داستانی از کاوه حیدری
29 شهریور 05 | داستان | کاوه حیدری داستانی از کاوه حیدری
ناگهان زمان ایستاد و عقربە ها بە جای اینکە بە جلو حرکت کنند بە عقب بازگشتند، ساعت با تاک تیک،تاک تیکی کند از حال دور شد و بە سمت نقطەی آغازش رفت ،همان زمان بود کە دیدم چقدر خستەام و از گذشتە بیزار، دریافتم باید خاطرەهایم را دوبارە از نو بسازم ...

ادامه ...
شعری از کاوه حیدری
30 مرداد 05 | شعر امروز ایران | کاوه حیدری شعری از کاوه حیدری
آینه
من در آینه تو را دیدم،
آن‌گاه کە از سایە بیرون آمدی.
بوی هراس گرگی می‌دهی،
...

ادامه ...