شعری از علی مومنی


شعری از علی مومنی نویسنده : علی مومنی
تاریخ ارسال :‌ 29 شهریور 05
بخش : شعر امروز ایران

 

 

 

 

 

نه آن کفنی را سفید

بر تو می‌بافند

نه بذر مزرعه‌ای را

که محصول رختِ سیاه

سفینه بر اسم می‌نشانم

و نام خانوادگی‌اش

بر گور…

و بادبادکی که از فشار تنهایی

صدای ترکیدنش

تکه‌های بزرگ‌تر را

دورتر می‌برد

به جابه‌جایی اندوهناک مسافرانی

که تا قطب شب سفر کردند

مسافران به این‌جا نیامده

نبودن چیزهایی 

که از خودم شروع می‌شد

کنار همدیگری غمگین

 

کنار همدیگری غمگین 

دعا کن مرا دعا

‌و التماس دعای مرا بپذیر

به ساعتی که از پیاده‌‌روی اسب‌ها

سُم به سنگ می‌کوبد

بکوب

بکوب و خروس قطبی را

صدای پایان این شب قطبی کن

برای ممکن‌ترین ترانه‌ و

آوازهای دورترین مسافری

که تکه‌تکه‌های مرا

دوباره از انفجار خود دورتر می‌برد

در افروختن مشعلی

که شعله‌های خروس

به ذوب قندیل آوازهایش از مسافران

آتش و نمد می خواست

مجاور ابرهایی

که منقار را

پوزه‌ی بادنما کرده است

بکوب

به شیهه و ماغی

که اصطبل‌ها تا قطب

برای مهاجران 

برف از سینه می‌دوشند

برای مکافات بی جنایتی

که مسیر شکنجه‌ی مقصد و

آرایه از مرگ 

مراعات بی‌نظیر می‌گیرد

بگیر

به جان شیر 

به جان این خورشید

دوباره به خانه

دوباره به این منزلی که‌ نام مرا

همیشه مادرم صدا می‌زد

سفینه بر اسم می‌نشانم

و نام خانوادگی‌ام

یکی یکی دوباره‌ای 

که باز اسم‌های ما را

صدا می‌زد

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :