داستانی از حمید نیسی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : داستان
دستی برای بازگشت
هرچند به هشتاد سالگی رسیده، ولی صبحها ترسی نامرئی در او به وجود میآید. این ترس از پاهایش شروع میشود و آرامآرام بالا میآید، از زانوها میگذرد و به سینهاش میرسد و همانجا میماند. چند لحظه طول میکشد تا باور کند بیشتر همسنوسالهایش دیگر نیستند. یکی پس از دیگری رفتهاند و او را آنجا تنها گذاشتهاند؛ مثل خوشهای که پس از درو جایی میان شیارهای خیس مزرعه جا مانده، خوشهای که باد هر روز از رویش میگذرد و کسی نه برای دیدنش میآید و نه برای چیدنش.
مدتی است به دنبال کلمهای میگردد؛ کلمهای که کسی از سر همدلی به او بگوید. صبح تا شب آدمهای مختلفی اطرافش میروند و میآیند و همیشه دستهایشان برای دعا بالا میرود، اما او میداند این دعاها شبیه سنگهایی هستند که بچهها از سر بازی به هوا میاندازند؛ سنگ بالا میرود و دوباره، بیآنکه بداند چرا، روی سر همان کسی فرود میآید که پرتابش کرده است.
یارای دهان گشودن در خود نمیبیند. بیم دارد فریادی مهیب از درونش بگریزد، با اینکه میداند هیچکس صدایش را نمیشنود.
امروز اما تا شب منتظر نماند.
در روشنایی روز، وقتی آفتاب روی خاک افتاد، از جایی که سالها در آن مانده بود بیرون آمد و راه افتاد.
چشمهایش دیگر مثل قبل نمیبینند. چیزها دورتر از جای واقعیشان ایستادهاند و بعضی چیزها، وقتی بیشتر نگاهشان میکند، انگار شکل دیگری پیدا میکنند. نه تند میرود و نه آهسته. جاده روبهرویش کش میآید، آنقدر طولانی که پایانش در لرزش هوای داغ گم میشود.
میان تمام آدمهایی است که همین جاده را میروند، اما هیچکس او را نمیبیند و صدایش را نمیشنود.
مردی از کنارش رد میشود. پیرمرد لبهایش را تکان میدهد و چیزی میگوید، اما مرد بیآنکه برگردد راهش را ادامه میدهد.
در دو طرف جاده خاک ترک خورده است. اول فکر میکند ریشه درخت است، اما بعد میبیند که دست است؛ دستی خشکیده که از خاک بیرون آمده و انگشتهایش را به سوی جاده دراز کرده است.
مردم از کنار آن دست میگذرند، اما هیچکدام آن را نمیبینند. کسی نیست که دست را بگیرد و بالا بکشد.
چند قدم جلوتر، دستی دیگر و بعد یکی دیگر.
هیچکدام را نمیشناسد.
البته دستهایی را که میشناخت، هرکدام در شهرهای خودشان هستند؛ دستهایی که سالهاست دیگر نمیتوانند همدیگر را بگیرند.
صدایی از دور میآید. اول شبیه فریاد است، بعد شبیه گریه و بعد دیگر نمیتواند بفهمد چیست.
میایستد.
صدای دور چیزی را در او تکان میدهد. چشمهایش را میبندد.
ناگهان خودش را میبیند که کودکی است و پشت سر مادرش میدود. مادر تند راه میرود و هر چند قدم یکبار برمیگردد و میگوید:
«بیا، زودتر.»
او گریه میکند و با پاهای کوچکش به سختی خودش را به مادر میرساند.
آن روزها نمیفهمید چرا مادرش بعضی عصرها او را با خود بیرون میبرد. بعدها فهمید پشت آن رفتوآمدها چیزی هست که کودک از آن سر درنمیآورد؛ زنی که به بهانهی بیرون رفتن با فرزندش، راه دیگری را هم میرفت، راهی که به مرد دیگری میرسید.
پیرمرد چشمهایش را باز میکند.
جاده هنوز همان جاده است.
دستش را روی سینهاش میگذارد. چیزی درون سینهاش آرام و نامنظم تکان میخورد. نفس عمیقی میکشد، اما هوا تا پایین ریههایش نمیرود.
راه میافتد.
کنار جاده دستها دیگر کمتر میشوند. بعضی فقط نوک انگشتهایشان را از خاک بیرون آوردهاند و بعضی تا مچ در خاک فرو رفتهاند؛ انگار کسی سالها پیش خواسته بود از زمین بیرون بیاید و درست در آخرین لحظه منصرف شده بود.
پیرمرد برای لحظهای فکر میکند شاید یکی از آن دستها، دست خودش باشد.
به دستهایش نگاه میکند.
دست راستش هنوز سر جایش است؛ با پوستی چروکیده، رگهای برجسته و انگشتهایی که دیگر به آسانی فرمان نمیبرند.
اما دست چپش؟
چشمهایش را میبندد. میخواهد به یاد بیاورد دست چپش را کجا گذاشته است.
برای چند ثانیه جاده ناپدید میشود.
بوی خاک خیس و نان تازه میآید.
صدای زنی را میشنود؛ شبیه صدای زنش:
«برو گم شو، دیگه نمیخوام ببینمت.»
چشمهایش را باز میکند.
خودش را در جاده میبیند؛ جوانی بلندقد و چهارشانه که چمدانی در دست دارد و به سمت انتهای جاده میرود.
پنجاه سال پیش.
هوا میلرزد و دستها در دو طرف جاده آرامآرام پایین میروند، انگار خاک دوباره آنها را به سوی خودش میکشد.
بهجز یک دست چپ.
آن دست همچنان بالا مانده است.
پیرمرد به آن خیره میشود.
صدای زنی، غیر از زنش، از دور میآید:
«به خاطر من هر کاری بگم میکنی؟»
جوان برمیگردد. زن روبهرویش ایستاده است. چشمهای آبی زن مثل موجهای خروشان دریاست.
جوان میگوید:
«هر کاری.»
زن نزدیکتر میآید. نگاهش میکند.
«اگر چیزی بخوام که دیگه نتونی پسش بگیری چی؟»
جوان میخندد.
«وقتی بله میگم، از حرفم برنمیگردم.»
زن دست چپش را میگیرد. مدتی طولانی به آن نگاه میکند و میگوید:
«دستت رو میخوام.»
جوان چیزی نمیگوید.
فقط به دست خودش نگاه میکند؛ دستی که سالها با آن کار کرده بود، مادرش را گرفته بود، چمدان را حمل کرده بود، نامه نوشته بود و بارها به نشانهی وفاداری روی سینه گذاشته بود.
اما خودش را میشناخت.
وقتی به کسی بله میگفت، دیگر برگشتی وجود نداشت.
تبر را برداشت.
پیرمرد چشمهایش را میبندد.
صدای فرود آمدن تبر را نمیشنود؛ فقط صدای افتادن چیزی را روی خاک میشنود.
وقتی چشمهایش را باز میکند، دست چپ هنوز کنار جاده است.
پنجاه سال گذشته، اما دست هنوز منتظر است.
پیرمرد جلو میرود. خم میشود و میخواهد آن را بردارد.
دست تکان میخورد.
مثل دست کسی که هنوز منتظر است کسی بگیردش.
پیرمرد عقب میرود.
چند قدم آنطرفتر، چمدانی کنار جاده افتاده است.
به طرفش میرود و با دست راست میخواهد بلندش کند، اما سنگین است؛ انگار تمام آن پنجاه سال را در خودش نگه داشته است.
در کنار چمدان مینشیند.
غروب نزدیک میشود.
سایهها آرامآرام روی جاده میافتند.
او هنوز منتظر است.
و هر بار که آن میل به سراغش میآید، اضطرابآورتر از پیش است؛ میلی که بر تمام ساعتهای عمرش سایه انداخته است.
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
