فريدريش هولدرلين
ترجمه شاپور احمدی


فريدريش هولدرلين
ترجمه شاپور احمدی نویسنده : شاپور احمدی
تاریخ ارسال :‌ 6 مرداد 05
بخش : ادبیات جهان

 

 

 

 

 

[اَنگَدرُوشَنان*]
 در نیلگون دلربا


Johann Christian
 Friedrich Hölderlin

فريدريش هولدرلين
1843-1770


برگردان شاپور احمدي
برگردان به انگليسي 
Translation in English by David Constantine 
از ديويد كنستانتين

در توبینگن، 4-1822، شاعر جوان آلمانی ویلهلم ویبلینگر Wilhelm Waiblinger به دیدار هولدرلین می‌شتافت. ویبلینگر داستانی نوشت به نام فایتون [درشکه‌چی] Phaëthon، تاریخ نشر 1823، در وصف قهرمانش، شاعر دیوانه، و در آن از زندگی و نوشته‌های هولدرلین بهره می‌گیرد. این شعر، که می‌توان یکی از چامه‌های بزرگ به شمارش آورد، نمونه‌ای است از کار شاعر و کمابیش به‌یقین پرداخته‌ی هولدرلین است، گرچه بی‌شک، راوی شعر، ویبلینگر جوان در آن دست برده است.

 

[اَنگَدرُوشَنان] در نيلگون دلربا

 

1
در نیلگون دلربا مناره‌ی کلیسا با روکش فلزی‌اش می‌شکفد. از پیرامونش صیحه‌ی پرستوها برمی‌آید، گرداگردش آن گیراترین نیلگون می‌آساید. بر بلندایش خورشید می‌افرازد و فلز را نقش و نگار مي‌زند، اما بر فرازگاه، در بادها، خروس بادنما آرام بانگ برمی‌کشد. و آنگاه هر كه ازناقوسها به زير آيد، پای پله‌ها مي‌بيند زندگانی سکوتي دارد پس، ازین رو، هنگامی که کالبدها این سان جدا می‌افتند، آدمي قالب می‌گیرد. پنجره‌ها، که از میانشان ناقوسها طنين مي‌افكنند، در زیباییِ خود به دروازه‌ها مي‌مانند.  باري، چون دروازه‌ها به طبيعت مي‌گرايند، همواره آنها سیمای درختان جنگل را دارند. اما بي‌آلايشي نیز زیباست. از درون، برآمده ازگونه‌گوني، جانِ شوريده برمی‌خیزد. اما تصاویر بسیار ساده‌اند، چندان مقدس، که بدرستی شخص اغلب از شرح دادنشان بيمناك است. اما ایزدان اهورایی، که همیشه مهربانند، کنار هم، مانند پادشاهی اینها را خود مالکند: پرهیزگاری و سرخوشی. انسان می‌تواند از آن تقلید کند. می‌تواند انسان، هنگامی که زندگی یکسر کشمکش است، فرا نگرد و بگوید: آیا من نیز همين گونه خواهم بود؟ او می‌تواند. مادامی که دوستخواهی، دوستخواهی بي‌آلايش، هنوز در قلب دوام دارد، انسان نمی‌تواند ناخشنودانه خود را بسنجد با الوهیت. آیا خدا ناشناخته است؟ آیا اوست به آشکاریِ آسمان؟ بالاخره، خود باید بگویم. همين است ميزان انسان. سرشار از  شایستگی، اما شاعرانه، انسان بر این زمین می‌زید. اما سایه‌ی اگر این سان بتوانم از آن بگویم، بي‌آْلايش‌تر از انسان نیست، او که نامیده می‌شود تصویری از خداوند. 

