داستانی از حمید نیسی


داستانی از حمید نیسی نویسنده : حمید نیسی
تاریخ ارسال :‌ 30 مرداد 05
بخش : داستان

 

 

 

 

(( نامی در میان سکوت))

 

آفتاب بر شهری طلوع می‌کند که ساعت‌ها پیش بیدار شده است.

کلاغ‌ها دسته‌جمعی بالای سرم می‌چرخند؛ مثل پارچه‌ی سیاهی که در باد می‌لرزد. صدایشان در گوشم می‌پیچد.

روی برانکارد دراز کشیده‌ام. دو نفر مرا هل می‌دهند.

بوی پاییز می‌آید. بوی برگ‌های له‌شده.

بوی روز تولدم—که همان روزِ مرگم شد.

دیشب می‌خواستم شمع هفتادسالگی‌ام را فوت کنم.

صداها ناگهان قطع شدند. انگار گوش‌هایم خاموش شدند.

هوا کم آمد.

چیزی سنگین روی سینه‌ام افتاد.

و من—خم شدم روی کیک—و خوابم برد.

مردی با روپوش سفید کنار برانکارد می‌ایستد.

چهل‌ساله است. شانه‌های پهن، موهای جوگندمی. عینکش را جابه‌جا می‌کند و به برگه نگاه می‌کند.

«حمید خا...»

مکث می‌کند.

به همکارش نگاه می‌کند.

«فامیلش چیه؟»

«خالدی. حمید خالدی.»

می‌گویم:

«بله، اینجام.»

اما صدا از دهانم بیرون نمی‌آید.

از درونم بلند می‌شود.

هر دو مرد می‌چرخند.

نگاهشان می‌گردد.

برگه از دست مرد می‌افتد.

خودم هم نمی‌دانم مرده‌ام یا نه.

مرد سفیدپوش زیر لب می‌گوید:

«ببریمش سردخانه.»

راهروها سردند.

نورها بی‌حال‌اند.

هرچه به سردخانه نزدیک‌تر می‌شویم، صداها بیشتر می‌شوند.

مثل جمعیتی که آرام با هم حرف می‌زنند.

اما همین که وارد می‌شوم—

سکوت.

سکوتی سنگین.

انگار مزاحم شده‌ام.

بوی تند و مانده‌ای در هواست.

گلویم می‌سوزد.

در آن سکوت، صدایی می‌شنوم:

تپش قلب.

اول فکر می‌کنم مال من است.

اما مگر من زنده‌ام؟

بعد می‌فهمم تنها نیست.

قلب‌های دیگری هم می‌زنند.

«سلام.»

صدا از کنارم می‌آید.

برمی‌گردم.

زنی روی برانکارد کناری دراز کشیده.

چهره‌اش چروکیده، مثل سیبی که یک سال مانده باشد.

چشم‌هایش اما زنده‌اند.

چیزی در آن‌ها هست—انتظار.

نمی‌دانم منتظر چیست.

اما تنهایی‌اش را حس می‌کنم.

تنهایی‌ای شبیه تنهایی خودم.

نامش را هنوز نمی‌دانم.

فقط روی برگه‌ی پایین پایش، دو حرف دیده‌ام:

«ر» و «و».

رویا.

اسمش در ذهنم شکل می‌گیرد.

و با آن، چیزی در گلویم می‌خارد—

همان حس قدیمی.

می‌گویم:

«می‌خواهی جایی را ببینی؟»

او چیزی نمی‌گوید.

فقط نگاه می‌کند.

سکوتش را قبول می‌کنم.

غروب است.

خیابان‌ها را می‌شناسم—

اما دیگر شبیه گذشته نیستند.

خانه‌های قدیمی رفته‌اند.

جایشان را ساختمان‌ها گرفته‌اند.

راه می‌روم.

هیچ‌کس نیست.

فقط سایه‌ها هستند که با من می‌آیند.

مهی شیری‌رنگ کوچه را پر کرده.

گاهی ارغوانی می‌شود.

در انتهای کوچه، خانه‌ای مانده.

ویلایی.

با همان درِ آهنی قدیمی.

دستم را روی دستگیره می‌گذارم.

دست دیگری روی دستم می‌آید.

پسر پانزده‌ساله‌ای است.

صورت آفتاب‌سوخته. موهای نرم روی لبش.

در را با هم باز می‌کنیم.

داخل، مادرم کنار تنور است.

عرق روی صورتش نشسته.

خمیر را پهن می‌کند.

برمی‌گردد:

«باز رفتی فوتبال؟ زود لباستو عوض کن.»

نگاهش می‌کنم.

همان است.

همان زنی که در عکس قدیمی کنارم نشسته.

می‌خواهم بگویم:

«ننه، منم...»

اما نمی‌بیندم.

بوی پدرم در خانه پیچیده.

کتش گوشه‌ی اتاق است.

هنوز بوی عرق می‌دهد.

جلوی آینه می‌ایستم.

به جای خودم—

پسر پانزده‌ساله را می‌بینم.

خودم.

از پنجره، او را می‌بینم.

دختری با موهای بلند.

کنار مادرم خم شده تا نان بردارد.

هر بار سرش را بالا می‌آورد—

به پنجره نگاه می‌کند.

رویا.

صدایش می‌آید:

«ننه، این‌طوری؟»

مادرم می‌خندد:

«آره، همین‌جوری.»

در کنارم، خودِ نوجوانم ایستاده.

بی‌حرکت.

فقط نگاه می‌کند.

در ذهنش می‌شنوم:

«تو تنها دلیل زندگی منی.»

فریاد می‌زنم:

«برو! باهاش حرف بزن!»

اما تکان نمی‌خورد.

فقط اشک می‌ریزد.

سال‌ها گذشت.

جنگ آمد.

آدم‌ها رفتند.

از همه سراغش را گرفتم.

هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست.

و من—

همیشه منتظر ماندم.

منتظر یک نگاه.

یک صدا.

یک بازگشت.

چشم باز می‌کنم.

سردخانه است.

رویا کنارم دراز کشیده.

همان چشم‌ها.

اما خاموش‌تر.

نمی‌دانم انتظارم تمام شده یا نه.

سکوت دوباره سنگین می‌شود.

اما این‌بار—

دستم را تکان می‌دهم.

آهسته.

انگشت‌هایم به انگشت‌های او می‌رسند.

سرد است.

اما خالی نیست.

برای لحظه‌ای کوتاه—

تپشی زیر پوستم می‌دود.

نمی‌دانم از من است

یا از او.

کلاغ‌ها دوباره صدا می‌کنند.

و این‌بار—

سکوت،

کمی عقب می‌نشیند.

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :