داستانی از یگانه دیداری


داستانی از یگانه دیداری نویسنده : یگانه دیداری
تاریخ ارسال :‌ 30 مرداد 05
بخش : داستان

 

 

 

 

آینه وسط


ترافیک سنگین و آفتاب داغ مرداد ماه روی پوست شهر جا خوش کرده است. دانه های عرق از صورت و کمرم به سمت پایین میریزد. کولر ماشین خراب است. ریحانه و آرمان در صندلی عقب بازی می‌کنند و هر چند دقیقه یک بار صدای خنده های آرمان و پشت‌بندش قربان صدقه های ریحانه بلند میشود. ریحانه از وقتی زایمان کرده، همیشه با آرمان عقب مینشیند. پول خرید صندلی بچه نداشتم برای همین ریحانه ی بیچاره از رو رفته بود و خودش نقش صندلی بچه را ایفا میکرد. پول کارگری، به زور کفاف مخارج ضروری را میداد. نگاهی به ساعت انداختم؛ نگران بودم مبادا دیر برسیم و دکتر رفته باشد. به عقب چرخیدم. ریحانه داشت به آرمان شیر می‌داد. گفتم:
-«ریحانه جان می‌خوای با مطب یه تماس بگیری؟»
«  چرا؟»-
از بی‌خیالی اش کلافه میشوم.
« برای اینکه بپرسی دکتر تا کی هست. این دکتر فقط هفته ای یک بار میشینه مطب. بقیه روزها میره بیمارستان.»
ریحانه باز هم بیخیال شونه‌ای بالا می‌اندازد. 
«خب بره؛ نهایت هفته دیگه میریم»
چیزی نمی‌توانستم بگویم. نمی‌دانم ریحانه متوجه حالش نبود یا خودش را به آن راه می‌زد.گمونم از خدایش بود دیر برسیم تا دکتر رفته باشد. بعد از زایمان ناخوش شده بود. هربار میرفتیم دکتر میفرستادنمان پی یک سری آزمایش تخصصی. دوباره به عقب چرخیدم. داشت به بیرون نگاه می‌کرد. بعد از این همه سال که می‌شناختمش خوب می‌دانستم در آن نگاه چی می‌گذرد. زردی پوستش حتی زیر آن همه رنگ و لعابی که ناشیانه به صورتش مالیده بود نمایان میشد. حتی از قبل بارداری اش هم لاغرتر شده بود. زیر چشمانش گود رفته بود. با بوقی که ماشین‌های پشتی برایم می‌زدند دست از تماشای ریحانه برداشتم و کمی جلوتر رفتم. بار دیگر به عقب چرخیدم. این بار ریحانه خندید. 
«چیزی شده عزیزم؟»-
من هم خندیدم 
«چقدر امروز خوشگل شدی »-
« واقعا؟»-
« آره والا فکر نمی‌کردم بلد باشی انقد خوشگل آرایش کنی. هرچند که خودت خوشگل تری»-
با شرم سرش را پایین می اندازد. 
-«یکم از دختر منصوره خانم یاد گرفتم. بالاخره تو 30 سالگی باید یک چیزهایی بلد باشم.»
ماشین پشتی دوباره بوق ممتدی برایم میزند و فحشی هم نثارم میکند. حق دارد؛ اگر این آینه وسط لعنتی درست بود مجبور نبودم هر بار برای حرف زدن با ریحانه بچرخم به عقب. آینه ی شل شده را از داشبورد درمی آورم و سعی میکنم جا بیندازم. دوباره نگاهی به ساعت و بعد به ریحانه میکنم؛ با روسری اش آرمان را باد میزند. 
« یاسر این کولر کار نمیکنه؟ بچم هلاک شد.»
دستپاچه میشوم. 
« نه عزیزم حالا میبرم سرویس.»
« تروخدا فردا ببر. خودمون هیچی ولی این طفل معصوم گناه داره.»
ریحانه ی بیچاره ی من نمیداند فردا ماشینی در کار نیست که ببرمش سرویس. نمیداند من تنها دارایی ام را هم بخاطر خرج زایمان و حالا بیماری اش به حمید پسر دایی ام فروخته ام. البته موتورش را هم ازش گرفتم و از پول ماشین کم کردم تا لااقل دستمان بی وسیله نماند. 
راه باز میشود و خداروشکری میگویم. هرچه به مطب نزدیک میشویم اضطرابم بیشتر میشود. زیر لب هرچه ذکر بلدم میگویم. حواسم پرت میشود و متوجه چراغ قرمز مقابلم نمیشوم و با شتاب ترمز میکنم. آینه وسط لعنتی دوباره از جایش کنده میشود و برخوردش با دنده صدای بلندی ایجاد میکند. آرمان از خواب میپرد و گریه میکند. ریحانه دستپاچه میشود و نالان می گوید:
« اینم درست نکردی یاسر؟ چقدر بی فکری... این عادت امروز فردا کردن تا بخواد از سر تو بیفته عمر من سر اومده»
- « آخه این چه حرفیه میزنی؟ دور از جونت. چشم اینم فردا اوکی میکنم. تو حرص نخور.»
آینه ی لعنتی را دوباره داخل داشبورد پرت میکنم. بالاخره به مطب میرسیم. آرمان که دوباره خوابش برده را از بغل ریحانه میگیرم تا راحت پیاده شود. موقع پیاده شدن میبینم که رنگش پریده و دستانش میلرزد. اوضاع من هم بهتر از ریحانه نیست. از پله ها بالا میرویم و ریحانه با هر پله که بالا میرود حالش بدتر میشود. دستش را میگیرم و با صدایی که سعی دارم آرام نگهش دارم میگویم:
« عزیزم چرا انقدر پریشونی؟ جفتمون میدونیم هیچی نیست. درسته؟»
در پاگرد می ایستد و با چشمانی اشکی نگاهم میکند.
-«ببخش منو یاسر.»
متوجه نمیشوم...
-« چی میگی ریحانه؟ مگه مریضی دست خود آدمه؟»
چشمانش را به آرمان می دوزد.
-«هیچی ولش کن.»
مجال نمیدهد تا چیز جدیدی بگویم. به سمت در ورودی مطب میرود و من هم دنبالش راه می افتم. آخر وقت است. بعد از یک خانم مسن که با خوشحالی از اتاق بیرون می آید نوبت ما می شود. لبخند آن زن به من و ریحانه دلگرمی میدهد. داخل می شویم و دکتر که مردی سن و سال دار است، به گرمی از ما استقبال می کند. چند دقیقه ای است دکتر آزمایش ها را بالا پایین میکند. دلم می لرزد؛ می بینم نگاه دکتر درهم میشود. ریحانه حواسش نیست. مشغول آرام کردن آرمان است. دکتر لبخند میزند:
« دخترم خداروشکر چیز مهمی نیست ولی یک سری تزریقات داری که باید چند روزی بیمارستان بخوابی.»
نمیدانم آرامش الان دکتر را باور کنم یا آن نگاه مأیوسی که ازش دیدم. ریحانه مظلوم میپرسد:
« بالاخره دردم چیه آقای دکتر؟ با این تزریقات خوب میشم؟»
دکتر مکثی میکند و بعد جواب میدهد:
« ببین دخترم نمیشه قطعی گفت. در این حد بدون که مریضیت قابل کنترله.»
آرمان گریه اش میگیرد. دکتر از موقعیت استفاده میکند و میگوید:
« شما برو بیرون به بچت برس منم نامه ی بستری رو مینویسم میدم همسرت.»
ریحانه بیرون میرود و من ساده لوحانه منتظر نامه میمانم؛ اما حرف های دکتر مثل آواری بر سرم میریزد. 
« جلوی خانمت چیزی نگفتم که روحیه اش ضعیف نشه ولی بخوام صادق باشم دیر اومدید اما خب نباید ناامید شد.باید سریع درمان رو شروع کنیم.»
زبانم میگیرد. همان چیزی که ازش میترسیدم سرم آمد.
« خوب میشه؟»
« قطعی نمیشه گفت. در برخی مواقع این نوع سرطان با جراحی کنترل میشه؛ گاهی هم با شیمی درمانی. فعلا باید بستری شه تا بعد تصمیم بگیریم.»
دکتر به سمتم می آید. دستش را روی شانه ام می گذارد و میگوید:
« خودتو نباز. قوی باش که به اونم روحیه بدی.»
-« چقدر زنده میمونه؟»
دکتر میخندد.
« آخه این حرفا چیه پسر خوب؟ پاشو برو به خانومت برس. منم انقدری بهت میگم که فردا رو هم میبینه.»
دکتر باز میخندد. میخواهد دل من را آرام کند. بی حرف بلند میشوم. دستی به صورتم میکشم. سعی میکنم خاطره ی خوبی را به یاد آورم تا بلکه صورتم از ماتم زدگی دربیاید. به یاد شب عروسیمان می افتم. سپس ماه عسلمان و بعد به دنیا آمدن آرمان. سعی میکنم به خاطره هایی که هنوز نساختیم و فرداهایی که هنوز ندیدیم هم امیدوار باشم. ریحانه دستی جلوی صورتم تکان میدهد.
_« کجایی تو هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟ به چی فکر میکنی اینجوری میخندی؟»
-« به تو...»
-« من خنده دارم؟ نکنه دارم میمیرم خوشحال شدی؟»
عصبانی میشوم
-« ریحانه اصلا از این شوخیا خوشم نمیاد. مردن چیه؟ دیدی که دکتر گفت چیزی نیست.»
-«ایشالا که همین باشه. حالا کی باید بریم بیمارستان؟»
-« همین الان.»
-« چی چیو همین الان؟ باید غذا درست کنم برات بذارم. یکمم به خونه برسم. تازه باید یه فکری ام برای آرمان کنم. کجا بذارم بچمو؟ تو که اسیر من میشی.»
-« تاریخ بستری رو دکتر برای امروز زده. من همه چیو خودم درست میکنم. آرمانم فعلا میسپارم به منصوره خانم.»
-« آخه منصوره خانم گناه داره بنده خدا با اون دست دردش.»
-«جبران میکنیم حالا براش. فکرشو نکن.»
-« باشه برو پس اول خونه وسیله بردارم. خودمم با منصوره خانم حرف بزنم.»
به خانه که میرسیم ریحانه سر صبر لوازمش را جمع میکند. من هم میروم منصوره خانم را صدا کنم. منصوره خانم از شوهرش چند سال پیش جدا شده بود و با دخترش مژده طبقه بالای ما زندگی میکرد. بنده خدا خیلی راحت قبول کرد مراقب آرمان باشد برای من و ریحانه که کسی را تهران نداشتیم خیلی کمک حال بود. ریحانه هیچ وقت پدرش را ندیده بود. وقتی مادرش ریحانه را باردار بوده، تصادف میکند و میمیرد. مادرش هم یک سال بعد از ازدواج ما به رحمت خدا میرود. ریحانه هیچ خواهر برادری نداشت. فامیل هاشون هم همگی یا مرده بودند یا سرگرم زندگی خودشان بودند. خانواده ی من هم که تهران نبودند. فقط برادرم محمود بود که عید به عید همدیگر رو میدیدیم. سالی یکی دوبار هم با ریحانه میرفتیم شهرستان که به خانواده ی من سر بزنیم. پدرم دل خوشی از من نداشت. چون بچه آخر بودم دوست داشت بشوم عصای دستش. توقع داشت همانجا بمانم و سر نیمچه زمین هایش کار کنم و از فامیل زن بگیرم. زورش به محمود نمیرسید؛ تحصیل کرده بود و اسم و رسم دار. متلک ها و طعنه های پدر تنها نصیب من میشد که عین خر وامونده تو گل همیشه هشتم گرو نهم بود. بعد از چند باری که ازش پول خواستم و با سرکوفت و تحقیر جوابمو داد، فهمیدم باید تنها رشته های باقی مانده احترام را حفظ کنم و ازش کمک نگیرم.