 

In a lovely blue

1
In a lovely blue the church spire with its metal cladding flowers. Around it go the screams of the swifts, around it lies the most touching blue. High over it climbs the sun and colours the metal, but above, in the winds, the weather cock crows quietly. If anyone goes down then under the bells, down those steps, life has stillness then, because, when shapes are so separate, the plasticity of man emerges. The windows, through which the bells are sounding, are like gates in their beauty. For since gates are after nature still they have the appearance of trees of the forest. But purity is beauty too. Inside, from a variety, an earnest spirit arises. But so simple are the images, so very holy, that truly one is often fearful of describing them. But the heavenly gods, who are always kind, all together, they own like kingdoms these: virtue and joy. A man may imitate that. May a man, when life is all toil, look up and say: I too will be like that? He may. So long as friendliness, pure friendliness, still lasts in the heart a man may measure himself not unhappily with divinity. Is God unknown? Is he as apparent as the sky? The latter, I should say. It is man's measure. Full of merit, but poetically, man lives on this earth. But the shadow of the night with the stars, if I could say it thus, is not purer than man, who is called an image of God.

 

2
آیا ميزاني بر زمین هست؟ هیچ نیست. چون جهانهای آفریدگار هرگز از تازشِ تندر نمی‌کاهند. هان، گل زماني زیبا است که در پرتو خورشید می‌شکفد. اغلب در طول زندگانی چشم   چیزهای زنده‌ای را می‌یابد که از گلها مي‌توان زیباترشان خواند. آه، خیلی خوب به آن پي برده‌ام. ازین قرار خونریزشِ قلب و تن و یکسره بازماندن از بودن، آیا همین سپاس گزاردن بر خداوند نيست؟ اما روح، آن گونه که باور دارم، باید یا بي‌آلايش بمانَد، یا شاهین‌وار با آوازهايی ستایشگر و آواهای پرندگان بسیاری به سرچشمه‌های قدرت برسد، بال‌‌گستر. این است هستی چیزها، این است کالبدشان. ای جویبار زیبا، هنگام بسودنت، که می‌غلتی بس زلال، به چشم خداوند می‌مانی، در گستره‌ی کهکشان. بس نیک می‌شناسمت، اما اشکها از دیده می‌آغازند. می‌بینم پیرامونم زندگانی‌اي شاداب می‌شکفد در گونه‌های آفرینش، زیرا، با اندوخته‌اي از داد، می‌سنجم آن را با کبوترانِ دلتنگ در حیاط کلیسا. اما خنده‌ی مردم در نظرم سوگوارانه می‌آِید، آخر من خود قلبی دارم. آیا مي‌خواهم ستاره‌ی دنباله‌داری باشم؟ به گمانم. چون آنها شتاب پرندگان را دارند؛ از آتششان است چنین که می‌شکفند، و از بي‌آلايشي به کودکان می‌مانند. طبیعت انسانی  چیز بزرگتري را برنمي‌تابد. و شنگیِ نیکِ پرهیزگاری را مي‌برازد آن روح باطنی بستايد که بین سه ستون می‌دمد در باغ. دختر زیبا باید بر سرش تاجی بگذارد با گلهای مورد زیرا در سرشتش و در احساسش دختر سادگی دارد. اما موردها در یونان‌زمینند.     

                                                              

2
Is there a measure on earth? There is none. For the Creator's worlds never slow down the course of the thunder. Even a flower is beautiful, since it flowers under the sun. Often in life the eye finds living things that might be called more beautiful than the flowers. Oh, I have known that very well. For to bleed at heart and in one's shape and wholly cease to be, is that pleasing to God? But the soul, as I believe, must remain pure, or the eagle with songs of praise and the voices of so many birds will reach to the sources of power, on wings. It is the being of things, it is their shape. Beautiful brook, how touching you seem, rolling so clearly, like the eye of God, through the Milky Way. I know you well enough, but tears start from the eye. I see a cheerful life flowering around me in the shapes of creation, because, with some justice, I compare it to the lonely pigeons in the churchyard. But people's laughter seems to grieve me, for I have a heart. Should I like to be a comet? Perhaps I would. For they have the speed of birds; their fire is such that they flower and for purity they are like children. Human nature could not presume to wish for anything greater. And the good humour of virtue deserves to be praised by the earnest spirit that blows between the three pillars in the garden. A beautiful girl must crown her head with flowers of myrtle because in her nature and in her feelings she has simplicity. But there are myrtles in Greece.

