ادامه ...
شعرهایی از مهدی موسوی
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | مهدی موسوی شعرهایی از مهدی موسوی
هر کس برای جمع گفته ماجرایی را
من ساکتم، چون با تو دارم رازهایی را!
بیرونِ آغوشت به‌جز رنج مداوم نیست
زندانی‌ام کن، من نمی‌خواهم رهایی را! ...

ادامه ...
شعری از فاطمه اختصاری
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | فاطمه اختصاری شعری از فاطمه اختصاری
این صورت بدون لب و خسته
موهای صافِ از دو طرف بسته
این چشم‌های خیس ورم‌کرده
آرایشی که زشت‌ترم کرده ...

ادامه ...
شعری از محمدرضا طباطبایی
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | محمدرضا طباطبایی شعری از محمدرضا طباطبایی
از محمدرضا به معشوقش:
از سرم کاش دست برداری!
دودِ سیگارِ من! رفیق‌ترین!
سود داری ولی ضرر داری! ...

ادامه ...
شعرهایی از حسن صادقی پناه
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | حسن صادقی پناه شعرهایی از حسن صادقی پناه
نگرد! کیف پر از گریه‌های شخصی ماست
به گریه دست نبر! این صدای شخصی ماست
نیا جلوتر ازین مِه! به جاده پوزه نکش!
ادامه‌ی باران، ردّپای شخصی ماست ...

ادامه ...
شعری از هستی محمودوند
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | هستی محمودوند شعری از هستی محمودوند
هفت ‌بار می‌زنم رو دکمه‌ی «‌برف»:
همه‌ی قاره‌ها سفید می‌شن
دکمه‌ی ‌«صافِ صافـ»ـو می‌زنم و
ابرای دنیا ناپدید می‌شن... ...

ادامه ...
شعرهایی از محسن نقدی
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | محسن نقدی شعرهایی از محسن نقدی
پای پیاده‌های زیادی‌ست در سرم
چشم‌انتظارِ از گذر عمر رد شدن
روحم در ایستگاه اتاقی‌ست بستری
با یک بلیتِ یک‌سره تا آخرین بدن ...

ادامه ...
شعری از هیلدا احمدزاده
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | هیلدا احمدزاده شعری از هیلدا احمدزاده
این فقط عشق نیست، بیشتر است،
عشق گاهی سه حرف توخالی‌ست!
حس‌و‌حالم فراتر از این‌هاست،
حال من در کنار تو عالی‌ست ...

ادامه ...
شعری از محمد جهانجو
14 شهریور 04 | قوالب کلاسیک | محمد جهانجو شعری از محمد جهانجو
زن از شروع همین شعر می‌رسد به جنون
تلاش می‌کند از اشک خود بسازد خون
نشسته‌ است و به این فکر می‌کند، باید؛
بدل شود به زنی نانجیب و بی‌قانون! ...

ادامه ...