 از فکر در می آیم. فعلاکارهای مهم تری هست. بالاخره ریحانه لوازمش را جمع میکند و پس از کلی سفارش به منصوره خانم و اشک و آه راهی میشویم. کارهای بستری ریحانه با هزار دنگ و فنگ انجام میشود. مجبور میشوم برایش اتاق خصوصی بگیرم تا بتوانم کنارش بمانم. ریحانه خواب است و من از پنجره به چراغ های روشن خانه های شهر نگاه میکنم. به نظرم هروقت چراغ خانه ی آدم روشن باشد فارغ از مشکلات، امید به زندگی هم هست. امان از روزی که چراغ خانه ی آدم خاموش شود. سعی میکنم بخوابم. فردا باید اول صبح ماشین را تحویل بدهم. پاک ماشین رو یادم رفته بود. درسته که میگن برای فراموشی یک مشکل، یک مشکل بزرگتر لازم است. دم معرفت حمید گرم که گذاشت این چند روز هم ماشین دستم بماند.
صبح اول وقت ماشین را به حمید دادم و موتور را گرفتم. بالاخره از شر ماشین بدون کولر و بدون آینه راحت شدم. لحظه آخر، آینه را از داشبورد برداشتم. به هر حال یادگاری بود. به حمید گفتم خودش یک آینه بخرد و نصب کند و پولش را با من حساب کند. به بیمارستان که رسیدم ریحانه گوشه ی تخت مچاله شده بود و گریه میکرد. بند دلم پاره شد.
-« چیشده؟ درد داری ؟»
حرفی نمیزند و فقط گریه میکند.
-« خب حرف بزن ریحانه. چته؟»
از جایش بلند میشود و صورتش را پاک میکند.
-« میگن باید شیمی درمانی بشی. نمیخوام یاسر. بریم خونه.»
دستش را میگیرم و نوازش میکنم.
-« چرا اینجوری میکنی عزیزم؟ نمیخوای خوب شی؟ نمیخوای برگردی پیشمون؟ یکم صبوری کن. درمانت که انجام بشه میریم.»
ریحانه دستم را پس میزند و فریاد میکشد:
-« چرا نمیفهمی یاسر؟ بهت میگم میخوام برم خونه. به جان آرمانم اگر منو نبری یه بلایی سر خودم میارم. میخوام خونه خودم بمیرم. میفهمی؟»
من هم این بار فریاد میکشم. هر آنچه بر دلم سنگینی میکند را بیرون میریزم.
-« نه نمیفهمم. نمیخوام بفهمم. نمیخوام بمیری. نمیخوام آرمان بدون تو بزرگ شه. نمیخوام تو حسرت یک زندگی خانوادگی آروم بپوسم. چرا ناز میکنی انقد؟ منه خاک بر سر دارم دست و پا میزنم که تو یک روز بیشتر بخندی. بعد تو همه فکر و ذکرت اینه که کی و کجا میمیری؟ تو نمیخواد بلا سر خودت بیاری. من که بلا زده ی الهی هستم. خودمو خلاص میکنم که تو ام خلاص شی. خیالت راحت میشه اینجوری؟ خوشحال میشی؟»
انقدر مشغول فریاد کشیدن هستم که نمیفهمم کی دوتا حراست چی دست هایم را میگیرند و بیرون میبرند. یک پرستار به سمت ریحانه که از گریه به نفس نفس افتاده میرود و برایش آرامبخش میزند. سر و کله ی همان دکتر عزتی که دیروز پیشش بودیم هم پیدا میشود و به سمت اتاقش هدایتم میکند. برایم لیوانی آب میریزد و کنارم روی کاناپه مینشیند.
-« چیشده جوون انقدر قیامت کردی؟»
-« میگه نمیخوام درمان شم. میگه ببرم خونه. چیکار باید کنم؟ تهدیدم میکنه که اگر نبرمش خودشو بکشه...»
اشک و بغض اجازه نمیدهد بیشتر حرف بزنم. سرم را بین دستانم فرو میبرم و فقط اشک میریزم. دکتر نفس عمیقی میکشد و میگوید:
« ببرش.»
باور نمیکنم که دکتر این را بگوید. زبانم میگیرد.
-« چ چ چی میگی دکتر؟! کجا ببرمش؟ مگه نگفتی خوب ...»
دوباره صدایم بالا میرود. دکتر نمیگذارد چیزی بگویم. میگوید:
-« من هنوزم سر حرفم هستم ولی بخوام باهات صادق باشم علم پزشکی میگه بیماری خانومت پیشرفته است. من خدا نیستم فقط دارم با علم باهات حرف میزنم. وقتی خودش نمیخواد ریسک کنه متاسفانه تا یک جایی بیشتر نمیتونیم بهش فشار بیاریم. برای همین میگم راحتش بذار. بذار از بودن کنار بچه اش لذت ببره و کمتر درد بکشه.»
احساس میکنم راه نفسم بسته شده. میگویم:
-« یعنی بذاریم بمیره؟»
- «ما مرخصش میکنیم بره خونه ولی براش دارو تجویز میکنم که حداقل بیماری از این بیشتر نشه تا ببینیم چی میشه. شاید واقعا معجزه شد.»
چیزی نمیگویم. فقط از جایم بلند میشوم. خوب شدنی که به معجزه بند باشه تقریبا احتمالش صفره. شاید باید تسلیم میشدم. به اتاق ریحانه میروم. دراز کشیده و به سقف خیره شده است. 
-« میرم رضایت میدم مرخص شی.»
منتظر جوابش نمی مانم و از اتاق خارج میشوم. برگه ترخیص را میگیرم و از بیمارستان خارج میشویم. هنوز از ریحانه عصبانی هستم. جلوتر از او راه می افتم. از پشت سر میپرسد:
_«ماشینو کجا پارک کردی؟»
یاد ماشین می افتم. حواسم به این یکی اصلا نبود.
-« فروختمش...»
فکر کنم پیشبینی میکرد که هیچی نگفت و پشت سرم راه افتاد. به موتور که رسیدیم سرم را پایین انداختم و گفتم:
-« به جاش اینو خریدم. حالا ایشالا...»
ریحانه با ذوق میخندد:
-« وای چه با مزه است. شبیه موتوری که اوایل عروسیمون داشتی!»
هیچ چیز در آن لحظه نمیتواند به اندازه ی خوشحالی واقعی ریحانه خوشحالم کند. راست میگفت؛ وقتی با ریحانه آشنا شدم یک موتور این شکلی داشتم. چقدر باهاش خاطره داشتیم. سوار موتور میشویم و سرخوشانه گاز میدهیم و میخندیم.ریحانه سفت بغلم میکند و سرش را از پشت بهم میچسباند. خوشحالم که نمیبینتم. یک دل سیر بی صدا اشک میریزم و فکر میکنم ریحانه ی من چندتا فردا را میبیند؟
چند وقتی از مرخص شدن ریحانه میگذرد. تظاهر میکند خوب است. من هم ترجیح میدهم باور کنم که خوب است. کنارش مینشینم؛ مشغول تا کردن لباس ها است.
-« فردا شب بریم شام بیرون؟»
میخندد...
-« تو که از وقتی من مرخص شدم سر کار نمیری و نشستی تنگ دل من. هنوز مونده از پول ماشین؟»
-« آره مونده. تو که یه شب موندی بیمارستان و در رفتی. چیزی خرج نشد.»
-« پس یه پیشنهاد خوب دارم.»
-«چی؟»
-« بریم طالقان. کنار همون دریاچه که اولین سالگردمون رفتیم.»
از اینکه چیزی ازم خواسته دلم ضعف میرود.
-« همین فردا میریم. فقط بذار یه زنگ بزنم آژانس بگم صبح اینجا باشه. فقط چایی بردار. بساط ناهار و تنقلات تو راه میخریم.»
-« آژانس؟ موتور هست دیگه.»
-« چجوری با موتور بریم؟! اونم با بچه کوچیک.»
-« مگه قبلا نرفتیم؟ بچه ام باید عادت کنه دیگه.»
خجالت میکشم. سرم را پایین میندازم. ریحانه که امروز لبش فقط به خنده باز است دوباره میخندد.
-« شوخی کردم بابا ببخشید.»
نگاهش میکنم. نگاه خانواده ام میکنم که چقدر هر لحظه با هم بودن برایمان غنیمت است...
به سمت طالقان راه می افتیم. وسط های راه برای خرید می ایستم. ریحانه هم پیاده میشود تا برای آرمان شیر درست کند.
میگوید:
-« یاسر باورت میشه این موتور از ماشین غراضه ی سابقمون بهتره؟»
-« چطور؟»
-« نه کولر میخواد نه آینه وسط.»
فکری به ذهنم میرسد.
-« مطمئنی؟»
تعجب میکند.
-« یعنی چی؟»
باکس موتور را باز میکنم و آینه را با سیم مفتول و چسب درمیارم و وسط طلق موتور وصل میکنم. ریحانه از خنده غش میکند. سوار میشویم و به سمت دریاچه میرویم. در تمام راه برایش از آینه شکلک درمیارم و او میخندد. 
کنار دریاچه بساطمان را پهن میکنیم. همه چیز بیش از اندازه خوب است. وقتی همه چیز انقدر خوب است میترسم. درست مثل خوشی دنیا آمدن آرمان.... 
ریحانه در حالی که چای مینوشد میگوید:
-« یاسر تو تا حالا راجب مردن قو ها چیزی شنیدی؟»
کلافه میشوم.
-« نه نشنیدم. یه روز اومدیم تفریح چرا باید راجب مردن قو ها حرف بزنیم عزیزم؟»
ریحانه دیگر چیزی نمیگوید. آرمان را بغل میکند و برایش لالایی میخواند. آنقدر لالایی ریحانه قشنگ است که من هم چشمانم را میبندم و خوابم میبرد.
با باد سردی که به صورتم میخورد چشمانم را باز میکنم. ریحانه و آرمان هردو خواب هستند. هوا رو به تاریکی است. اول آرمان را از آغوش ریحانه میگیرم. تکانی میخورد و چشمانش را باز میکند. خداروشکر خوش اخلاق است. به سمت ریحانه میروم و صدایش میکنم:
-« ریحانه جانم؟ بیدار شو بریم.»
بیدار نمیشود. خوابش عمیق است. تکانش میدهم. باز هم بیدار نمیشود. بدنش سرد است. میترسم... خیلی میترسم. این بار فریاد میکشم:
-« ریحانه؟ ریحانه مرگ من بلند شو.»
کار از کار گذشته است. ریحانه ی من دیگر هیچ وقت بیدار نمیشود و صدای گریه های من و آرمان در غروب دلگیر دریاچه و صدای پرندگان میپیچد...
چند وقتی از مرگ ریحانه میگذرد. آرمان ما حالا 3 ساله است. داریم برای لوله کشی منزل همان دکتر عزتی مهربان میرویم. آینه را جوری تنظیم کرده ام که آرمان مرا از آینه ببیند و گریه نکند. خداروشکر آن آینه اینجا به دردمان خورد. به خانه ی دکتر میرسیم. وسایل را برمیدارم و دست آرمان را میگیرم. آقای دکتر به استقبال می آید. از نحوه مرگ ریحانه که برایش میگویم متاثر میشود. میخواهد برای آوردن چای برود که میپرسم:
-« آقای دکتر چطور شما یاد من افتادید؟ فکر نمیکردم شغل من یادتون مونده باشه. »
-« باید میدیدمت. چند وقتی ایران نبودم. دیگه این لوله های پوسیده باعث خیر شد. حقیقتش خانمت آخرین بار که دیدمش گفت یه چیزی بهت بگم. راستش میدونست مریضه و بارداری مریضیش رو بدتر میکنه. حتی اینم میدونست که خیلی عمر نمیکنه ولی خب جدی نگرفت و ریسک کرد دیگه. میگفت میخوام اگر فردا روزی نبودم یاسر تنها نمونه. چند بار تنهایی  قبل از اون روزی که دوتایی اومدید مطب پیش من اومده بود ولی خواهش کرد شما چیزی نفهمی. حلالش کن پسرم تا روحش در آرامش باشه...»
حرفی ندارم بزنم. کاش دکتر هیچ وقت بهم نمیگفت. فقط میپرسم:
-« آقای دکتر شما قصه ی مرگ قو رو میدونید؟»
دکتر لبخند تلخی میزند...

 

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :