شعرهایی از ﺭﻭﺡاﻟﻪ ﺑﺎﻗﺮﻱ
18 دی 95 | شعر امروز ایران | ﺭﻭﺡاﻟﻪ ﺑﺎﻗﺮﻱ شعرهایی از ﺭﻭﺡاﻟﻪ ﺑﺎﻗﺮﻱ
تو را بو کشیدم
در تالارهای مرگ
در لابیرنت‌های بیماری
و پیدایت کردم
در محاصره‌ی خزندگانی
که بزاق هاری‌شان ...

ادامه ...
شعری از ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻣﻠﻜﻲ
16 دی 95 | شعر امروز ایران | ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻣﻠﻜﻲ شعری از ﻫﻮﺷﻨﮓ ﻣﻠﻜﻲ
و برف زﻣﻴﻨﻪی خوبی است برای پاشیده شدن خون
خون ﺑﻲگناه زنی که یونیفرم پوشیده است
سوءتفاهم داستان را زیبا ﻣﻲکند
به قصه کشش دراماتیک ﻣﻲدهد
ماتیک ﻣﻲدهد دست راوی که روی ﺷﻴﺸﻪی پیشانی خودش بنویسد"تعطیل است"
بنویسد ماموشکا! کاش یک بار دیگر رﻭﺱها به ایران لشکرکشی کنند ...

ادامه ...
شعری از ثنا نصاری
12 دی 95 | شعر امروز ایران | ثنا نصاری شعری از ثنا نصاری
این اولین دیدار ماست
من اما
از تو در خود انعکاسی دارم
که فورا آن را باز خواهی شناخت
از میان هزاران رهگذر ...

ادامه ...
شعری از ابراهیم عادل نیا
12 دی 95 | شعر امروز ایران | ابراهیم عادل نیا شعری از ابراهیم عادل نیا
در سرم زنی شکسته است
که هر بار
خرده ریزه هایش
تکه ای از خوابهایم را می بُرد
در سرم زنی ست شکسته ...

ادامه ...
شعری از فریاد ناصری
12 دی 95 | شعر امروز ایران | فریاد ناصری شعری از فریاد ناصری
ب باش
خوابیده بر سطری کهن در جسمی تازه
آنگاه در هیئت الفی الاهیاتی
وارد می شوم
و رمز وحدت را به تو می گویم ...

ادامه ...
شعری از اﻣﻴﺮﺣﺴﻴﻦ ﺑﺮﻳﻤﺎﻧﻲ
10 دی 95 | شعر امروز ایران | اﻣﻴﺮﺣﺴﻴﻦ ﺑﺮﻳﻤﺎﻧﻲ شعری از اﻣﻴﺮﺣﺴﻴﻦ ﺑﺮﻳﻤﺎﻧﻲ
هرچیزی از ابتدای خودش آغاز می شود
روزها از ابتدای خودشان
که صبح است
و شب ها هم از امتداد روزها
که عصر است
اِه چطور شد؟! ...

ادامه ...
شعرهایی از قاسم آهنین جان
5 دی 95 | شعر امروز ایران | قاسم آهنین جان شعرهایی از قاسم آهنین جان
به گشت ها شدم
با زخم ها
که بنفشه ی یغمایند
گریبانم سایه ی ملکوت است ...

ادامه ...
شعری از اﻛﺒﺮ ﻗﻨﺎﻋﺖﺯاﺩﻩ
5 دی 95 | شعر امروز ایران | اﻛﺒﺮ ﻗﻨﺎﻋﺖﺯاﺩﻩ شعری از اﻛﺒﺮ ﻗﻨﺎﻋﺖﺯاﺩﻩ
پرﺩﻩی اول
بیرون زده بود
از فکرهای نرﺩﻩکشیده
بیرون زده بود
آب مرده - مرداب متلاطم
فاﻧﻮﺱهای لاﻧﻪزنبوری ...

ادامه ...
شعری از محمد علی نوری
1 دی 95 | شعر امروز ایران | محمد علی نوری شعری از محمد علی نوری
تو ﭼﻪطور با زیباﻳﻲات کنار ﻣﻲآیی
من هم ﻫﻤﺎﻥطور با زندگی
ﻣﻲبری ﻟﺐهایت را نزدیک انار
ﻣﻲافتیم نرسیده کنار درخت ...

ادامه ...
شعری از میثم ریاحی
29 آذر 95 | شعر امروز ایران | میثم ریاحی شعری از میثم ریاحی
قفل است دهانِ آینه
و چشمِ باز
منی که در درخت
چنان / ایستاده ام
که برج ها به چشمانم
تکیه کرده اند ...

ادامه ...