شعری از مهرنوش قربانعلی
تاریخ ارسال : 6 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
کلافی بود زمان...
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا سایهها روی دیوار و چراغها روی سنگفرش میرقصیدند
رودخانهای از خاطرهها در خیابان میپیچید
و باد خطوط نامرئی را به آسمان میبرد
پرندههای بیمرز از میان کتابهای بسته آزاد میشدند
زمزمهای که در لابهلای جهان پنهان بود به رفتوآمد اشیا جان میداد
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا خانهها در لایههای هوا نفس می کشیدند
بخاری از آینده بر آینه می نشست
و موجهای رقصان الفبا، ترتیب ناپیدای جهان را روشن میکردند
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا ریشه های ابر از آسمان عبور میکردند
از گلوی زمین شعر بیرون میآمد و در جان کوچه ها میریخت
و به آرامی مسیر زندگی عوض می شد
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا شکوفه ها در فانوسهای کوچک روشن می شدند
نوارهای نقرهای رودخانه در میان صخرهها می پیچیدند
و الفبایی ناشناخته دوباره متولد می شد
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا باد لایههای ناهنجار لحظهها را از هم میگشود و تکههای ناقص اتفاقها را در هم میدوخت
و هالهای از شعر جهان را تکان میداد
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا خیابانها نفسهای عمیق از تن زمین بیرون میدادند
پرتوهای پراکنده ی نگاه های گمشده کنار هم مینشستند
و جهان از میان لایههای پنهان به صورتی که میتوانست،نزدیکتر میشد
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
ما باید به هم رجوع میکردیم
تا شعر در مدارهای نامرئی خود چرخ میزد
هر مکث فرم تازهای مییافت؛ هر نگاه مثل جرقهای کوچک فصل دیگری میساخت
و جهان به آرامی از وضعیت ناتمامش بیرون میآمد
کلافی بود زمان که از دستهایمان رها شد
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
