شعری از کارن مقدم


شعری از کارن مقدم نویسنده : کارن مقدم
تاریخ ارسال :‌ 30 مرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک

 

 

 


جبرئيلان در بارگاهت
سر بريدند پيغمبرم را
بى تو راهى به‌جز تو ندارم
كاش مى‌كشت خيرم‌، شرم را

نام من گریه‌ی آبشار است
ضجه‌ی هفت دریا بهار است
هفت دریا که با ماتم تو
می‌شناسند چشم ترم را

تيغ با شانه فرقى ندارد
خون و گريه مرا مى‌بهارد
یا بُکُش یا بغل کن! که امشب
می‌سپارم به دستت سرم را

ای اتاق پر از قو و دریا
تا کنار تو باران بگیرم،
هم خودم می‌دوم سوی آن! هم↓
سوى خود مى‌‌دوانم درم را

بى تو اندوهِ در اهتزازم
کوه دردم! رقیبی نباز‌ام
مي‌کشانم به آغوشِ تنگم
غصه‌هاى مدال‌آورم را.!

بى تو كابوس مى‌ترسد از خواب
بى تو شب از خودش مى‌هراسد
می‌کُشد بی‌تو «خاموش» هر شب
آتشِ زيرِ خاكسترم را

یک قدم مانده باران بگیرم
باید از مُردنم جان بگیرم
تابِ ققنوس‌میری ندارم
شعله‌ور کن پرِ آخرم را

کارن مقدم

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :