شعری از "مهران شفیعی"
6 مهر 98 | شعر امروز ایران | مهران شفیعی شعری از
حرف است
گلويت بريده باشد
حرف است
چشم نباشد و از دست_  زُل به آويز بيندازی
نايت مبارك است
...

ادامه ...
شعری تازه از فریاد ناصری
5 مهر 98 | شعر امروز ایران | فریاد ناصری شعری تازه از فریاد ناصری
نوشتن از چشم‌های درخشانت سومیا
کار تاریکی‌ست
و من که تازه پوستم از کبودی سرما شفا یافته
یاد تو می‌کنم
گیاه نخستین ...

ادامه ...
شعرهایی تازه از افشین شاهرودی
5 مهر 98 | شعر امروز ایران | افشین شاهرودی شعرهایی تازه از افشین شاهرودی
تا آمدن تو
عقربه های ساعت
روی هیچ عددی توقف نمی کنند ...

ادامه ...
شعری از فریاد شیری
29 شهریور 98 | شعر امروز ایران | فریاد شیری شعری از فریاد شیری
نه! بر نمی‌گردد
پشت سرش سنگ انداخته‌اند
حتی اگر نقشه را وارونه بگیری
به سرنوشتِ تو پشت می‌کند
انگار زندگی را به تبعید می‌برد
هر چه بوده و هست خواهد بود برایش ...

ادامه ...
شعری از علی فتحی مقدم
29 شهریور 98 | شعر امروز ایران | علی فتحی مقدم شعری از علی فتحی مقدم
دیدم به اسارت بردند
کلاغ‌های چشم تو را
که پیش از این خریده‌اند در موصل
دیدم گورم را کندند
چون دلی که در لازقیه به اجبار رفت ...

ادامه ...
شعرهایی از زهرا حیدری
12 شهریور 98 | شعر امروز ایران | زهرا حیدری شعرهایی از زهرا حیدری
نمی‌توان به درون‌گرایی درخت‌ها پیچید و برون‌گرایی باد...
نظم خیالی فصل‌ها
ما را به بوی علف سوق می‌دهد
یا به خواب‌های زمستانی...
چگونه دست به ترکیب زندگی بزنم
در تنگ این غروب ...

ادامه ...
شعرهایی از ثنا نصاری
21 مرداد 98 | شعر امروز ایران | ثنا نصاری شعرهایی از ثنا نصاری
با این‌حال
جای نگرانی نیست
همه‌چیز طبیعی است
طبیعی
مثل خون بر قربانگاه ...

ادامه ...
شعرهایی از هرمز علی پور
4 مرداد 98 | شعر امروز ایران | هرمز علی پور شعرهایی از هرمز علی پور
بر‌ آنچه بر مراد تو نیست
روی برمی‌گردانی
و به‌جای آنکه در ذوق کودکان
به وجد بیایی
با اخم خویش آن‌ها را
به گریه می‌کشانی و ...

ادامه ...
شعری از نرگس دوست
4 مرداد 98 | شعر امروز ایران | نرگس دوست شعری از نرگس دوست
می‌آیی
با پاهای مستی
که از گودی کمرت،
گلی سرخ بلند می‌شود
از نژاد کدام اسبی
که این‌گونه
در دشت ارغوانی
سینه‌ی زنان تورانی می‌تازی؟ ...

ادامه ...
شعری از علی رضا نوری
4 مرداد 98 | شعر امروز ایران | علی رضا نوری شعری از علی رضا نوری
همدان
همدان من
به شانه‌هات که تکیه می‌دهم
بوی سنگ و درخت می‌آید از شانه‌ات
از سنگ‌ها و درختانت بوی خون و عفت و شراب پخش می‌شود توی رَگان
به راه
به راه بوده‌ای که رنگ چشم ...

ادامه ...