نقدی بر الواح شفاهی هرمز علی پور
تاریخ ارسال : 31 خرداد 05
بخش : اندیشه و نقد
نقدی بر کتاب شعر « الواح شفاهی » ، اثر هرمز علی پور
نوشته ی دانیال آزرده
دفتر شعر « الواح شفاهی » اثر هرمز علی پور از جمله آثاری ست که با استقبال برخی منتقدان روبرو شده است . با این حال واکاوی دقیق این اثر از منظر زبان شناختی ، ساختاری و زیبایی شناختی نشان می دهد که این دفتر با وجود لحظه هایی از پیچیدگی و لحن غنایی از ضعف های عمده ای در انسجام زبانی ، ساختار و تصویرپردازی رنج می برد . من کوشیده ام آنچه را که درک کرده ام به بوته ی نقد بیاورم و امیدوارم هرمز علیپور که زمانی استاد بنده بود و بسیار به ایشان احترام می گذارم و برایم عزیز است ، از نوشتاری که بر این دفتر آورده ام ناراحت نشوند ، چراکه در جامعه ی ادبی امروز که همگان برای یکدیگر کف می زنند و بر هر نوشته ای به به می کنند ، تنها چیزی که سالهاست بحرانش حس می شود نقدی ساختارمند و دقیق است .
مجموعه ی حاضر در نگاه نخست با طرح پرسش های بنیادین در باب زمان ، معنا و هستی ، خواننده را به تامل وامی دارد . اما با ورود به لایه های عمیق تر زبانی و ساختاری ، مجموعه ای از نارسایی ها و تناقضات بنیادین آشکار می شود که تحلیل انتقادی آن ها ضروری به نظر می رسد . یکی از بارزترین مشخصه های این اشعار گسست های مکرر در زنجیره ی معنایی و کاربرد نامتعارف ِ عناصر زبانی است . این رویکرد که در ظاهر می تواند تلاشی برای نوآوری در زبان شعر باشد ، در عمل غالبا به تشدید ابهام و پراکندگی معنا منجر می شود . به عنوان مثال در شعر « نیمه ها » با جمله ای مواجه می شویم که آغازش در هاله ای از ابهام است :
« بنویس تا یک علامت سوال باقی ست »
این عبارت بلافاصله خواننده را با پرسشی روبرو می کند که خود متن توان پاسخگویی منسجم به آن را ندارد .
ادامه ی شعر این گسست را تشدید می کند :
« خواب ها ادامه ی رویاهای ما به روزهایند
و رویا دنباله ی آنچه ناتمام مانده ست »
این جملات با وجود تلاش برای ایجاد پیوندی منطقی ، در نهایت به شبکه ای از ارجاعات درونی ناکافی بدل می شوند . مفهوم « ناتمام مانده» نه به شکلی ملموس که به صورت انتزاعی و کلی بیان می شود . این نوع بیان که فقدان مصادیق عینی را در خود دارد مانع از درک عمیق مفهوم موردنطر می گردد .
شاهد دیگر جمله ی « لغنتی ست که غایب است » است . این عبارت با وجود ادعای اشاره به فقدان معنا در زبان ، خود به شکلی ناکارآمد بیان شده است . چرا لغت غایب است ؟ چگونه ؟ متن هیچ پاسخی برای این پرسش ها ارائه نمی کند . این نوع بیان که از فقدان یک فعل ربطی مناسب مانند « بودن » به شکلی دقیق تر و یا فقدان یک ساختار نحوی شفاف تر رنج می برد ، بی جای ایجاد درک ، بر سردرگمی مخاطب می افزاید .
بسیاری از اشعار از کاربرد مفرط کلمات اضافی و قیدهایی که هیچ بار معنایی جدیدی به جمله اضافه نمی کنند رنج می برند . این رویکرد که می تواند تلاشی برای ایجاد موسیقی ِ درونی کاذب یا تاکید بیش از حد بر آن باشد ، در عمل به تقلیدی ناشیانه از سبک ِ شعری حجم ، بی ثمر می شود ، حالی که حتا سک شاعران حجم سرا هم جز واگویه هایی مبهم و بی سروته و بی معنا چیزی از خود ندارد ، شاید بتوان گفت بهترین شاعر آن سبک که کمی زبانش از شلختگی های تالیفی کاسته شده است پرویز اسلامپور است .
