شعری از فخرالدین سعیدی
تاریخ ارسال : 8 آبان 05
بخش : شعر امروز ایران
باد ملایم است
باران به واهمه
خیال برت میدارد
سیگاری روشن میکنی
به گلهای خانه
قرص سرماخوردگی میدهی
دیوارهای اتاق
پرده سینما میشوند
و تمام معابر عموماَ خصوصی
فقط جای پای زخم میبینی
و پیراهنی کبود
که استخوانی پوسیده
در آن ریشه کرده است
چشم میگذاری
خیال برم میدارد
جمجمهای شکسته
کلماتی فسیل شده
گور دخمهای تاریک
که دیوارههایش
پرده سینما شدهاند
دارم میبینم
زنی میانه
دامنه را گل میکارد
زنی که گندمگونی تنش
پوزه بر جوی آفتاب نهاده
بادی که ناملایم است
برفی
که از رگی سیاه
آرام آرام سرخ میبارد
و شیری سنگی
که نگهبان نام من است
همیشه رونق سیاهچادر بودی
و عمق روشن رودی
که از مِنار میجوشید
در چشمهایت
رد پای پرندگانی
که صبح را به ودیعه میآوردند
بهار!
صدای جیغ میآید
صدای همهمه
صدای زوزه باد و گلوله
صدای شکستن جمجمه
و بال بال سِهرهای
که میگوید؛
نگاه کن!
گاهی
آزادی هزار دهان دارد
من میتوانم انگشت کنم
در چشمهای تاریخ
و از لای کتابی
که فردوسی آن را نوشته
سعدی آن را خوانده
و حافظ بر آن
تحشیهنویسی کرده
و بعدها
شاعرانی جوان
از بدرقه بیشکوه جنازهاش
در ظهیرالدوله
و یا امامزاده طاهر
گرتهبرداری کردهاند
باز هم
نامهایی را بیرون بیاورم
که سالهاست نیستند
اما کسانی را که هستند
از پا درآوردهاند
نامهایی که
به کتیبه میمانند
و گاه آنقدر
حرفهای بلند و کشیدهای دارند
که فکر میکنند
میتوانند
همچنان
مقابل عشق، انسان
و زندگی
بایستند
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
