شعری از هستی محمودوند
تاریخ ارسال : 30 خرداد 05
بخش : قوالب کلاسیک
سر کشیدهم شبِ چهاردهو
ماه، توی گلوم، گیر کرده!
رودههام دفع میکنن نورو
دندههام روحمو اسیر کرده
چکّوچک میچکه شب از چشمام
ریملی میشه بالش و تختم
شکل دریای قیر، بیحرکت
شکل خونِ توی رگام، لختهم
پوستم کنده میشه! بیحسّم
بغض یه سیبزمینی رو رندهم
قوطیِ خوابو باز میکنم و
رو حقیقت چشامو میبندم:
«تمساحا توی روغن افتادهن
کتلتا توی آبِ دریاچه!
دو تا گرگِ گرسنه، پشت میز
که شب و روز خوراکشون ماچه؛
میپرن دس توو دست، رو ابرا
میپرن دس توو دست... از خونه
پنجره باز میشه، میریزه
آسمون، توی آشپزخونه!
سرخ میشه توو آسمون، نیمرو
خورشید و ابرا توو ماهیتابه!
پرت میشم با مُخ، توو بیداری
یهو، از رو پلی که توو خوابه»:
چن تا قرص افتاده کنار تخت
قوطیِ خالیای که چیزی توش...
میزنم زیر اشکتمساح و
آبِ رندهشده میاد از دوش
توی آب، عکس ماه/ حل میشه
قرص جوشانِ توی لیوانم
تجزیه میشم آ هـ سـ تـ ـه
بعد، سرریز میشم از وانم...
ناخنام لاک مشکی پس میدن!
از رگام قیر میزنه بیرون!
[گرگای کارتونی با همدیگه
لاو میترکونن توو تلویزیون]
شکل یه پازلِ بههمریخته
خودمو توو زمان ولو میکنم
برمیدارم با گریه، کنترلو
کانالا رو عقب، جلو میکنم
میرم اونقد عقب که بچّه شم و
با «شنل قرمزی» بزرگ بشم
میآم اینقد جلو، جلو، لو، لو...
تا ولو شم رو ماه و گرگ بشم
تیکّههامو کنار هم میچینم:
چار تا پا، دوتّا گوش، یه دُم... میشه
میزنم از خودم بهت بیرون
شهر توو زوزههام گم میشه
میزنی از خودت بهم بیرون
ماهِ کامل، عذاب میکشدت
بوت نزدیکتر بهم میشه
بوم مثل طناب میکشدت...
■
شب! دو تا مادهگرگِ عاشق که
توی هم، زوزه میکشن تا صبح
بغل هم، ولو شدهن رو ماه
روی هم پوزه میکشن تا صبح...
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
