شعری از سید حمید شریف نیا
تاریخ ارسال : 30 مرداد 05
بخش : شعر امروز ایران
نیلوفرها در گودی مردمکات ریشه دواندهاند
و من هنوز
از میان دو مردابِ سرفهات
گذرگاهِ گریز را میجویم
آبلهها روی استخوانِ ساعت
نقشِ تابوت کشیدهاند
ابر،
رازش را به شانههای پرندهای گره زده
که از گورهای سرگردان
خونِ ماه را میمکد
از پهلویِ من
چیزی جز دیوارِ صفرا نمیروید
بگو
کدامین فازِ خواب
ماه را به لرزه انداخت
که عقربهها
با وحشتی از جنسِ پشم و فولاد
از فوارهی رگهایم
پایین دویدند
در تبِ زردی که گرگ
با نیشِ ثانیهها
به کامِ من نشاند
حالا
با سکتهای که در سکسکهی نبض
قفل شده
چگونه ماه را
به آرامشِ هیچ دعوت کنم؟
من
که از گیاهان هم برهنهترم
روی پوزهام
شیارهای شقیقهات
گلهایِ بیریشه میکارند
و من از زوایایِ دیوارها
به سمتِ سقوطِ واژگون
فرار کردهام
به من بیاموز
که حصارِ عبادتگاه را
با شببویِ خاطره
چگونه پاک کنم
وقتی من
در کنارِ اطلسی و باد
مثلِ یک موجِ بیباد
میلرزیدم
و هیچکس
پشتِ پلکهایم را
نبست
| لینک کوتاه : |
چاپ صفحه
