ویژه نامه نوروز 1397

داستانی از شیرین هاشمی ورچه
داستانی از شیرین هاشمی ورچه
سی آبان هزار و سیصد و نود و شش، هوای خاکستری و بی تابی کلاغ ها دلم را آشوب می کند. هزار و سیصد و نود و شش را با هم جمع می کنم تا برسم به یک عدد تک رقمی. می شود "یک". سال تولد خودم را جمع می کنم، می شود "چهار". چهار منهای یک می شود سه. سه با چهار می شود "هفت". دنبال یک عدد چهار رقمی می گردم ...

ادامه ...
داستانی از مجتبی مقدم
داستانی از مجتبی مقدم
بار اول وقتی هفت ساله بود اتفاق افتاد. یک صبح سرد زمستانی بود و مثل بیشتر روزهای قبل به زور از خواب بیدار شده بود و دلش نمی خواست برود مدرسه. دلش نمی خواست اول از اتاقش و بعد از مادرش جدا شود. هوا فراتر از حد تحملش سرد بود و هر لحظه سردتر می شد. پدر و دو برادرش کنار سفره در سکوت و با کندی چای شان را شیرین می کردند و پنیر لقمه می گرفتند. از چای شیرین پنیر متنفر بود. برادر بزرگترش ...

ادامه ...
شعرهایی از روبرتو بولانيو
ترجمه ی رباب محب
شعرهایی از روبرتو بولانيو
ترجمه ی رباب محب
روبرتو بولانيو شاعر و نویسنده ی شیلایی در عنفوان جواني به همراه خانوادهاش به مكزيك مهاجرت كرد. در آنجا به شغل روزنامه نگاري روي آورد و چندي بعد به جنبش چپ پيوست. در 1973 به شيلي برگشت تا به طرفداران سالوادور آلنده بپيوندد. اما كودتاي پينوشه بازداشت گرديد. پس از آزادي به مكزيك « تروريست » روزگار ديگري براي بولانيو رقم زد. بولانيو به عنوان بازگشت و مابقي عمرِ كوتاهش را وقف ادبيات كرد. ...

ادامه ...
شعری از فاطمه مسیح پور
شعری از فاطمه مسیح پور
کاشتم دستِ بي تنِ خود را
روي پيشاني اش جوانه زدم
آآآآه آخر طنابِ دارم شد
موي آشفته اي که شانه زدم ...

ادامه ...
داستانی از سروش مظفر مقدم
داستانی از سروش مظفر مقدم
درگیری تمام شده بود . تنگه ، جا به جا پر بود از لاشه ی تانک‌های سوخته و نفربرهای منهدم شده. سعی کردم به سکوت خو بگیرم ... گوش‌هایم زنگ می زدند و گرداب هایی تیره ، توی مغزم می چرخیدند...
...دشمن را نمی دیدیم. فقط زمین و زمان می سوخت... آخر از پشت سر، قطع‌شان کردیم. تنگه که بسته شد، ورق برگشت! ...

ادامه ...
شعری از محمد سعید میرزایی
شعری از محمد سعید میرزایی
غروب بود، تو بودي، تو مهربان بودي
براي مرگ خيالم چقدر راحت بود
براي ديدن بيست و چهار سالگي ات
زمان در آينه بيست و چهار ساعت بود ...

ادامه ...
شعرهایی از تی اردینتسوگت
ترجمه ی آزیتا قهرمان
شعرهایی از تی اردینتسوگت 
ترجمه ی آزیتا قهرمان
تی اردینتسوگت متولد 1972شاعری از سرزمین مغولستان است او یکی از چند چهره شعر معاصر مغول است که کارهایش به زبان های انگلیسی و روسی ترجمه شده است و ساکن ایرلند است . اشعار او معرف جهان بینی بودایی ایین ها وزندگی ساده و سنت های دینی مردم مغولستان درنگاه و زبان تازه اما پیامبرگونه ی شاعری بودایی در جهان مدرن است ...

ادامه ...
اولاف کلیمنتس
ترجمه ی نادیا ویشنیوسکا / ویرایش آزیتا قهرمان
اولاف کلیمنتس   
ترجمه ی نادیا ویشنیوسکا / ویرایش آزیتا قهرمان
گوش من گلدان توست.
در چنین سطل سرامیکی.
در گوشم درختی
زنی می‌روید
روی شاخه‏ های این زن
پرنده های رنگارنگ
روی شاخه‏ های این زن
کودکان کوچک ...

ادامه ...
داستانی از محسن فرجی
داستانی از محسن فرجی
با اینکه مهرداد پیشنهاد قرار را داده بود، اما مصطفی بود که گفت کجا همدیگر را ببینند. گفت که قرارشان در لابی هتل مروارید باشد، توی خیابان سپهبد قرنی. قبلاً هم که بیشتر با هم دوست بودند وقتی خانوادگی یا دونفری بیرون می‌رفتند مصطفی بود که تعیین می‌کرد کدام رستوران یا سینما بروند یا شب‌نشینی، خانه‌ی کدام‌شان باشد ...

ادامه ...
یک شعر بهاری از جَفَر جاببارلی Cəfər Cabbarlı
برگردان از سینا عباسی هولاسو
یک شعر بهاری از جَفَر جاببارلی Cəfər Cabbarlı
برگردان از سینا عباسی هولاسو
رسید نوبهار، آفتاب شعله‌ور شده نور می‌گسترانَد
برف ذوب می‌شود، سیل به راه می‌افتد،علف می‌رویَد به صحرا
بلبل زبان می‌گشاید تا به گل تازه‌رُسته می‌نگرد ...

ادامه ...
شعری از سید بهنام صلاحت پور
شعری از سید بهنام صلاحت پور
آخرين سايه‌ي خودم را بر
سفره‌ي آخرين سفر ديدم
جوجه‌هايم که مرغ را خوردند
مرگ را مثمر ثمر ديدم ...

ادامه ...
شعرهایی از آندره شِدید
ترجمه ی غزال صحرایی
شعرهایی از آندره شِدید
ترجمه ی غزال صحرایی
آندره شِدید (Andrée Chedid)، شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس فرانسوی‌زبان است. او در ۲۰ مارس ۱۹۲۰ در قاهره متولد شد.
آندره شِدید دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدارس فرانسوی‌زبان گذراند. سپس وارد دانشگاه آمریکايی قاهره شد و در ۱۹۴۲ تحصیل در رشتهٔ خبرنگاری را با موفقیت به‌پایان رساند ...

ادامه ...
نگاشتی بر احوال شعر دیگر
مهران شفیعی
   نگاشتی بر احوال شعر دیگر
مهران شفیعی
شعر دیگر ، انگار حال و هوای دیگری داشت . با آدم های دیگری هم روزگارش رقم خورد . انگار نه سودای نام و نشانی داشتند و نه شور و تکاپویی برای ژست و کتاب های رنگارنگ . از قبیله ی دیگری آمده بودند . از حوالی آشنایی که شاید امروزِ ما چندان سر آشنایی و دوستی با آن نداشته باشد . نه سکوت آنها را می فهمیم و نه سادگی ظاهر آنها را ...

ادامه ...
«من خروس این قبیله‌ام»
جست و گویی پیرامون شعرِ دهه چهل و پنجاه
سید حمید شریف‌نیا
«من خروس این قبیله‌ام»
جست و گویی پیرامون شعرِ دهه چهل و پنجاه
سید حمید شریف‌نیا
«شعر کلاسیک فارسی، قریب به هزار سال طول کشید تا به تفکر بازگشت بیندیشد. آیا شعر نو فارسی در کمتر از یک سده، به بازگشت رسیده است؟ مسئله شعر معاصر چیست؟». این آخرین خط از مقدمه کتاب «آذرخشی از جنبش‌های ناگهان[1]» است. کتابی که به جریان شناسی شعر در دهه چهل و پنجاه با تاکید بر شعر موج نو، دیگر، حجم و موج ناب می‌پردازد. جریانی که در افواه کنونی خود به کج فهمی یک‌جا و درهم تحت عنوان «شعرِ دیگر» معرفی می‌شود ...

ادامه ...
شعرهایی از افشین شاهرودی
شعرهایی از افشین شاهرودی
دیشب
داشتم به قد کشیدن یک گل در باغچه نگاه می کردم
(هزار سال طول خواهد کشید)
ناگهان
موشکی از بالا سرم رد شد ...

ادامه ...
شعری از محسن سرمچ
شعری از محسن سرمچ
روزگارم از تولد دست و پايي لمس دارد
آسمان یک جاش می لنگد ، جهانم نقص دارد
مادرم ميگفت, بايد از خدا ترسيد, گفتم
من ...

