شعری از آنژیلا عطایی
16 تیر 91 | شعر امروز ایران | آنژیلا عطایی شعری از آنژیلا عطایی
پنجره آنقدر بالا بود
که نبود
و درداز سایه نمی ترسید
که مسری می شد
پس دروغ گفته بودند
دست ها
که عرض آسمان را ترسیم کرده اند
و چشم ها ...
...

ادامه ...
شعرهایی از صابر حسینی
16 تیر 91 | شعر امروز ایران | صابر حسینی شعرهایی از صابر حسینی
روزی که
برج های شصت طبقه
جلو تابش آفتاب را
بر شیشه های رنگی
گرفت
تاریکی
تا کنار سجاده ی مادر بزرگ
پیش آمده بود
...

ادامه ...
شعرهایی از حمیدرضا شکاسری
31 خرداد 91 | شعر امروز ایران | حمیدرضا شکاسری شعرهایی از حمیدرضا شکاسری
اين همه حرص رفتن
حرصم را درمي آورد
رفتن رفتن فقط رفتن
انگار تمامش
خلاصه مي شود در رفتن
در رفتن
از هرچه از هركه
به خصوص من ...
...

ادامه ...
شعری از مسلم رحیمی
31 خرداد 91 | شعر امروز ایران | مسلم رحیمی شعری از مسلم رحیمی
به رد سوخته سایه ات
پلاک بزن
به من که
آخرین مفقودم
در نقطه صفر مرز دلم
با تو
میان سایه های پلاک دار
تو پشت سایه صورتک نقاب بزن ...

...

ادامه ...
شعرهایی از آفرین مهیمنی
19 خرداد 91 | شعر امروز ایران | آفرین مهیمنی شعرهایی از آفرین مهیمنی
پیانو می زنم
در
ماهور
اما
نمی دانم
آن گنجشک پیر
کنار برف ها
چرا بندری می رقصد؟!
...

ادامه ...
شعری از بهمن قره داغی
19 خرداد 91 | شعر امروز ایران | بهمن قره داغی شعری از بهمن قره داغی
ـ روز شما هم
پر از روزنه
ما نديده ايم در كوچه
هيچ زني با دامني پر از انار و
روسري زرد .
هيچ زني با آفتابي در بغل.
هيچ زني
بازنبيلي زندگي...
...

ادامه ...
شعرهایی از م.موید
27 اردیبهشت 91 | شعر امروز ایران | م.موید شعرهایی از م.موید
الیصابات
مرد
همین سال گذشته
که نگذشته است
و هنگام رفتن
دست / شست
و به گل های ماندگار
آب داد ... ...

ادامه ...
شعری از علی جهانگیری
27 اردیبهشت 91 | شعر امروز ایران | علی جهانگیری شعری از علی جهانگیری
نار تی تی
نارتی تی
برگرد
روسری ات را
جا گذاشته ای
بر شاخسار
شکوفه هایت
پنهان نمی ماند ... ...

ادامه ...
شعرهایی از سپیده نیک رو
1 اردیبهشت 91 | شعر امروز ایران | سپیده نیک رو شعرهایی از سپیده نیک رو
این صدا که می شنوید ...
به پناهگاه های بی پناه
ختم می شود
برو عزیز دلم / که پله ها
به زیرزمین امن می رسند
و از میان ما
یک نفر
برای زندگی کافیست
...

ادامه ...
شعرهایی از داوود ملک زاده
1 اردیبهشت 91 | شعر امروز ایران | داوود ملک زاده شعرهایی از داوود ملک زاده
رگ غيرت آسمان است
رعد و برق.
باران،
عرق سردي‌ست
كه از سر و روي‌اش مي‌بارد.
غيرتي مي‌شود آسمان
وقتي كه شاعران
از زيبايي‌ي ماه حرف مي‌زنند. ...

ادامه ...