در ادامه خواهیم دید که در شعر « بنویس » شاهد استفاده ای بی جا و غلط از کلمه ی « هرگز » هستیم :
« بنویس شاید روزی به کار دیگران آمد
بنویس من خاک پای کسی نبودم هرگز
بنویس چون چراغ واژگان افروختیم
تنها شدیم به ناگهان هریک »
آوردن کلمه ی « هرگز » نه تنها تاکید موثری ایجاد نمی کند بلکه نوعی اطناب غیر ضروری را به شعر تحمیل می نماید . سطر « تنها شدیم به ناگهان هریک » نیز از همین دست است ، فعل « شدیم » و قید « ناگهان » در کنار هم نوعی تناقض ضمنی درخود دارند . آیا تنهایی ناگهانی خود یک فرایند تدریجی نیست ؟
در شعر « همه » نیز این انفعال زبانی مشهود است :
« گفتم از آن خویش مخوان هرگز تو چیزی را
هرگز از آن خویش مکن و هرگز ندان چیزی را »
تکرار سه باره ی « هرگز » در دو سطر متوالی ، ساختار جمله را سنگین و تکراری می کند .
همچنین عبارت
« حتی همین اندوه را که فکر می کنی
فقط تو را کشته به تنهایی »
از نظر معنایی و نحوی دچار مشکل است . « فکر می کنی » که در میانه ی جمله آمده و تنها پلکانی تقطیع شده تا شاید به صورت شعر درآید ، پیوند ِ میان « اندوه » و « کشته شدن به تنهایی » را قطع می کند . این ساختار که برای ایجاد نوعی پیچیدگی معنایی طراحی شده درنهایت به یک جماه بندی نامفهوم منجر می شود .
و ضعف ساختارهای نحوی در بسیاری از سطرهای این اشعار مانع درک صحیح پیام می شود . جملات غالبا فاقد پیوند منطقی کافی میان اجزا هستند و این امر به پراکندگی معنایی دامن می زند .
باز در شعر « نیمه ها » جمله ی « انسان تنها جای گریستن اش را می جوید » را در نظر بگیرید . این جمله با وجود سادگی ظاهری در بستر کلی شعر پیامد منطقی خاصی ندارد . یا سطرهای :
« به مثل ماه که غربت انسان را
به گور در باران به صیقل می آرد »
این تصویر گرچه تلاش دارد انتزاعی و شاعرانه باشد اما از نظر نحوی دچار انسجام کامل نیست . صیقل آوردن غربت انسان توسط ماه به گور در باران ، ترکیبی است که در منطق زبانی ناآشنا و نامفهوم است .
در نگاهی انتقادی به این اشعار ، فراتر از تحلیل صرف ِ زبانی باید به کشف ایدئولوژی پنهان در ساختار آن ها پرداخت . تکرار بنویس و هرگز ، در کنار تاکید بر تنهایی و غربت می تواند نشان دهنده ی نوعی ساختار ایگوسنتونیک باشد ؛ جایی که جهان تنها از منظر تجربه ی شخصی شاعر تعریف می شود . این رویکرد که در آن « خود » به مرکز جهان معنایی تبدیل می شود مانع از ایجاد ارتباط حقیقی با مخاطب و جهان خارج می گردد .
همچنین تلاش برای ایجاد سبکی منحصر به فرد از طریق گسست های زبانی و ابهام معنایی می تواند بازتاب دهنده ی نوعی بحران معنایی فراگیر باشد . شاعر در مواجه با جهانی که درک آن دشوار شده به زبان به عنوان ابزاری برای بیان این دشواری متوسل می شود . اما این توسل گاه به جای شفاف سازی بحران ، خود به بخشی از آن تبدیل می شود .
در نهایت مجموعه ی الواح شفاهی با وجود ادعای طرح مضامین عمیق توسط منتقدین گذشته ، از فقدان انسجام زبانی و نحوی رنج می برد . گسست های مکرر ، کابرد نامناسب کلمات اضافی و جمله بندی های نامفهوم مانع از انتقال موثر پیام و ایجاد ارتباط عمیق با مخاطب می شود . این اشعار بیش از آنکه پنجره ای به سوی حقیقت وجودی باشند ، نمونه ای از زبان سرگردان و ناکارآمدی هستند که در تلاش برای یافتن معنای خود در دام ابهام گرفتار شده است . این رویکرد با عدم توجه به اصول کارآمدی زبان به جای ارتقای تجربه ی ادبی ، آن را به تجربه ای پراکنده و ناکام بدل می سازد .
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
