داستانی از یگانه دیداری
30 مرداد 05 | داستان | یگانه دیداری داستانی از یگانه دیداری
ترافیک سنگین و آفتاب داغ مرداد ماه روی پوست شهر جا خوش کرده است. دانه های عرق از صورت و کمرم به سمت پایین میریزد. کولر ماشین خراب است. ریحانه و آرمان در صندلی عقب بازی می‌کنند و هر چند دقیقه یک بار صدای خنده های آرمان و پشت‌بندش قربان صدقه های ریحانه بلند می شود ...

ادامه ...