غزلی از حانیه دری
28 تیر 92 | قوالب کلاسیک | حانیه دری غزلی از حانیه دری
پدرم فکر می کند با زور ،
می شود عشق را بخشکاند
ذکر توبه...گناه و استغفار ،
توی گوشم مدام می خواند
از زمانی که کشف کرده تو را
در دل من... مدام در خانه
با خودش فکر می کند که چطور
شق را در دلم بمیراند؟!
...

ادامه ...
شعری از محدثه هدایتی
14 خرداد 92 | قوالب کلاسیک | محدثه هدایتی شعری از محدثه هدایتی
باز می گردم از تمام ِ جهان
به همین گریه های مجانی
به همه قصه های غمگینی
که تو از چشم من نمی خوانی
باز برگرد و مثل هر دفعه
زندگی را برام مشکل کن
شاید این بار اتفاق افتاد!
شاید از این امیدها...[ول کن!]
...

ادامه ...
شعری از مصطفی توفیقی
14 خرداد 92 | قوالب کلاسیک | مصطفی توفیقی شعری از مصطفی توفیقی
رادیو گفت: عاشقت شده اند
حاکمان تمام کشورها
نامه ها کرده اند ردّ و بدل
سُفَرا در میان رهبرها
دیپلماسی دچار عشق شده،
کاری از عقل بر نمی آید
پشتِ میزِ مذاکرات،
همه دست بردند سمت خنجرها
...

ادامه ...
غزلی از عالین نجاتی
17 فروردین 92 | قوالب کلاسیک | عالین نجاتی غزلی از عالین نجاتی
نفسش به ذات بود و
برای تداومش
لفظ وجود را به
عبارت اضافه کرد
حتی
برای اینکه جهان را
جهان کند
حدی برای وسعت امکان قرار داد ... ...

ادامه ...
غزل هایی از شبنم فرضی زاده
17 فروردین 92 | قوالب کلاسیک | شبنم فرضی زاده غزل هایی از شبنم فرضی زاده
دیگر به داد هجری شمسی
نمی رسی؟
تقویم را
به خاطر چشمت نوشته اند!
برغارها به خاطر تو
دل کشیده اند
بر غارها به خاطر تو
خط نوشته اند ...

ادامه ...
شعرهایی از عادل سالم
18 اسفند 91 | قوالب کلاسیک | عادل سالم شعرهایی از عادل سالم
گل معاصر من
ای زن اساطیری
که از همیشه ای و
تا ابد نمی میری
که چشم های تو
جادوی کاخ تاج محل
که در تو
جاذبه ی دختران کشمیری ...
...

ادامه ...
شعرهایی از وحید طلعت
18 اسفند 91 | قوالب کلاسیک | وحید طلعت شعرهایی از وحید طلعت
ما همپياله،
همدل هم
همزبان هم
ما چون دو راز
در دل همسايگان هم
دلخوش به آفتاب
به گاه اذان هم
دلواپسان تيرگي آسمان هم ...
...

ادامه ...
شعرهایی از سید سرالله حسینی
20 بهمن 91 | قوالب کلاسیک | سید سرالله حسینی شعرهایی از سید سرالله حسینی
رسيد آتش جنگل
به صبح باراني
به بي ستون شدنم
با درخت پاياني
گريزهاي تنم
ساكنان گردابند
هزار باكره در
انحناي ميداني ... ...

ادامه ...
شعرهایی از سعید نوذری
20 بهمن 91 | قوالب کلاسیک | سعید نوذری شعرهایی از سعید نوذری
شاهد رد ادعایت… باد
شروه مجلس عزایت… باد
قید ما را زدی چنان که شده
نقطه ثقل اتّکایت … باد
می شود نئشه خماری من
وقتی افتاده ام به پایت … باد …
“بوف کوری” نشسته توی سرم
تا بخواند مرا به جایت …باد …
...

ادامه ...
غزلی از سید مهدی نژادهاشمی
14 دی 91 | قوالب کلاسیک | سید مهدی نژادهاشمی غزلی از سید مهدی نژادهاشمی
هرچند نان مانده یِ
زندانمان یکی ست
بیگانه با همیم و
نگهبانمان یکی ست
سگ پرسه می زنیم و
به جایی نمی رسیم
بن بست انتهای خیابانمان
یکی ست ...
...

ادامه ...