ادامه ...
داستانی از اسماعیل زرعی
داستانی از اسماعیل زرعی
آقای «قائمیان» را عوض کرده بودند‌، اما زنش زیر بار نمی‌رفت. مکرر روی زانویش می‌کوبید‌، به سینه‌اش می‌زد و بین مویه‌هایش می‌گفت: چشم‌مان زدند. چشم‌مان زدند!
بین عده‌ای فامیل و دوست و آشنای خودش و شوهرش که همه سیاه پوشیده بودند نشسته بود. گاهی نگاهی به رفت و آمد‌ِ پسر و دخترهای جوان به آشپزخانه و ...

ادامه ...
داستانی از مهدی رضائی
داستانی از مهدی رضائی
وسط میدانم. ایستاده، خسته و بي‌حرکت. و باد، سردی باران پاییزی را از روی سنگفرش زمین جمع می‌کند، می آورد و می چپاند زیر پالتويم. تمام استخوان هایم می لرزند. دیگر چیزی جز استخوان هایم باقی نمانده که سرما آن ها را بگزد و يك چشم كه بتوانم دنياي اطرافم را ببينم ...

ادامه ...
داستانی از مهناز رضائی
داستانی از مهناز رضائی
آن روز صبح ساعت که زنگ زد، یکه خوردم. برگشتم طرفِ کُوی[1] که مثل فنر تاخورد و توی تخت نشست. چشم‌هایش را گشاد کرد و خیره شد به من. کوبید توی سر ساعت؛ روی هر دو زنگ فلزی‌اش. ساعت پرت شد روی قالیِ نقش درختی و از صدا افتاد.
ابروهایش را به هم نزدیک کرد و بالا برد ...

ادامه ...
شعری از قباد جلّی زاده
ترجمه از کردی : حسن ذبیحی
شعری از قباد جلّی زاده
ترجمه از کردی : حسن ذبیحی
منم مث شما مردی سفید و سیاه بودم
سفید، مث ذغال !
سیاه، مث برف !
زنی که هر ده انگشت اش رنگی بود ...

ادامه ...
داستانی از ژیلا تقی زاده
داستانی از ژیلا تقی زاده
شنیدیم چو افتاده:« باز شکمش اومده بالا».می دانستیم دیگر هشتادو چند سالش است.همین ناری بانو. ولی همه دیدیم. همه ی برزین آبادی ها. نگاه کوه کردیم ببینیم آتش هر سه تا قله روشن است، یا نه. بعضی هایمان گفتند:« خدا خودش به خیر کنه».آتش کوه هزارساله ست. بلکه بیشتر. فقط وقتی کم می شود و به دود می افتد که خبری باشد ...

ادامه ...
یک شعر بهاری از ناظیم هیکمت Nâzım Hikmet
- که نام او در ایران با املای ناظم حکمت مشهورتر است -
برگردان از ابوالفضل پاشا
یک شعر بهاری از ناظیم هیکمت Nâzım Hikmet
- که نام او در ایران با املای ناظم حکمت مشهورتر است -
برگردان از ابوالفضل پاشا
ای هم‌سرِ محبوبِ من!
بیرون از این‌جا بهار آمده است... بهار
بیرون از این‌جا
یک‌باره روی خاکِ دشت
بوی خاکِ تازه
و صدای پرنده‌ها ...

ادامه ...
داستانی از شبنم بهارفر
داستانی از شبنم بهارفر
روی صندلی همیشگی لم داده بود که آزاده وارد شد.تا آزاده را دید فورا گفت:«چادرتو برداشتی؟»من وآزاده نگاهی به هم انداختیم.آزاده شانه اش را بالا انداخت و روی همان مبل جلوی در نشست.رو به آزاده گفتم:« تازه مرده تو شوکه متوجه نیست چی میگه».دوباره پرسید:«چادر سرت نکردی؟»آزاده آمد یک چیزی بگوید که من پیش دستی کردم:«بابا خیلی وقته چادر را گذاشته کنار ...

ادامه ...
شعرهایی از کلاس آندرسون
ترجمه کیومرث باغبانی
شعرهایی از  کلاس آندرسون 
ترجمه کیومرث باغبانی
کلاس یوهان رودولف آندرسون شاعر نویسنده موسیقیدان جاز روانپزشک و سیاستمدار فنلاندی در سال 1937درهلسینکی به دنیا آمد . او چند سال وزیر فرهنگ و نماینده مجلس و در سال 1994 نامزد ریاست جمهوری فنلاند بود . او از اقلیت سوِدی زبان فنلاند است. او ده ها عنوان کتاب رمان نمایشنامه فیلمنامه در کارنامه خود دارد . شعر هایش در بیش از پانزده مجموعه شعر و به زبان های مختلف ترجمه و منتشر شده و جوایزمهمی را دریافت کرده است . ...

ادامه ...
شعری از سيد مهدي اصغري
شعری از سيد مهدي اصغري
باز هم سور و سات شيريني به قشنگي به راه مي افتد
باز مردي به سمت خارج شهر با کلنگي به راه مي افتد
در غروبي که سردو غمگين است دست از گريه برنميدارد
اينچنين قطره قطره دريايي از نهنگي به راه مي افتد ...

ادامه ...
نگاهی به شعر " با سرگیجه‌ای مرطوب" شهرام شاهرختاش
حسام اسماعیلی
نگاهی به شعر
در این شعر با روایتی تراژیک همراه می شویم تا با شاعری که خود را پیامبری خسته و دربند می نامد آشنایی پیدا کنیم.در بند بودن پیامبری که شاعر از آن سخن بر زبان می راند در واقع ایده ها و آرمان های انسانی هستند که تحقق نیافته و از بین رفته اند. احساس سرشار و روان شاعر که توسط خود او با مضمون ((قلب حاصلخیز)) معرفی شده است در ...

ادامه ...
داستانی از بهاره ارشد ریاحی
داستانی از بهاره ارشد ریاحی
خورشید شصت و چهار سال دارد؛ به روایت سِجِلی که دو سال بعد از تولدش برایش گرفته‌اند. بیست و پنج سال است در طبقه‌ی دوم آپارتمانی در کوچه‌ی جواهریانِ امیرآباد زندگی می‌کند. درست یک سال بعد از این‌که شوهر اولش به خاطر این‌که بچه‌اش نمی‌شد، طلاقش داد، با شوهر دومش که همسایه‌ی دختردایی‌اش بود آشنا شد. شوهر دومش ...

ادامه ...
شعری از الهام احمدي
شعری از الهام احمدي
آخر به بادم ميدهد اين خرمنم راهم
دستش بيفتد دکمه ي پيراهنم راهم
ته لهجه ام را دوست دارد ، حرف هايم را
لبخندهايم ، اخم ها خنديدنم را هم ...

ادامه ...
شعری از پگاه احمدی
شعری از پگاه احمدی
با من ، بترس
لبه های دیوانه ی پریدن را بگیر
مچ های بسته به هرگز
سنگی که با درون
به پرتگاهِ عمیق اش می خورَد
به اضطراب و ابد ...

ادامه ...
شعرهایی از شاپور جورکش
شعرهایی از شاپور جورکش
عمران !
" به شب و به شنبه ...
همیشه پای شیراز در میان ... "
می گویی شیراز درد پاهام را بهتر می کند
( دنیا را دنیاتر می بینم
گل ها را گل هاتر ) ...

ادامه ...
شعرهایی از هرمز علی پور
شعرهایی از هرمز علی پور
شور محدوده‌اي تنگ دارد
شعور اما
جهان را در دست انسان بگذارد
برخاستن بي‌وقت براي پشيماني‌ست
هر جاذبه‌اي
بايد و نبايد خود را دارد و
من ديگر از قضاوت‌هاي کال نمي‌ترسم ...

ادامه ...
شعرهایی از علی باباچاهی
شعرهایی از علی باباچاهی
که بخواهم رفتم سنگي زدم به شاخه‌هاي درختي که
حق دفاع از خودشان دارند و صرف نظر مي‌کنند
براي اين‌که
زير نظر گرفت مرا نه به قصد گرفتن انتقام
خيره به پيرهن قرمزم شده بود ...

ادامه ...
شعرهایی از مسعود احمدی
شعرهایی از مسعود احمدی
اشغال کرده‌اند
حتا
شهرک‌های دورافتاده را
نعش‌ها و نعش‌کش‌ها بیلبوردها و بنرها
و ذهن‌ها را تسخیر
تصویر خودروها

گوشی‌های همراه و تبلت‌ها ...

ادامه ...