شعری از سامان اصفهانی
23 تیر 98 | شعر امروز ایران | سامان اصفهانی شعری از سامان اصفهانی
سعدآباد شکسته بود
سرسام رود از چشم‌های تو می‌گذشت
برگی اما سبز نمی‌شد
به چنارها نگاه نمی‌کردم ...

ادامه ...
شعرهایی از نادر چگینی
23 تیر 98 | شعر امروز ایران | نادر چگینی شعرهایی از نادر چگینی
نه
نم هم پس نمی‌دهد
کم هم نمی‌آورد
این درخت در من روی تاریخ باد
دو تکه حرف
دست ...

ادامه ...
شعری از میخوش ولی‌زاده
6 تیر 98 | شعر امروز ایران | میخوش ولی‌زاده شعری از میخوش ولی‌زاده
از تو چیزی به یادگاری بردن
با دو خورشید در دل اما دلسرد!
چند سال است که تو را ندیدن
تو را در پیاده‌روها گشتن
در توهم مه‌آلود یک روز بارانی ...

ادامه ...
شعرهایی از ابوالقاسم مومنی
6 تیر 98 | شعر امروز ایران | ابوالقاسم مومنی شعرهایی از ابوالقاسم مومنی
و روی دیگر من
شمشادهای بلند
خواب که از تو
در ورای بنفش
جوی هایی که از آتش
در تنم می گذرد ...

ادامه ...
شعری از مهدی. ع. راد
6 تیر 98 | شعر امروز ایران | مهدی. ع. راد شعری از مهدی. ع. راد
من رشد بذر را به نام خود نام نهاده بودم تا
افرادِ آب دریابند مقصودشان کجاست!
بر اصوات معلق خود را پراکندم و پراکندم دست‌هایی را به اشاره
که هوا را بشکافند و همه‌چیز را به نام من، دگربار بیافرینند ...

ادامه ...
شعری از ایمان رحمانی
6 تیر 98 | شعر امروز ایران | ایمان رحمانی شعری از ایمان رحمانی
یلدا شبی که از نگاه تو اناری چید
رنگی که از من پرید
و به سرخی لب‌ها افزود
به شوری یا شیرینی که نمی‌زند! (مهمانان گفتند!)
امشب اگرچه دست‌های خون ندیده ...

ادامه ...
شعری از اکبر قناعت زاده
24 خرداد 98 | شعر امروز ایران | اکبر قناعت زاده شعری از اکبر قناعت زاده
خالِ پریشانحالی به تعلیق
گذاشتم بر صورتی مجازی
قطعه قطعه شده
بر ملا و ناپیدا ...

ادامه ...
شعرهایی از فرساد فرهادی
24 خرداد 98 | شعر امروز ایران | فرساد فرهادی شعرهایی از فرساد فرهادی
غربت ...
ناکجا آباد دل است ...
... نه ناکجاآباد دنیا ........
تو در میان جمع نیز ...
....... تنهائی ............... ...

ادامه ...
شعری از ایمان مومنی
18 اردیبهشت 98 | شعر امروز ایران | ایمان مومنی شعری از ایمان مومنی
از خاکی که با باد رفت و
کویر را تنها گذاشت
چند دانه جدا کنم
برای روزهای تنهام ...

ادامه ...
شعری از ابریشم معینی
18 اردیبهشت 98 | شعر امروز ایران | ابریشم معینی شعری از ابریشم معینی
تو تصویری از من را به خانه آوردی که به اسم صدایت می‌کرد
ظهر با عطر برنج
صندلی خالی روبرویت را پر می‌کرد ...

ادامه ...