شعرهایی از فرامرز سه دهی


شعرهایی از فرامرز سه دهی نویسنده : فرامرز سه دهی
تاریخ ارسال :‌ 29 شهریور 05
بخش : شعر امروز ایران

 

 

 


پادزهر

 

میزی در میانه
آن‌سوی‌
انگشتِ شصت زیرِ چانه‌‌ات اشاره زیرِ لب
این‌سوی‌تر
من که نشسته ماتِ ماتِ مات
چشم‌های تو تکثیر شد به‌وقت نور
می‌تابید عمود و اُریب می‌تابید احتمالاً
دارم که نگاه می‌شوم نگاه
که نگاه‌تر شدم از سال‌های وبا
که زبانه می‌کشد اشتیاق
که با تو گُر گرفته جوان می‌شوم
که با تو فقط نور می‌پاشد نور
که صدا می‌زنم آفتاب را
آفتاب آفتاب آفتاب
چشم‌هایش آیا قهوه‌ای آیا
نبود آیا چشم‌هایش
که می‌پیچم به‌خود انگار
که باید باید باید
برای نجاتم از دست مرگ
از دستِ می‌پیچم به‌خود از شوق می‌پیچم
که عقرب را زنده باید
زنده‌زنده باید پیدا کرد
که آن‌دوچشم سرمه‌فامِ قهوه‌ای
در البرز‌کوه لانه‌ دارند آن‌دو‌عقربِ جرّار
به مادرم بگویید!:
هرچه کرد آن دوچشمِ کالِ تا هنوز کرد
آن‌دوچشمِ کالِ روشنِ در نور
آن‌دوچشمِ کالِ در اندوه

 


سینِ صندلی و صادِ ستم‌‌گری

 

خسته‌ام از صاد و سین
از صندلی‌ها سه‌نفر بودند
از اساس و اسیری
از تکرارِ پله‌ها و یک، دو، سه
از هنوز و همیشه ختم می‌شود
به اتاقِ دستِ راستی
منشیِ صحنه سربازی است
که پیش از من واردِ اتاق می‌شود
دوصندلی‌ نشسته بودند
یک‌صندلی سمتِ چپ‌، دیگری رو به‌رو
زمانِ گذشته حرکت کرد
یکی از صندلی‌ها کیفش را باز
جا به‌جا می‌شود‌ چشم‌هایِ بختیاری‌اش
رو به ردِ رویاهای زبان‌بسته‌ام
چشم در چشمِ من از من می‌پرسد:
"فرامرز سه‌دهی از کدام‌یک از اعداد بی‌زار است؟"
می‌گویم از من چرا می‌پرسی
از ناخنِ شستِ پای راستم بپرس
بی‌چاره‌ صندلی‌ها
یک‌نفر از آن‌ها پشتِ سرم بود
سرسپردگانِ سین و سراب و سه‌گوش فراموش کردند
که من آوازها خوانده‌ام از عهدِ نظامی و گنجه 
برایِ هل‌هله‌ی دریا برای بندر و اسکله
برایِ شب‌هایِ روشنِ شهریور
برای هفت‌برادران
برای سومین دختر از چهارخواهران
کِل کشیده ترانه‌ها خوانده‌ام از جمله:
انتِ عمری لیلی یا لیلی یا
این‌شرایط را من ایجاد نکرده‌ام
افتادم اگر به‌چاهِ دردمندی
هیچ‌راهی نیست
دخیل می‌بندم به‌شینِ شعر و شفا و شراب
به‌لامِ لیلی و کافِ کتاب و چه باید کرد؟


شما که نامحرم نیستید
زحمت کشیده گوش‌های‌تان را جلوتر بیاورید!

 


دیلمان. سیاهکل. دریا

 

و این‌که دریا را
کوه
که جنگل
مِه را مخاطبِ خویش قرار داده‌ام
دلیلِ ساده و روشنی دارد که دل‌خورم از پیاده‌روها
از شدآمدِ دهان‌هایی که نرخ را
به‌نانِ روز می‌خورند
که بریده‌ام از آدم‌ها
پناه می‌برم به کتاب‌هایِ قیمتِ خون
که اندوهگینم
خشمگین از آن‌چه می‌بینم
از آن‌چه نمی‌بینم
باید از دیلمان بالا بروم
صبحِ اولِ فردا که مه غلیظ‌تر شد
شبیهِ مادیانِ مهربانی ببینمت  در یک‌تابلوی نقاشی
شیهه‌ات به‌ رنگ قرمزِ شهوت
مرا به نام کوچکم آواز می‌دهد
درختانِ در همِ در هم به تولید مثل می‌اندیشند
همیشه عمر وصل کوتاه است 
سری به سیاهکل می‌زنم
فاصله‌ی تا دریا چهل و چندکیلومتر
تا رشت چهل و چندهزار متر مربع


و این‌که دریا را مخاطبِ خویش قرار داده‌ام
دلیلِ ساده و روشنی دارد

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :