شعری از کارن مقدم
تاریخ ارسال : 31 خرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
اندیشه این حروف مقطع که در من است
من را به سوگ مثلهی منصور برده است!
در دائمالخماری من پرسه میزند
بوی دهان مست خدا در شب الست
اين آتش دميده به طوفانِ انتحار
این قطرهی رسیده به آغوش آبشار
از خاك جان گرفتهى جان داده روى خاك
عشق است این گلایل خوابیده بر مزار
از نام عش/ق نوشتهام و سکته کردهام
باید دهان هر که تو را خواست کج شود
بیمرز در هوای تو فریاد میشوم
باید گلوی توی صدایم فلج شود
گِل باد ، در دهانِ به غیر از تو گفتگان
کفر است نام غیر تو در مکتب سرم
این واژه ها قوارهی نامت نمیشوند
من سالهاست زیره به کرمان نمیبرم
در سینه ام انارِ شبِ سوزناکِ توست
بر من قدم گذار که قلبِ گسل شوم
تاکم! که از بکارتِ خود رنج میبرم
جوری مرا بنوش که شَربالمثل شوم
هرگز نمىشود بشوانى كه كم شوم
بوى دهانپرستِ شرابم که جاریام
آرام از تمام تنم ارتزاق كن
در طالعم نوشته شده زندهخواريم
در خواب خوش مرا بُكش و روزنامه شو
تا از چگونه مردن خود با خبر شوم
از من هزار تكهى بى پا و سر بساز
در كامِ تو اجازه بده بيشتر شوم
ای رنج عشق ، ساده نخواه از تو بگذرم
باید برای هر دویمان دردسر شود
بگذار تا که قاضی تنبیه خود شوم
چشمم اگر دوباره تو را خواست، کر شود!
درمان نمیشود بشوی ای منِ عزیز
حتّی اگر که قائلهی مرگ چاره شد
میخواستم غزل شوم امّا به لطف تو
این پارههای بیبدنم چارپاره شد
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