 

3


هنگامی که مردی در آینه می‌نگرد و تصویرش را آنجا می‌بیند، همان گونه که در نگاره‌ای؛ انگار همان مرد است. تصویر مرد دیدگانی دارد؛ و ماه، از سوی دیگر، روشنایی. ادیپوس شهريار گويا چشمی اضافی دارد. مرارتهای این مرد، شاید وصف‌ناپذیر باشند، ناگفتنی، بیان ناشدنی. اگر نمایشنامه همین را می‌نمایانَد، به دلیل همین رنج است. اما اکنون چه حالی دارم که درباره‌ات می‌اندیشم؟ مرا مي‌كشانَد همچنان که جویبارها را پايان چیزی- چیزی که همانند آسیا می‌گسترَد. ادیپوس مرارتی همان گونه داشت، البته. طبیعتی است به همین دلیل. آیا هرکولس نیز مرارت کشید؟ براستي او كشيد. و ديسكوريان در دوستيشان آیا آنان نیز کمابیش مرارت را تاب نیاوردند؟ چون نزاع با خداوند، به کردار هرکول، خود مرارت دارد. و رشک ورزیدنِ این زندگانی تا سهمش را از ابدیت آن يگانه بگيرد، آن نیز مرارت‌ است. اما پوشیده شدن در لکها، پوشیده شدن یکسره در آنها، آن نیز گونه‌ای مرارت است. خورشید زیبا را باید ملامت کرد چون: هر چیزی را بیرون می‌‌آورَد. جوانان را در درازنای راهشان خورشید مي‌پرورد با فروغش همچنان که با گلسرخها. مرارتها را ادیپوس برمی‌تابید آن سان که مردی بینوا مي‌گريد بر آنچه خطا رفت. ای پسر لائیوس***، بیگانه‌ی بینوا در یونان! زندگانی مرگ است، و مرگ زندگانی.

 

 

3
When a man looks in the mirror and sees his image there, as if in a portrait; it looks like the man. The image of the man has eyes; the moon, on the other hand, light. King Oedipus has an eye too many perhaps. These sufferings of this man, they seem indescribable, unsayable, inexpressible. If that is what the play depicts, that is the reason. But what do I feel if I think of you now? I am pulled as streams are by the ending of something – something that spreads like Asia. Suffering of that sort Oedipus had, of course. Naturally that is the reason. Did Hercules suffer too? Indeed he did. And the Dioscuri in their friendship, did they not bear some suffering too? For to quarrel with God, as Hercules did, that is suffering. And in the envy of this life to share one's immortality, that is suffering too. But to be covered in freckles, to be covered all over with them, that is a sort of suffering too. The beautiful sun is to blame for that: it brings everything out. The sun encourages the young men along their way with its beams as with roses. The sufferings Oedipus bore seem as if a poor man were crying that something was wrong. Son of Laius, poor stranger in Greece! Life is death, and death too is a life.

 

 

يادداشت ها

*اَنگَدرُوشَنان، به زبان پهلوی اشکانی به معنای روشنایی پُربار، و نیز نام سرودی مانوی.                                            
برادران ديسكور: كاستر Castor و پلوكس Pollux پسران همزاد ليدا Leda و زئوس. كاستر ميرا بود و پلوكس ناميرا. زئوس به درخواست پلوكس  ناميرايي‌ او را با برادرش تقسيم كرد. نيمي از زندگي‌شان را در جهان زيرين نزد هادس مي‌گذراندند و نيمي ديگر را بر كوه المپ.
***لیائوس: پادشاه تب و پدر اديپوس. سرنوشت چنين رقم زده بود كه اديپوس ندانسته پدر خود را بکشد و مادر خویش را به همسري برگزيند. سرانجام كار چشمان جهان‌بين خود را درمي‌آورَد.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :